مجله میدان آزادی: فیلم کوتاه «میناب منفی ۲۰» به کارگردانی «امیرسجاد حسینی» در چهلوسومین جشنواره فیلم کوتاه به نمایش درآمده است. در این صفحه از پرونده «جشنواره فیلم کوتاه تهران» به سراغ نقد، بررسی و تحلیل این اثر رفتهایم. ریویوی آن را به قلم سعیده غلامی هوجقان بخوانید:
میناب منفی بیست
تورهای صیادی یکی پس از دیگری، پر از ماهیهای بسیار کوچک، بطریهای رهاشده و خرچنگهای رنگی، به داخل قایق کشیده میشوند؛ اما هیچکدام به درد ایوب نمیخورند. ایوب کلافه است. او به ساحل برمیگردد و شبی را در تنهاییای که گویی تکراری و همیشگی است آغاز میکند؛ تنهاییای که با صدای نزدیک شدن نیسانی میشکند. نیسانی که رانندهاش، تقاضایی عجیب از ایوب دارد: «عامو، گفتن تو یه سردخونه بزرگ داری.» ایوب هیچ واکنشی نشان نمیدهد و راننده را به نوشیدن چای تازهدم دعوت میکند. «عامو... میگم یه سردخونه میخوایم...» و چون ایوب قانع نمیشود، میپرسد: «تو بچه نداری؟» و ایوب میگوید: «من بچهای ندارم.» ایوبی که با داشتن سردخانهای بزرگ، در وضعیتی متناقض قرار دارد.

پوستر فیلم کوتاه «میناب منفی 20» ساختۀ «امیرسجاد حسینی»
«امیرسجاد حسینی» کارگردان فیلم داستانی «دیپورت»، ساختن «میناب منفی ۲۰» را بخشی از سهم روایت ایران معاصر میداند؛ جنایتی خونین و غمانگیز که روایت از آن، نه یک داستان، بلکه ۱۶۸ داستان متفاوت را با خود به همراه دارد و همین موضوع، انتخاب زاویه روایت را دشوارتر از معمول میکند. اما حسینی برای گذر از ایدههای آشنا، قابلِ حدس و شناختهشده، روایتی غیرمستقیم برگزیده و ماجرا را از همان ابتدا با یک بحران آغاز میکند؛ بحرانی ناشی از کمبود فضای سردخانه در بیمارستان میناب که پای یک سردخانهدار را به ماجرا باز میکند؛ کسی که قرار است اینبار به جای ماهیها، پیکر بچهها را تحویل بگیرد.
ایوب پس از اصرار راننده نیسان، موافقت می کند. پیکرهای بیرونآمده کودکان تا هنگام شناسایی، در سردخانه میمانند و بیرون سردخانه، انبوهی از مادران و پدران و وابستگان در انتظار نشستهاند؛ هیچکس آرام نیست. داستان، داستانِ صدها فرزندی است که از مدرسه به خانه بازنگشتهاند؛ و حالا در انتظار دریافت پارههای سردشان، بیرون سردخانه غلغله برپاست.
از نقاط برجسته «میناب منفی ۲۰»، شخصیت پیرمرد سردخانهدار است. چهرهپردازی، کمحرفی و تا حدودی رازآلود بودن او را دوچندان نمایان میسازد. «محرم زینالزاده» که بیش از همه با نقشآفرینی در «بایسیکلران» در یادها جاودانه شده است، با چهرهای بیاحساس ما را به تفکر وامیدارد که ایوب چه میفهمد از چیزی که «احساس» خوانده میشود؟ او از دل مادر و پدری که فرزندشان تکهتکه شده و هرگز بازنگشته چه میداند؟ اما دایی مرضیه آمده است تا احساس او را بیدار کند؛ و ایوب برای فرونشاندن داغ دل مادر مرضیه، کاری را بر عهده میگیرد که از سوی راننده نیسان به بیعقلی متهم میشود.
دایی مرضیه عکس دخترک را به ایوب نشان میدهد؛ شاید بار دیگر بگردد و نشانی از او بیابد. ایوب یکبار دیگر عکس را به خاطر میسپارد و به میان کیسههای سردخانه میرود؛ جایی که او مجبور است صدای باز و بسته شدن زیپ کیسههایی را بشنود که پر از خونابه شدهاند. اما دریغ؛ هیچ خبری از مرضیه و خندههای او نیست و کسوکار مرضیه ناامید، سردخانه را ترک میکنند.
حتی لحظاتی نیز فراهم میشود تا چشمها را ببندیم و به موسیقی فیلم گوش بسپاریم؛ موسیقی که در قالب کُرال، استعارهای از فریاد تمام پدران و مادران میناب است. اما در دل روایت تصویری، ایوب بهترین کسی است که حالِ دل آنان را درمییابد؛ اگرچه غروری نجیب او را از بر زبان آوردن این حس بازمیدارد. او بهخوبی میداند فقدان عزیز امری کوچک نیست و بیخبر و جاودانه ماندن، درد بزرگتری است. سنجاق خونی کف سردخانه، بهانهای میشود تا ایوب به بازاری در میناب برود؛ تصمیمی که اگرچه در صورت ایوب پیدا نیست، اما سرانجام و به بهانه مرضیه، سرشار از بار عاطفی آشکار میشود؛ چراکه پیرمرد، پیوندی عجیب با این داستان یافته؛ او نیز گمشدهای دارد. ایوب، هر بار با دیدن عکس و جمله «دلتنگم پدرجان» که به تاریخ ۱۳۶۷ بازمیگردد، داغی را در دل شعلهور میبیند که تمام آب دریاها نیز توان سرد کردنش را ندارند. اکنون کلافگی آغازین فیلم، در پایان بهخوبی قابل درک است؛ کسی که مدتهاست در انتظار کوچکترین نشانه است و هیچکس، برای دل ایوب، راهی بازار نشده است.