مجله میدان آزادی: اودیسه (The Odyssey) فیلمی در ژانر حماسی، اکشن و فانتزی است که «کریستوفر نولان» نویسندگی، تهیهکنندگی و کارگردانی آن را به عهده داشته است که در سال 2026 به طور رسمی منتشر میشود. این فیلم برگرفته از اشعار حماسی اودیسه اثر هومر است. در تازهترین صفحه از مجله میدان آزادی، ریویوی نقد و بررسی این اثر را به قلم علی قاسمی منفرد بخوانید:

پوستر فیلم سینمایی «اودیسه»، اثر «کریستوفر نولان»
از یونانیها میترسم، حتی وقتی هدیه میآورند!
اقتباس نولان از مجموعهٔ بتمن در سال 2005، با نام «بتمن آغاز میکند»، فقط گشودن دریچۀ تازهای در سینمای تجاری به روی او نبود، همزمان وسوسهٔ تازه ای در او شکل می گرفت که ردَ آنرا به دشواری میتوان در آثار اولیه اش دید. نولان از جایی به بعد، در کنار دلمشغولی همیشگیاش به روایتهای پچیده و نوآورانه، درگیر پدید آوردن نوعی شکوه سینمایی بود که بیش از همه خودش را در کارگردانی او نشان میداد. رویکرد پرسروصدای او در فیلمبرداری با دوربین آیمکس یا اجرای جلوههای ویژهٔ سنگین در صحنه را میتوان روشهایی برای دستیابی به همین شکوه سینمایی دانست. همچنین از همان دوره، او سراغ موضوعات و داستانهایی رفت که گسترهٔ وسیعی را شامل میشدند و دیگر خبری از ماجراهای شخصیتر و محدودتر کارهای اولیه نبود. دیگر ژانرهایی مورد توجه قرار میگرفت که هرچه بیشتر بتوانند امکان شکوهمندی را فراهم کنند- اکشن، علمی-تخیلی، جنگی و البته تاریخی. «بوردول»، که حالا در «جهان مردگان» حاضر است، در کتاب خود دربارۀ نولان گفته بود:
«او این فرصت را در اختیار ما میگذارد تا درباره مسائلی در حوزۀ نوآوری و اصالت در سینمای عامهپسند بیندیشیم.»
به عقیدۀ من شکوه را هم میتوان به این دو اضافه کرد، حتی اگر چنین کیفیتی چندان بار انتقادی نداشته باشد و در نظر اول صرفا تحسینی از سر ذوقزدگی به نظر بیاید.
سینما در تعریف مکانمند خودش، همچون معماری، با مقیاس سروکار دارد و مسألهٔ پردهٔ سینما در اینجا از اساس دارای اهمیت است. بنابراین، شکوهی که در نگاه من است، نسبتی روشن با مسالهٔ ابعاد و مقیاس دارد. اینجا موضوع بر سر امر والا (the sublime) نیست بلکه کیفیتی حسّیتر و ملموستر مورد نظر است؛ بیشتر سخن از عظمت و وقار (majestic) و کیفیتی حماسی (epic) در میان است که دقیقا جلوهها و امکانات سینمایی آن را پدید میآورند.
به عبارتی، صخرهٔ عظیمی نیست که از فراز آن به منظرهٔ بیپایان روبهرو چشم بدوزیم و همزمان با شکوه آن هیبت و هراس را تجربه کنیم؛ صخرهٔ مرتفعی است که در پایین آن ایستادهایم و بالای سر خود را نگاه میکنیم. نه شکوهی از جنس تراژدیهای یونانی بلکه شکوهی از جنس نقاشیهای دیواری بزرگ. به عقیدهٔ من نولان به چند دلیل توانسته در «ادیسه» بیش از دیگر کارهایش به چنین شکوهی دست پیدا کند و من در این یادداشت کوتاه به اختصار به مواردی از آنها اشاره خواهم کرد.
