مجله میدان آزادی: به بهانۀ اکران فیلم «اسکورت» به کارگردانی «یوسف حاتمیکیا» در سینما، در این صفحه از پرونده «پرواز بر فراز آشیانه سیمرغ»، این فیلم مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. در این ریویو که به قلم حسن صنوبری -منتقد سینما- نوشته شده است، دربارۀ این فیلم بیشتر بخوانید:
پیشخوان
قبل از اینکه نقد را شروع کنیم، بگویم این فیلم به نظرم ارزش تماشا دارد، اگر ندیدید ببینیدش. ولی در کنار ارزش تماشا، ضرورت فکرکردن و نقدشدن را هم دارد، هم باید فیلم را تماشا کنیم، هم فکر کنیم فیلم با ما چه میکند.

پوستر فیلم سینمایی «اسکورت»، ساختۀ «یوسف حاتمیکیا»
قدم اول نقد: تبارشناسی و سبکشناسی اسکورت
وقتی پس از تماشای فیلم قبلی یوسف حاتمیکیا، «شب طلایی»، از سینما بیرون میآمدم، ناخودآگاه عبارتِ «ترکیب ابراهیم حاتمیکیا و اصغر فرهادی» به ذهنم آمد. بعد سعی کردم با این ذهنیت مخالفت کنم. با خودم گفتم ظاهربینانهترین شکل مواجهه با یک هنرمند، سنجیدن کار او با آثار اعضای خانوادۀ اوست. ولی وقتی بیشتر فکر کردم، دیدم نه، واقعاً همین است؛ بالاخره خانواده هم تأثیر خودش را میگذارد و عیبی هم ندارد.
«شب طلایی» ــ نه در تمام ابعادش، ولی در بخش عمدهای از آن ــ واقعاً ترکیبی از زیباییشناسی و انسانشناسی فرهادی و حاتمیکیای پدر بود؛ البته با غلبۀ دستخط و رنگ فرهادی. شاید بتوان گفت: فرم تعلیقمحور فرهادی، روش قصهگویی او و نیمی از جهانبینی جبری و سیاهش، درآمیخته با بخشی از جهانبینی اخلاقی و انسانی حاتمیکیا و بعضی از طراوتهای شخصیتپردازی او. نتیجه، اثری بود که از بیشتر آثار مقلد فرهادی ــ که در آن دهه هم کم نبودند ــ بهتر و دستکم انسانیتر بود.
ماجرای عجیب این است که بعد از تماشای «اسکورت» هم باز همین تعبیر ناخودآگاه بر زبانم آمد: ترکیب فرهادی و حاتمیکیای پدر. ولی این بار حس دیگری را تجربه کرده بودم. «اسکورت» در مقایسه با «شب طلایی» فیلم بسیار متفاوتتری است و میتوانم بگویم که به نظرم فیلم خیلی بهتری است. من «شب طلایی» را چندان دوست نداشتم، ولی «اسکورت» را در مجموع پسندیدم. پس چطور باز حس میکنم با ترکیبی از فرهادی و حاتمیکیا طرفم؟
مجبور شدم پوشۀ خاطراتم را باز کنم و دوباره هر دو فیلم را با هم مقایسه کنم: شخصیتها، پیرنگها، زاویهدیدها، میزانسنها، مضمونپردازیها، تصویرها، دیالوگها، موقعیتها و... . دیدم باز هم به نظرم تعبیرم درست است، ولی نوع ترکیب فرق دارد. در «اسکورت»، فرم حاتمیکیاییتر است؛ از طرفی غلبه تا حدی با حاتمیکیای پدر است، ولی همچنان رگههایی از جهانبینی فرهادی در معنا و شخصیتهای فیلم حضور دارد. یعنی ماجرا برعکس شده.
در «اسکورت» هم همۀ شخصیتها (=انسانها)، طبق قاعده تصادف و تصادفهای نزدیک به محال ــ درست مثل فیلمهای فرهادی و همچنین فیلم قبلی خود یوسف حاتمیکیا ــ جبراً گرفتار میشوند، همه به نوعی حق دارند و همه به هم گیر کردهاند. از طرفی، در جهان فیلم چیزی به نام خدا یا حتی قهرمانی مطلقاً سفید یا انسانی کاملاً اخلاقی وجود ندارد؛ اما اولاً، برخلاف فیلمهای فرهادی، بهجای اینکه همه در یک «نکبت» گرفتار باشند، در یک «دشواری» با هم اسیر شدهاند و ماجرا آنقدرها هم سیاه نیست. ثانیاً، بالاخره راه تنفسی در فیلم به وجود میآید که از فداکاری یک قهرمان که نه، یک بچهقهرمان (یا نیمهقهرمان) میگذرد؛ قهرمانی که زیادی هم خاکستری نیست گرچه خاکستری است. ثالثاً، فضای فیلم دیگر یک فضای بسته و قفسیِ آپارتمانی نیست و فرم فیلم هم مبتنی بر دعوا و دیالوگهای ناتمام و زهرآگین سینمای دهۀ نود نیست؛ بلکه جدیجدی با فیلمی جادهای طرفیم که در آن، تصویر و سینما قدرت بیشتری نسبت به متن و دیالوگ دارند. همینهاست که فیلم را زیباتر و البته حاتمیکیاییتر میکند.

