ﺳﻪشنبه 19 اسفند 1404 / خواندن: ۲ دقیقه
پرونده «ای ایران» | صفحه سی‌وهفتم

یک صفحه داستان: روایت ایستادگی در کتاب مهاجر سرزمین آفتاب، نوشته حمید حسام

یک زن جوان ژاپنی، با یک چادر مشکی که دور صورتش را قاب گرفته، دارد پوستری از امام خمینی را طراحی می‌کند تا بر دیوار مدرسۀ رفاه چسبانده شود. او «کونیکو یامامورا»ست؛ کسی که از بودا عبور کرده و به اسلام رسیده و خودش را به ایران رسانده؛ آن هم در اوج روزگار مبارزه با رژیم شاهنشاهی.

5
یک صفحه داستان: روایت ایستادگی در کتاب مهاجر سرزمین آفتاب، نوشته حمید حسام

مجله میدان آزادی: مرور صفحات به‌یادماندنی ادبیات ایران که از ایستادگی، تاب‌آوری و مقاومت ایرانیان در برابر هجوم بیگانگان و متجاوزان به خاک و سرزمین ایران روایت می‌کنند، در این روزها رنگ و بوی دیگری برایمان دارد. به همین منظور به سراغ کتاب «مهاجر سرزمین آفتاب» نوشته‌ «حمید حسام» رفته‌ایم. پرستو علی‌عسگر نجاد -نویسنده و منتقد- در این مطلب قسمتی قابل توجه و کمتر دیده شده از این کتاب را انتخاب کرده است. این صفحه از داستان را در پرونده «ای ایران» بخوانید:

 

یک زن جوان ژاپنی، با یک چادر مشکی که دور صورتش را قاب گرفته، دارد پوستری از امام خمینی را طراحی می‌کند تا بر دیوار مدرسۀ رفاه چسبانده شود. او «کونیکو یامامورا»ست؛ کسی که از بودا عبور کرده و به اسلام رسیده و خودش را به ایران رسانده؛ آن هم در اوج روزگار مبارزه با رژیم شاهنشاهی. او چند سال بعد می‌شود تنها مادر شهید ژاپنی ایران و پسرش، محمد، را در دوران دفاع مقدس تقدیم اسلام و ایران می‌کند. کتابی که امروز می‌خواهیم برشی از آن را بخوانیم، روایت زندگی اوست: «مهاجر سرزمین آفتاب»، کتابی به قلم نویسندۀ نام‌آشنای دفاع مقدس، «حمید حسام» که انتشارات سورۀ مهر سال ۱۳۹۹، آن را در ۲۵۰ صفحه منتشر کرده. رهبر شهید ایران، آیت الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای نیز بر این کتاب تقریظی نوشته.

در این برگ از کتاب، خانم کونیکو روایت دیدار مردمی امام در بهشت زهرای تهران را برای همسرش تعریف می‌کند، اما نه از دریچه‌ای مثل نگاه مردم ایران، بلکه از دریچۀ یک زن چشم‌بادامی که تنها جنگ اتمی دنیا را در کشورش تجربه کرده.

«ولوله‌ای در ایران به پا شد. روز دوازدهم بهمن، در زمستانی که بوی بهار داشت، هواپیمای امام در فرودگاه مهرآباد نشست. من از عمق جان مشتاق دیدن سیمای امام بودم. نورانیت، وقار و آرامش او مجذوبم کرد.

وقتی به خانه برگشتم، آن‌چه از عشق مردم به امام دیده بودم با فارسی دست‌وپاشکسته برای آقا [همسرم] تعریف کردم. نژاد ما به گونه‌ای بود که از نقل یک واقعه، برخلاف ایرانی‌ها، چندان احساساتی نمی‌شدیم، اما آن روز درحالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، از امام برای شوهرم تعریف کردم و گفتم دوست داشتم من هم یکی از آن جماعت پاسدارانی باشم که جلوی امام ایستاده بودند که اگر ساواکی‌ها تیراندازی کردند، تیر به من بخورد. 

برای او و فرزندانم مقایسه‌هایی بین شرایط سیاسی ژاپن پس از بمباران هیروشیما و ناکازاکی با شرایط ایران کردم و گفتم همان‌گونه که امروز مستشاران آمریکایی بالای سر ارتش شاهنشاهی هستند و بر آنان آقایی می‌کنند، پس از جنگ جهانی دوم آمریکایی‌ها به همین شکل بالای سر مردم ما چوب تنبیه گرفتند و به خیال خودشان آقایی کردند. من در دبیرستان درس می‌خواندم، اما در دانشگاه‌ها مخالفت با حضور آمریکایی‌ها بیشتر بود. اتفاقاً در سفر نیکسون، رئیس جمهور آمریکا به توکیو دانشجویان دانشگاه توکیو علیه او تظاهرات کردند.

 ژاپنی‌ها حتی حق نداشتند برای حراست از مرزهای خود ارتش داشته باشند. این را آمریکایی‌ها خواسته بودند. پلیس ژاپن هم با امر و نهی آمریکایی‌ها اداره می‌شد. آن روز در حین تظاهرات دانشجویان علیه نیکسون شماری از دانشجویان کشته شدند که یکی از آنان دوست من بود. حالا که من امروزِ ایران را با دیروزِ ژاپن مقایسه می‌کنم، فکر می‌کنم اگر شما این‌گونه مقتدرانه مقابل آمریکا ایستاده‌اید، به‌خاطر رهبری امام خمینی است.

به این‌جا که رسیدم، آقا که به‌موقع شوخی را چاشنی جدیت می‌کرد، پرسید: «با این خاطره‌ای که از ژاپن تعریف کردی، حالا می‌فرمایی ما باید چه کنیم خانم؟»

گفتم: «همه با هم تلاش کنیم این آمریکایی‌های زورگو و فخرفروش را از این کشور بریزیم بیرون».

انگار حرف دل آقا را زده باشم، آهی بی‌صدا کشید و گت: «ملت ما سال‌ها چشم‌به‌راه این روزها بودند و حالا که آمریکایی‌ها و شاه را از در بیرون کرده‌ایم، نمی‌گذاریم از پنجره وارد بشوند».

روز ۲۱ بهمن، پیام دادند امام فرموده همۀ مردم بریزند توی خیابان‌ها و حکومت نظامی را بشکنند...

ایرانی نبودم. از خاور دور، از سرزمین خورشید تابان، آمده بودم، اما غرور شکسته‌شده‌ام در هیروشیما و ناکازاکی را این‌جا، هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین مادری‌ام، بازیافتم.»




  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
یک زن جوان ژاپنی، با یک چادر مشکی که دور صورتش را قاب گرفته، دارد پوستری از امام خمینی را طراحی می‌کند تا بر دیوار مدرسۀ رفاه چسبانده شود. او «کونیکو یامامورا»ست؛ کسی که از بودا عبور کرده و به اسلام رسیده و خودش را به ایران رسانده؛ آن هم در اوج روزگار مبارزه با رژیم شاهنشاهی. او چند سال بعد می‌شود تنها مادر شهید ژاپنی ایران و پسرش، محمد، را در دوران دفاع مقدس تقدیم اسلام و ایران می‌کند.

ایرانی نبودم. از خاور دور، از سرزمین خورشید تابان، آمده بودم، اما غرور شکسته‌شده‌ام در هیروشیما و ناکازاکی را این‌جا، هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین مادری‌ام، بازیافتم.

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00