در درجهٔ نخست، ماجرای ادیسه چنان که از هومر برای ما به یادگار مانده، خود حماسهای باشکوه است. داستانی دربارهٔ بازگشت ادیسئوس، پادشاه ایتاکا، به سرزمینش با عبور از مخاطراتی مهیب و مرگبار. عرصهای فراخ برای جولان کارگردانی که از جایی به بعد پیوسته در پی گستردهتر کردن مرزها بوده. گذشته از موارد متعددی که در این زمینه میتوان اشاره کرد، «ادیسه» واجد چیزی است که تا بدینجا چنین صراحت و خلوصی را در کارهای نولان نداشته: طبیعت.

سکانسی از فیلم سینمایی «اودیسه»، اثر «کریستوفر نولان»
ماجرای فیلم در زمانهای میگذرد که طبیعت عادی شدهٔ امروز برای ما، برای ساکنانش حکم خدایان را داشته. اینجا دریا خشمگین میشود و زمین مردگانش را بیرون میفرستد و خورشید انتقام میگیرد. تا حدی روشن است که این شکوهی متفاوت با شکوه ابزارمحور و فنآورانهٔ آثار پیشین است. طبیعت بکر باستانی و اسطورهای شکوهی ذاتی دارد و نمایش عظمت آن بر پردهٔ سینما بیش از آنکه به بازسازی نیاز داشته باشد به تسخیر شدن نیاز دارد. نمیتوانم در اینجا ادعا کنم که این کار به تمامی صورت گرفته اما تصور میکنم نولان تا حد زیادی به عملی کردن آن نزدیک شده است. طبیعت در «ادیسه» با کمترین دستکاری در جایگاه طبیعتی ویژه و باستانی به نمایش درآمده است.
گذشته از طبیعت، ظرفیتها و عناصر روایی ادیسهٔ هومر (و ایلیاد) نیز یاریگر این شکوه بودهاند. نبرد عظیم تروا با آن اسب چوبی غولپیکر، سفر طولانی دریایی، غول تکچشم (سیکلوپ)، الههای که انسانها را به حیوان بدل میکند (سیرسه) و مردگانی که به خواست خدایان سر از خاک درمیآورند. نولان وفاداری زیادی به اصل ماجرا دارد و بیش از آنکه به سمتی حرکت کند که چه بسا از او انتظار میرفت- یعنی پردازش معمایی و مدرن روایت یا تبدیل اثر به رسالهای شبهفلسفی- بیشتر در پی بازنمایی مستقیم همان روایت حماسی سفر ادیسه و آزمونهای دشواری است که او از سر میگذراند. البته مسألهٔ مهم در این میان تغییری است که نولان در شخصیتپردازی ادیسه میدهد و ادیسه را از شخصیتی حیلهورز، خودخواه، دروغگو، مغرور و در یک کلام انسانی تیره و خطاکار در روایات مرجع به قهرمانی روشن و اسطورهای تبدیل میکند. این نکته و همچنین بررسی دقیق شخصیتپردازی ادیسه (از جمله نقد شدید امیلی ویلسون مترجم ادیسه بر فیلم) از موارد مهمی است که موضوع یادداشت فعلی نیست. شاید نولان راه به عمق نبرده باشد، اما توفیقش در ساخت باشکوه این جهان است که حسی متقاعدکننده از زمانه یا دستکم تجربهای چشمگیر برای مخاطب میسازد- حتی اگر این شکوه در مواقعی به نظر هیاهویی پوچ به نظر برسد. تنوع محیطی بالا، نماهای باز با تاکید بر فضاهای خالی و حرکتهای کنترل شده و موقرانه، صحنههای پرجمعیت و مواجههٔ خاص او برای نمایش وجوه اسطورهای ماجرا از جمله مواردی هستند که به ساخت این شکوه کمک کردهاند.

سکانسی از فیلم سینمایی «اودیسه»، اثر «کریستوفر نولان»
شکوه سینمایی بدون فضا و اتمسفر ساخته نمیشود و اتمسفر هم بدون صدا کامل نمیشود. موسیقی فیلم برای نولان بخشی از طراحی صوتی آن است اما در عین حال عموما کیفیتی اُپراوار و پرطمطراق هم پیدا میکند. اما در «ادیسه» موسیقی پیوستگی بسیار نزدیکی با فضای اثر دارد و تقریبا جهان فیلم را بدون موسیقی آن نمیتوان تصور کرد- دقت کنید که جهان فیلم در اینجا یعنی یک جهان پیشاتاریخی با مختصاتی ویژه نه یک جهان صرفا داستانی خاص.
