مجله میدان آزادی: در دهمین روز از اکرانهای چهلوچهارمین جشنوارۀ فیلم فجر، به سراغ نقد و بررسی فیلم «کافه سلطان» ساختۀ «مصطفی رزاقکریمی» محصول سال ۱۴۰۴ رفتهایم. در ادامه ریویوی این اثر از مجموعه نقدهای پروندۀ «پرواز بر فراز آشیانه سیمرغ» را به قلم سید وحید نبویزاده نمازی بخوانید:
در همۀ کافهها و رستورانها، سرویس و خوراکیها مهمتر از اسمشان است ولی در کافه سلطان، اسم کافه مهمتر است.

پوستر فیلم «کافه سلطان» ساخته «مصطفی رزاقکریمی»
داستان فیلم کافه سلطان
زن و مردی با تنها پسر و عروسشان در یکی از کافههای قدیمی و بینراهی کار میکنند و همانجا زندگی هم میکنند. دقیق نمیدانیم کجاست و هیچ وقت هم حرفی از محل دقیق آن نمیشود، جز اینکه کافهایست در نزدیکی یک گاوداری، با منویی نهچندان بهروز و اطراف تهران؛ جایی که سالهاست کمتر اتومبیلی روبرویش میایستد و کمتر آدمی به آن پا میگذارد. صاحبانشان کیستند و اهل کجا، نمیدانیم. پسر صاحب کافه و نامزدش که با هم در کانکسی مجاور کافه زندگی میکنند، پدر را متقاعد میکنند که کافه فروخته شود تا آن دو بتوانند در تهران، خانهای بخرند و زندگی مشترکشان را آغاز کنند. اما با شروع جنگ تحمیلی 12 روزه و بدسگالی خریدار زمین کافه، ماجرا طور دیگری پیش میرود.
بازیگران فیلم کافه سلطان
همانطور که نباید در فهم نام این کافه صرفاً به معنای اولیه و عام آن توجه کنیم و سلطان را فقط یک اسم عادی بدانیم، همانطور هم نباید آدم های مستقر و صاحب کافه را همانجایی و سطحی ببینیم؛ که اگر اینگونه قرائت کنیم، از کافه سلطان چیزی جز یک داستان غمانگیز نمیماند. حدود 40، 50 سال پیش یک بار پدر خانواده (محمدرضا شریفینیا) ضرر مالی به بار آورده و باعث شده خانوادگی مجبور شوند در جایی که حالا پرت و منزویست، روزگار بگذرانند، حال نوبت پسر (سجاد بابایی) و نامزدش (مریم مومن) میرسد که بعد از 40 سال، جوانی کنند و ضرر دهند و آوارگی به بار بیاورند. جالب آنکه، هر دوبار، این «مامان مهتاب» (آزیتا حاجیان) است که ضرر و داستانهایش را جمع میکند.
آدمهایی هم که به کافه قدم میگذارند، نه داستانشان مهم است و نه به سرنوشت کافه ربطی دارند؛ مانند آن زن (شیوا مکینیان) که بههمراه فرزندش به کافه پناه میآورد تا از شر همسر معتادش رهایی یابد، یا عباسآقا و خدیجه خانم جنوبی فقط و فقط به شناختهترشدن سلطان کمک میکنند؛ آنها میآیند و میروند تا بفهمانند که سلطان این کافه، جا برای همه دارد و نیاز همه را برآورده میکند و از رنج کسی، سود نمیکند و از ملال کسی نردبان نمیسازد.
نقد فیلم کافه سلطان
کار سخت در این کافه، دادن خبر تلخ است و رساندن حقیقتی دشوار. منظور از خبر تلخ- فقط رساندن خبر شهادت دکتر جوان در جنگ و تحویل جنازهاش در بیمارستان ارتش نیست... خبر این است که «وضعیت موجودْ» این کافه- مطلوب ساکنانش نیست. حقیقت دشوار هم این است که بار همۀ این تلخیها بهدوش مهتاب است و باقی ساکنان همه مقصرند و درعین حال، غیرمقصر و معصوم.
فیلم آقای «مصطفی رزاق کریمی»، استعارهایست از ایران. او با روایت داستانش در این کافه، خواسته ایران و تقابلات و تعاملات ساکنان اصلی آن را مفهومسازی کند. جاگذاری نشانهها و پیبردن به مجازهای مفهومی، با اینکه کار خیلی سختی نیست، اما در حوصله این نوشته نمیگنجد.
فرزند کافه بعد از 40 سال، همچنان کانکسنشین است و با آنکه هویت عاطفی و اقتصادیاش بهشدت متزلزل مینماید اما دوست داشتنی است. مادر خانواده امنیت و رزق اولیه را تامین کرده اما اعضای دیگر خانواده از سر احترام و گاهی خجالت، شرم میکنند به او بگویند که مولفههای دیگری هم برایشان مهم است. مهتاب که خود قربانی جنگ پیشین بوده و قریب به 40 سال منتظر پیکر برادر مفقودالاثرش است، حالا تنها به «امید» زنده است و اصلاً نمیخواهد این عنصر حیاتبخش را از دست بدهد و تلاش دارد به دیگران هم تزریق کند. کافه سلطان میتوانست با هیجانهای سطحی مهمانان موقتش، جذابیت بیشتری کسب کند، اما ترجیح داد به اصالت خود کافه بیندیشد و مهتاب را بالاتر ببرد... مهتابی که شب و روز میدرخشد و مأمنی است بدون تاریخ انقضا.
نمیدانیم مهتاب در سمند سیاه آن پدر و مادر رنجور خوزستانیِ جوانازدستداده، نهایتاً به سوی تهران میرود یا از آن دور و دورتر میشود، اما او رو برمیگرداند و اشک میریزد... اشک او قطعاً نه به خاطر آن مادرِ شهرستانی منتظر و نشسته در سایه پیراهن فرزندش است، نه خاطر دوری از کافهای که 40 سال مونسش بوده؛ او سوگوار اشتباهاتیست که در تصمیماتش و در حق خانوادهاش مرتکب شده.
همانطور که فرزند مهتاب او را متهم میکند به تصمیمات یکجانبه و خودرأی بودن و ندیدن دیگر اعضاء، رزاق کریمی هم به همان میزان فقط به مهتابش نزدیک شده؛ او چیزی از دنیای دیگر بازیگرانش نمیگوید و تنها کاری که میکند، رعایت انصاف در به رسمیت شناختن درد و دغدغۀ آنهاست. حتی در انتها هم نمیدانیم پسر مهتاب و نوعروسش چه سرنوشتی پیدا میکنند و دوربین رزاق، با خود مهتاب، از کافه دور میشود و... نظارهگر اشک سلطان مهتاب در غروب خورشید.