مجله میدان آزادی: فیلم کوتاه «مادربزرگم لیلی» به کارگردانی «فاطمه حقیقی» در چهلوسومین جشنواره فیلم کوتاه به نمایش درآمده است. در این صفحه از پرونده «جشنواره فیلم کوتاه تهران» به سراغ نقد، بررسی و تحلیل این اثر رفتهایم. ریویوی آن را به قلم سمیه کشوری بخوانید:
فیلم کوتاه مادربزرگم لیلی
«مادربزرگم لیلی» داستان مواجهۀ یک کودک با فقدان است؛ مواجههای که نه با توضیح مرگ، بلکه با دیدن نشانههای آن شکل میگیرد. فیلم از زاویۀ دید دختربچهای به ماجرا نگاه میکند که مادربزرگش را روی تخت، متصل به دستگاه اکسیژن میبیند و شاهد مراقبت مادرش از اوست. کودک در این موقعیت بیشتر تماشاگر اتفاقاتی است که در اطرافش رخ میدهند. او هنوز نمیتواند تمام آنچه را میبیند درک کند، اما مخاطب بهتدریج متوجه میشود که این تجربه چه تأثیری میتواند بر او بگذارد.
نکتۀ قابل توجه فیلم این است که فقدان را از لحظۀ فهم مرگ روایت نمیکند، بلکه از زمانی به تصویر میکشد که نشانههای آن وارد زندگی کودک شدهاند. دختربچه پیش از آنکه بتواند معنای اتفاقی را که در حال رخ دادن است بفهمد، با تغییراتی در فضای اطرافش روبهرو میشود. فیلم نیز بهجای توضیح دادن احساسات او یا تأکید مستقیم بر غم و اندوهش، اجازه میدهد مخاطب همراه او این نشانهها را ببیند و بهتدریج معنای آنها را دریابد. همین انتخاب باعث میشود مواجهه با فقدان، بهجای آنکه صرفاً به لحظۀ مرگ محدود شود، به تجربهای تبدیل شود که از پیش در زندگی کودک آغاز شده است.

پوستر فیلم کوتاه «مادربزرگم لیلی»، ساختۀ «فاطمه حقیقی»
آبرنگ؛ لطافتی متناسب با فضای سوگ
در این انیمیشن از تکنیک «دو بعدی دیجیتال» استفاده شده، اما یکی از انتخابهای قابل توجه فیلم، استفاده از شیوۀ تصویری شبیه به نقاشی آبرنگ است. این انتخاب صرفاً به ایجاد فضایی لطیف و زیبا محدود نمیشود، بلکه بخشی از شیوۀ روایت فیلم است. رنگهای شفاف، مرزهای محو میان شکلها و فضاهای خالی، در کنار پالت رنگی اثر، جهانی تصویری میسازند که با زاویۀ دید کودک و ماهیت خاطرهوار روایت ارتباط پیدا میکند. شکلها گاهی چنان در یکدیگر حل میشوند که گویی وضوح و قطعیت خود را از دست میدهند؛ ویژگیای که میتواند یادآور شیوۀ به خاطر سپردن تجربهها و مرور آنها در ذهن باشد.
مدل انیمیت کردن نیز در شکلگیری این فضا نقش دارد. حرکتها و شیوۀ پیش رفتن تصاویر، بهجای آنکه همیشه پیوستگی و جزئیات دقیق حرکت در جهان واقعی را بازسازی کنند، گاهی حالتی شبیه به رؤیا یا مرور یک خاطره پیدا میکنند. وقتی خاطرهای را در ذهن مرور میکنیم، لزوماً همۀ جزئیات آن را به یاد نمیآوریم؛ بعضی لحظهها واضحاند و بعضی دیگر محو، گسسته یا ناقص. در «مادربزرگم لیلی»، شیوۀ رنگگذاری و انیمیت را میتوان در ارتباط با همین کیفیت خاطرهوار در نظر گرفت؛ گویی تصاویر از خلال حافظه و نگاه کودک به ما میرسند، نه از دریچۀ یک بازنمایی کاملاً عینی و دقیق.
با این حال، فیلم به کمک این شیوۀ تصویری، فضای خود را به اندوهی سنگین و یکدست محدود نمیکند. رنگها و لطافت تصویرها همچنان حسی از زندگی و تازگی را در خود نگه میدارند. این تضاد اهمیت دارد: داستان دربارۀ از دست دادن است، اما جهان تصویری آن هنوز زنده است. در نتیجه، آبرنگ در اینجا فقط به انتقال فضای عاطفی فیلم کمک نمیکند، بلکه همراه با رنگگذاری، فضاهای خالی و شیوۀ انیمیت، به بازنمایی خاطره و تجربۀ فقدان از منظر کودک شکل میدهد.