«جاناتان راس»، منتقد فیلم و موسیقی، در مقایسهٔ «هانس زیمر» و آهنگساز سوئدی «ادیسه»، «لودویگ گورانسون»، کار زیمر را با صفت «برجسته» و «معمارانه» و کار گورانسون را «پویاتر» و «غریزیتر» دانسته بود. این نکتهای است که در فیلم به خوبی شاهد آن هستیم. موسیقی «ادیسه» در بطن کار مینشیند و بهرهگیری آهنگساز از سازهای باستانی به باورپذیری جهان دیگرگون آن کمک بسیاری کرده است. از سوی دیگر، تأثیر موسیقیِ «ادیسه» را نتیجهٔ رویکرد نولان به فیلم هم باید دانست. چنین به نظر میآید که او به درستی اثر را همچون یک سمفونیِ پیوسته دیده و الگوی روایی چهار خطی آن هم حکم چهار بخش (موومان) یک سمفونی را دارد: روایت عزیمت ادیسه به تروا و بازگشت او، جستوجوی تلماک به دنبال پدرش، تلاش ادیسه برای یادآوری و بازگشت از پیش کالیپسو و در نهایت انتظار پنلوپه برای ادیسه. هربخش هم برای خود نقطهٔ اوج و فرودی دارد که همراه با موسیقی نظم آهنگین کلیت اثر را میسازند و به آن انسجام میبخشند.
یکی از موارد جالب در زمینهٔ موسیقی نحوهٔ اجرای موسیقاییترین بخش «ادیسه» است؛ جایی که ادیسه و همراهانش با سیرِنها (زنان نغمهخوانی که جذبهای مرگبار دارند)، روبهرو میشوند. در این صحنه، همسو با خدمهای که در گوشهایشان موم گذاشته تا صدایی نشنوند، صدای صحنه قطع میشود اما صدای آهسته و فلوتمانندی در جملههای بریده بریده به گوش میرسد. این صدا بدون اینکه تصوری از بازسازی آوای سیرنها باشد بر رازآلودگی صحنه میافزاید. رفتاری که نولان دقیقا در میزانسن خودش هم دارد و سیرنها را در جزیرهٔ صخرهای پشت مِهی غلیظ پنهان میکند. برخلاف تصویرسازیهای رایجی که معمولا در سنت نقاشی از آنها ارائه میشد- زنانی فرشتهرو با هیبتی پرندهگون. اجرای نولان جملهٔ پایانی صحنه دربارهٔ آوای مرموز سیرنها را نیز اثربخشتر میکند:
«صدا از چیزی میگفت که بیش از هرچیز آرزویش را داریم، از ممنوعترین چیزها برای ما و از آنچه روزی صاحبش بودهایم اما از دستش دادهایم.»

«کریستوفر نولان»، کارگردان، نویسنده و تهیهکنندۀ اثر «اودیسه»
نولان در مصاحبهٔ خود با نیویورک تایمز از «آشوب» (۱۹۸۵) اثر «کوروساوا» به عنوان یکی از مراجع هنری برای ساخت «ادیسه» نام میبرد. تاثیر آن فیلم به ویژه در نماهای باز مثلا ادیسه در جزیره کالیپسو یا تاثیر اپیزود تونل از فیلم «رویاها» (1990) در صحنهای که مردگان از فرماندۀ خود شکایت میکنند که چرا پیکر آنها را دفن نشده رها کرده، تا اندازهای مشهود است. البته این خیلی مهم است که بین شکوهی که کار کوروساوا دارد با شکوهی که نولان تلاش کرده در «ادیسه» بسازد تمایز جدی قایل شویم (در مورد مقایسه با کوبریک هم میتوان تا حدی اینرا گفت). شکوه والای کار کوروساوا فقط نتیجۀ گزینشهای هنری و سینمایی او نیست، مسالۀ اصلی به بینش هنری او برمیگردد. همین بینش است که «آشوب» را به موفقترین اقتباس سینمایی از «شاه لیر» شکسپیر بدل میکند. شکوه «ادیسه» از این بینش ویژه خالی است اما در عین حال، رویکردهای اجرایی نولان همچنان آنرا واجد نوعی شکوه میکند که در سینمای امروز متمایز است و ارزش توجه دارد؛ شکوه او بیشتر تکنیکی و حسّانی است.
