دوشنبه 20 بهمن 1404 / خواندن: 4 دقیقه
پرونده پرواز بر فراز آشیانه‌ی سیمرغ | صفحه صدو‌نودوششم

ریویو: نقد و نظری به فیلم «کافه سلطان» ساخته «مصطفی رزاق‌کریمی»

فیلم آقای «مصطفی رزاق کریمی»، استعاره‌ایست از ایران. او با روایت داستانش در این کافه، خواسته ایران و تقابلات و تعاملات ساکنان اصلی آن را مفهوم‌­سازی‌ کند. جاگذاری نشانه‌­ها و پی‌بردن به مجاز­های مفهومی، با اینکه کار خیلی سختی نیست، اما در حوصله این نوشته نمی‌­گنجد.

5
ریویو: نقد و نظری به فیلم «کافه سلطان» ساخته «مصطفی رزاق‌کریمی»

مجله میدان آزادی: در دهمین روز از اکران‌های چهل‌وچهارمین جشنوارۀ فیلم فجر، به سراغ نقد و بررسی فیلم «کافه سلطان» ساختۀ «مصطفی رزاق‌کریمی» محصول سال ۱۴۰۴ رفته‌ایم. در ادامه ریویوی این اثر از مجموعه‌ نقدهای پروندۀ «پرواز بر فراز آشیانه سیمرغ» را به قلم سید وحید نبوی‌زاده نمازی بخوانید:
 

در همۀ کافه‌ها و رستوران­ها، سرویس و خوراکی­ها مهمتر از اسمشان است ولی در کافه سلطان، اسم کافه مهم­تر است.


پوستر فیلم «کافه سلطان» ساخته «مصطفی رزاق‌کریمی»

داستان فیلم کافه سلطان

زن و مردی با تنها پسر و عروسشان در یکی از کافه­های قدیمی و بین‌راهی کار می­‌کنند و همانجا زندگی هم می­‌کنند. دقیق نمی‌دانیم کجاست و هیچ وقت هم حرفی از محل دقیق آن نمی‌­شود، جز اینکه کافه‌­ایست در نزدیکی یک گاوداری، با منویی نه‌چندان به‌روز و اطراف تهران؛ جایی که سال‌هاست کمتر اتومبیلی روبرویش می­‌ایستد و کمتر آدمی به آن پا می­‌گذارد. صاحبانشان کیستند و اهل کجا، نمی­دانیم. پسر صاحب کافه و نامزدش که با هم در کانکسی مجاور کافه زندگی می­‌کنند، پدر را متقاعد می­کنند که کافه فروخته شود تا آن دو بتوانند در تهران، خانه‌ای بخرند و زندگی مشترکشان را آغاز کنند. اما با شروع جنگ تحمیلی 12 روزه و بدسگالی خریدار زمین کافه، ماجرا طور دیگری پیش می‌­رود.

بازیگران فیلم کافه سلطان

همانطور که نباید در فهم نام این کافه صرفاً به معنای اولیه و عام آن توجه کنیم و سلطان را فقط یک اسم عادی بدانیم، همانطور هم نباید آدم های مستقر و صاحب کافه را همان­جایی و سطحی ببینیم؛ که اگر اینگونه قرائت کنیم، از کافه سلطان چیزی جز یک داستان غم‌انگیز نمی‌ماند. حدود 40، 50 سال پیش یک بار پدر خانواده (محمدرضا شریفی‌­نیا) ضرر مالی به بار آورده و باعث شده خانوادگی مجبور شوند در جایی که حالا پرت و منزویست، روزگار بگذرانند، حال نوبت پسر (سجاد بابایی) و نامزدش (مریم مومن) می­رسد که بعد از 40 سال، جوانی کنند و ضرر دهند و آوارگی به­ بار بیاورند. جالب آنکه، هر دوبار، این «مامان­ مهتاب» (آزیتا حاجیان) است که ضرر و داستان‌هایش را جمع می‌­کند.

آدم­‌هایی هم که به کافه قدم می­‌گذارند، نه داستانشان مهم است و نه به سرنوشت کافه ربطی دارند؛ مانند آن زن (شیوا مکینیان) که به‌همراه فرزندش به کافه پناه می­‌آورد تا از شر همسر معتادش رهایی یابد، یا عباس­آقا و خدیجه خانم جنوبی فقط و فقط به شناخته‌­ترشدن سلطان کمک می­‌کنند؛ آنها می­‌آیند و می‌روند تا بفهمانند که سلطان این کافه، جا برای همه دارد و نیاز همه را برآورده می­‌کند و از رنج کسی، سود نمی­‌کند و از ملال کسی نردبان نمی‌­سازد.
 