ماهی، دستگاه اکسیژن و خرمالو؛ جزئیات معناساز
[خطر لو رفتن داستان فیلم]
فیلم برای پرداختن به مرگ، فقط به موقعیت مادربزرگ روی تخت و واکنش اطرافیان بسنده نمیکند و از جزئیات تصویری نیز کمک میگیرد. تصویر ماهی قرمز کوچک در ارتباط با دستگاه اکسیژن، یکی از مهمترین این جزئیات است که میتوان آن را در پیوند با وضعیت مامانلیلی و نگاه کودکانۀ باران به بیماری مادربزرگش خواند.
ایدۀ اولیۀ فیلم نیز از همین ارتباط شکل گرفته است: با کم شدن آب دستگاه تنفس مامانلیلی، ماهی قرمز کوچک داخل آن نیز به مرگ نزدیک میشود و با تمام شدن آب و مرگ ماهی، مرگ مامانلیلی هم رقم میخورد. این پیوند، فراتر از شباهت میان دو وضعیت، به شیوۀ مواجهۀ کودک با بیماری و فقدان مربوط میشود. باران از دریچۀ تجربه و تخیل کودکانۀ خود به وضعیت مادربزرگش نگاه میکند و آن را در قالب سرنوشت ماهی قرمز کوچک میبیند؛ موجودی که ادامۀ حیاتش به آب وابسته است، همانطور که در جهان فیلم، دستگاه تنفس به نشانهای از شکنندگی زندگی مامانلیلی تبدیل میشود.
اهمیت این ارتباط در آن است که ماهی قرمز را میتوان بازتابی از وضعیت مامانلیلی در ذهن باران دانست؛ گویی کودک، بدون آنکه بتواند بیماری و مرگ را با مفاهیم و کلمات بزرگسالان توضیح دهد، آنها را در قالب موجودی کوچک و آسیبپذیر درک میکند. این تشبیه از نگاه باران شکل میگیرد، نه از آگاهی خود مامانلیلی. مادربزرگ ممکن است از چنین پیوندی در ذهن کودک خبر نداشته باشد، اما باران با این تصویر، بهشکلی کودکانه با احتمال از دست دادن او مواجه میشود. ماهی قرمز به این ترتیب میتواند حامل معنایی از وابستگی، آسیبپذیری و پیوند عاطفی باشد؛ تصویری که در کنار ارتباطش با زندگی و مرگ، امکان خوانشی دربارۀ حس زنانگی و مراقبت را نیز فراهم میکند، بیآنکه به معنایی قطعی و از پیش تعیینشده محدود شود.
خرمالو نیز در ساختار معنایی و فضای عاطفی فیلم جایگاهی قابل توجه دارد. حضور آن در ارتباط با دختربچه و بازگشت تصویرش در پایان، میتواند بهمثابه پیوندی میان تجربۀ روزمرۀ کودک و خاطرۀ مادربزرگ خوانده شود. در این خوانش، شیء یا خوراکی معمولی از معنای روزمرۀ خود فراتر میرود و به بخشی از حافظۀ عاطفی کودک تبدیل میشود؛ چیزی که پس از غیبت مادربزرگ نیز میتواند حامل ردّی از حضور او باشد.
البته قدرت این عناصر در آن است که قرار نیست معنایی واحد و قطعی را به تماشاگر تحمیل کنند. آنها در کنار یکدیگر شبکهای از تداعیها میسازند که مضمون سوگ را بدون نیاز به توضیحهای کلامی گسترش میدهد. ماهی قرمز، دستگاه اکسیژن و خرمالو، هر کدام از مسیری متفاوت، به تجربۀ کودک از زندگی، وابستگی و فقدان نزدیک میشوند.
شیشۀ ششضلعی؛ کودک در فاصلۀ میان خود و دیگران
یکی از تصویرهای تأثیرگذار فیلم، تماشای زنان سیاهپوش از پشت شیشۀ ششضلعی است. دختربچه از پشت این شیشه، با جمعی از زنان سوگوار روبهرو میشود و از خلال آنچه میبیند، با واقعیتی تازه مواجه میشود: مادربزرگ دیگر در میان آنها نیست.
انتخاب این قاب اهمیت دارد؛ زیرا کودک را در موقعیتی قرار میدهد که میتواند اتفاق را ببیند، اما همچنان از آن فاصله دارد. شیشه با این ویژگی، میان او و زنان سوگوار مرزی ایجاد میکند و شکل ششضلعی آن نیز تصویر را از یک مشاهدۀ معمولی متمایز میسازد. دختربچه جهان بزرگسالان را میبیند، اما هنوز در حال فهمیدن معنای رفتارها و نشانههای آنهاست.