اگر از مقایسه و انتظارات زیاد خود فاصله بگیریم و جهان فکری نولان را در دامنۀ آثار خودش بررسی کنیم، «ادیسه» یک جهش یا تغییر مسیر قابل توجه را نشان میدهد. نولان در عمدۀ آثارش به زمان، حافظه، آینده، فنآوری و تاریخ مدرن علاقه نشان داده. اما با ادیسه قدم به قلمرویی میگذارد که در آن جهان هنوز از انسان بزرگتر است و انسان در تقلا برای چیرگی بر آن است. جهانی که در آن طبیعت نه حضوری خاموش که حضوری فعال دارد. اینجا قهرمان دست به ساخت جهان یا مداخله در آن نمیزند، بلکه باید در جهان گسترده و مرموزی که در آن به سر میبرد، راهی برای نجات و بیرون آمدن از گمگشتگی بیابد. قهرمان باستانی نولان حالا باید محدودیت خود را در برابر جهان بپذیرد. اودیسئوس چندان قادر نیست بیثباتی جهان را کنترل کند، او برای دوام آوردن در این جهان باید احترام به خرج دهد، اطاعت کند، استقامت بورزد و برای آن چه که از دست داده، برای بازگشت، امیدوارانه بکوشد.

معرفی فیلم سینمایی «The Odyssey»، ساختۀ «نولان» با نصب اسب تروآی در لندن
نمای پایانی «ادیسه»، اسب چوبی که در شعلههای جنگ تروا میسوزد، همارزی قابل توجهی با نمای پایانی «اوپنهایمر» دارد. بمب اتمی به جنگ جهانی دوم خاتمه داد و اسب تروا به نبردهای ده ساله. و هر دو آلوده به توجیهگری و سیاست و فریب. به عبارتی شعلهای که در پایان «اوپنهایمر» دارد زمین را به خاکستر تبدیل میکند، از قرنها پیش برافروخته شده و فرجامی جز خاکستر و اضطراب به همراه ندارد. روایتی از نخستین نمودهای انسانی که میخواهد بیش از همیشه با عقل و تدبیرش مسائل را حل کند، خردی که در نهایت به عصر ما میرسد. نولان بیآنکه بخواهد بیانیه صادر کند، پردهٔ باشکوه اما تاریکی را پیش روی ما میگشاید که انسان در آن، با همهٔ تدبیرهایش، چندان توانمند به نظر نمیرسد.
شکوه فیلم برای نمایش اراده و توانمندی قهرمانش نیست، بلکه برعکس در چنین شکوهی قهرمان باقیمانده از جنگ کوچک و تنها و سرگردان به نظر میرسد. با کنار هم قرادادن دو اثر آخر او و همسو با تلاشهای ثمربخش او در رسیدن به شکوهی سینمایی و متمایز در سینمای امروز، میشود نگاهی تلخ را تشخیص داد که در آنها شکست در لباس پیروزی نمایش داده میشود؛ شکستی درونی که بیش از همه به دست خود انسان رقم خورده است. نبرد بیاهمیت نیست، اما مهمتر از آن این است که چه از خود به جا میگذاریم. خیلی ساده، گذشته هرگز نمیگذرد. به باور من، برخلاف انتقاداتی که همواره به او وارد بوده، نولان اینبار در پی مرعوب کردن تماشاگر نیست، چون خود مرعوب شده است. و همین شکوه «ادیسه» را اثرگذار میکند.