نقد فیلم کافه سلطان

کار سخت در این کافه، دادن خبر تلخ است و رساندن حقیقتی دشوار. منظور از خبر تلخ- فقط رساندن خبر شهادت دکتر جوان در جنگ و تحویل جنازه‌اش در بیمارستان ارتش نیست... خبر این است که «وضعیت موجودْ» این کافه- مطلوب ساکنانش نیست. حقیقت دشوار هم این است که بار همۀ این تلخی‌ها به‌دوش مهتاب است و باقی ساکنان همه مقصرند و درعین حال، غیرمقصر و معصوم.

فیلم آقای «مصطفی رزاق کریمی»، استعاره‌ایست از ایران. او با روایت داستانش در این کافه، خواسته ایران و تقابلات و تعاملات ساکنان اصلی آن را مفهوم‌­سازی‌ کند. جاگذاری نشانه‌­ها و پی‌بردن به مجاز­های مفهومی، با اینکه کار خیلی سختی نیست، اما در حوصله این نوشته نمی‌­گنجد.

فرزند کافه بعد از 40 سال، همچنان کانکس‌­نشین است و با آنکه هویت عاطفی و اقتصادی­‌اش به­شدت متزلزل می­‌نماید اما دوست داشتنی است. مادر خانواده امنیت و رزق اولیه را تامین کرده اما اعضای دیگر خانواده از سر احترام و گاهی خجالت، شرم می­کنند به او بگویند که مولفه‌های دیگری هم برایشان مهم است. مهتاب که خود قربانی جنگ پیشین بوده و  قریب به 40 سال منتظر پیکر برادر مفقودالاثرش است، حالا تنها به «امید» زنده است و اصلاً نمی­خواهد این عنصر حیات­بخش را از دست بدهد و تلاش دارد به دیگران هم تزریق کند. کافه سلطان می‌توانست با هیجان­‌های سطحی مهمانان موقتش، جذابیت بیشتری کسب کند، اما ترجیح داد به اصالت خود کافه بیندیشد و مهتاب را بالاتر ببرد... مهتابی که شب و روز می‌درخشد و مأمنی است بدون تاریخ انقضا.

نمی‌دانیم مهتاب در سمند سیاه آن پدر و مادر رنجور خوزستانیِ جوان‌­ازدست‌­داده، نهایتاً به سوی تهران می‌رود یا از آن دور و دورتر می‌شود، اما او رو برمی‌گرداند و اشک می‌ریزد... اشک او قطعاً نه به خاطر آن مادرِ شهرستانی منتظر و نشسته در سایه پیراهن فرزندش است، نه خاطر دوری از کافه‌ای که 40 سال مونسش بوده؛ او سوگوار اشتباهاتیست که در تصمیماتش و در حق خانواده­اش مرتکب شده.

همانطور که فرزند مهتاب او را متهم می‌­کند به تصمیمات یک‌­جانبه و خودرأی بودن و ندیدن دیگر اعضاء، رزاق کریمی هم به همان میزان فقط به مهتابش نزدیک شده؛ او چیزی از دنیای دیگر بازیگرانش نمی­‌گوید و تنها کاری که می­‌کند، رعایت انصاف در به رسمیت ‌شناختن درد و دغدغۀ آن‌هاست. حتی در انتها هم نمی‌­دانیم پسر مهتاب و نوعروسش چه سرنوشتی پیدا می‌­کنند و دوربین رزاق، با خود مهتاب، از کافه دور می‌شود و... نظاره‌گر اشک سلطان مهتاب در غروب خورشید.




تصاویر پیوست

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
فیلم آقای «مصطفی رزاق کریمی»، استعاره‌ایست از ایران. او با روایت داستانش در این کافه، خواسته ایران و تقابلات و تعاملات ساکنان اصلی آن را مفهوم‌­سازی‌ کند. جاگذاری نشانه‌­ها و پی‌بردن به مجاز­های مفهومی، با اینکه کار خیلی سختی نیست، اما در حوصله این نوشته نمی‌­گنجد.

همانطور که نباید در فهم نام این کافه صرفاً به معنای اولیه و عام آن توجه کنیم و سلطان را فقط یک اسم عادی بدانیم، همانطور هم نباید آدم های مستقر و صاحب کافه را همان­جایی و سطحی ببینیم؛ که اگر اینگونه قرائت کنیم، از کافه سلطان چیزی جز یک داستان غم‌انگیز نمی‌ماند.

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00