این تصویر با ایدۀ اصلی فیلم ارتباط پیدا میکند: کودک ممکن است پیش از آنکه بتواند مرگ را با کلمات توضیح دهد، از طریق دیدن رفتار دیگران و تغییر فضای اطرافش متوجه آن شود. در اینجا، سوگ نه با گفتوگو و توضیح، بلکه با یک تصویر و فاصلهای که میان کودک و جهان اطرافش قرار گرفته، منتقل میشود.
اگر شکل ششضلعی را در پیوند با معماری آشنای خانههای ایرانی در نظر بگیریم، این تصویر علاوهبر کارکرد عاطفی، میتواند حسی از تعلق و خاطرۀ خانه را نیز تداعی کند؛ خانهای که با رفتن مادربزرگ، دیگر دقیقاً همان خانۀ پیشین نیست.
فاطمه حقیقی؛ از طراحی گرافیک تا کارگردانی انیمیشن
«فاطمه حقیقی» متولد سال ۱۳۷۳، فیلمساز و انیماتور مستقل است. او کارشناسی طراحی گرافیک را در دانشگاه الزهرا و کارشناسی ارشد انیمیشن را در دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران گذرانده است.
حقیقی از آذر ۱۴۰۲ فعالیت مستقل خود را در زمینۀ فیلمسازی و انیمیشن دنبال کرده و در حوزههایی مانند تولید انیمیشن، طراحی فضا و آموزش انیمیشن دوبعدی فعالیت داشته است. او همچنین با مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی همکاری کرده است.
«مادربزرگم لیلی» در فروردین ۱۴۰۵ ساخته شده و نگارش، کارگردانی، طراحی شخصیت، انیمیشن و تدوین آن را فاطمه حقیقی بر عهده داشته است. این فیلم در بخش مسابقۀ چهل و سومین جشنوارۀ بینالمللی فیلم کوتاه تهران انتخاب شده و در جشنوارههای بینالمللی دیگری، از جمله جشنوارۀ انیمیشن چانیآرتون یونان در سال ۲۰۲۵ و آنیمائفکا بلاروس در سال ۲۰۲۶، نیز حضور داشته است.
جمعبندی؛ فقدان از خلال نشانهها
[خطر لو رفتن داستان فیلم]
«مادربزرگم لیلی» بهسراغ یکی از تجربههای دشوار زندگی میرود، اما برای روایت آن به نمایش مستقیم و پررنگ اندوه متوسل نمیشود. فیلم بهجای آنکه واکنش کودک را با توضیحهای کلامی یا رفتارهای اغراقشده نشان دهد، او را در موقعیت مشاهده قرار میدهد؛ موقعیتی که در آن، بیماری مادربزرگ، دستگاه اکسیژن، جزئیات روزمره و زنان سیاهپوش، هر کدام بخشی از واقعیتی را آشکار میکنند که کودک در حال نزدیک شدن به درک آن است.
ارتباط ماهی قرمز کوچک با دستگاه تنفس مامانلیلی، وجه دیگری از این مواجهه را نشان میدهد. در جهان ذهنی باران، سرنوشت ماهی با سرنوشت مادربزرگ گره میخورد و این پیوند، راهی برای درک وضعیتی میشود که هنوز نمیتواند آن را بهطور کامل با کلمات توضیح دهد. ماهی قرمز در اینجا صرفاً یک عنصر تصویری نیست؛ بلکه بخشی از ایدۀ اولیۀ فیلم و دریچهای برای مشاهدۀ پیوند کودک با مادربزرگش است.
انتخاب آبرنگ نیز به این رویکرد کمک میکند. پالت رنگی، فضاهای خالی، مرزهای محو و شیوۀ انیمیت، در کنار یکدیگر فضایی خاطرهوار میسازند که با زاویۀ دید کودک تناسب دارد.
تصاویر، بهجای آنکه همه چیز را با جزئیاتی دقیق و پیوسته بازنمایی کنند، گاهی کیفیتی شبیه به رؤیا و مرور خاطره دارند؛ گویی مخاطب نیز مانند باران، این تجربه را از خلال تصویرهایی بهیادماندنی اما نه همیشه کاملاً واضح دنبال میکند.
در کنار این عناصر، قاببندیهایی مانند شیشۀ ششضلعی نیز امکان میدهند تا مخاطب بهجای دریافت یک معنای آماده، در شکل گرفتن تجربۀ عاطفی کودک سهیم شود.
اهمیت فیلم در همین شیوۀ روایت است: مرگ برای کودک لزوماً از لحظهای آغاز نمیشود که معنای آن را میفهمد؛ گاهی پیش از آن، در تغییرات کوچک زندگی و نشانههایی که هنوز نمیتواند توضیحشان دهد، حضور پیدا کرده است. «مادربزرگم لیلی» میکوشد همین فاصلۀ میان دیدن و فهمیدن را به تصویر بکشد؛ فاصلهای که میتواند آغاز مواجهۀ کودک با فقدان باشد.