سکانسی از فیلم سینمایی «اسکورت»، با بازی «هدی زینالعابدین»
[خطر لو رفتن بخشی از داستان فیلم]
قدم دوم نقد: مشکلات اصلی اسکورت
دو مشکل عمده در فرم و معنای فیلم به نظرم میرسد. اولاً، دیالوگهای چالشی و دوقطبی میان دو شخصیت «اصلان» (امیر جدیدی) و «حلما» (هدی زینالعابدین) است. بیشترین افت بازی این دو بازیگر در همین دیالوگهای چالشی نیمۀ اول فیلم رخ میدهد. اما مسئله فقط افت بازی نیست؛ افت فیلمنامه هم هست. حتی باید بگوییم ایراد اصلی از متن است، چراکه چالش تا حد زیادی مصنوعی و غیرمنطقی پیش میرود (و البته بازیها هم ایراد متن را پوشش نمیدهد). مخصوصا وقتی توجه کنیم همۀ زور و منطق پیرنگِ این فیلم در الگوی رواییِ «تبدیل خصومت به عشق» و همراه با کشمکش دو شخصیت اصلی فیلم است. وقتی ستون ضربه بخور، ساختمان میلرزد.
اصلان که تا پیش از نخستین گفتوگو با حلما، بهعنوان شخصیتی برونگرا، صریح، زباندار و حتی پررو و طغیانگر به ما معرفی میشود، در اولین مواجههاش با کسی که او را هم مجرم و هم قاتل میداند، به تتهپته میافتد و با ضعف و گنگی حرف میزند. ولی حلما، که میدانیم هم مجرم است، هم تحت فشار اجتماعی قرار دارد و حتی بعداً میفهمیم هم عزادار است و هم عذاب وجدان دارد، در آن گفتوگو خیلی صریح، محکم و ازخودراضی مواجه میشود. چه اتفاقی افتاده است؟ اصلان در همان دیدار اول عاشق شده؟ بهخاطر عشق در یک نگاه، همۀ گذشته طرف مقابل را فراموش کرده؟ حتی همین هم واضح نیست؛ فیلمنامه اینجا گنگ عمل میکند.
در بیشتر گفتوگوهای بعدی، مخصوصاً گفتوگوهای چالشی، باز شیمی میان این دو شخصیت چندان شکل نمیگیرد؛ نه دیالوگها هموزناند و نه بازیها. انگار فیلمنامهنویس نقطه چالش را در جهان واقعی بهخوبی و بهصورت طبیعی پیدا نکرده است؛ یا انگار پیرنگی کلی داشته و این مضمون را بهزور به آن غالب کرده است (درحالیکه ستون را نمیشود پس از پایان ساختمان به زور زیرش گذاشت!). این، به نظرم، مهمترین مشکل فیلم از نظر فیلمنامهنویسی و کارگردانی است.
اما مشکل دیگر، بُعد اجتماعی فیلم است. جرمی اتفاق میافتد که جامعه نسبت به آن ناآگاه و بدبین است. فیلم آمده و سعی کرده روایتی از آدمهای پشت این جرم ارائه دهد. تا اینجای کار درست است. فیلم تلاش کرده زمینههای وقوع جرم را نشان دهد و از مجرمان روایتی انسانی به دست بدهد؛ تا اینجای کار هم درست. اما رویکردِ جبری پیرنگ و شخصیتپردازی آنقدر اغراقآمیز و مصنوعی پیش میرود که عملاً از جرم، جرمزدایی میکند و مجرم را ــ بماهو مجرم ــ از نظر روانشناختی روی صندلی قربانی مینشاند.
دقت بفرمایید: یک مجرم نه، بلکه همه مجرمان را. یعنی ما در این فیلم یک شوتی هم نداریم که آدم بدی باشد؛ حتی اگر با یک تخلف خطرناک، کلی بچه را به کشتن بدهد. حتی صاحبکارها و انباردارهای قاچاق هم چندان آدمهای بدی به نظر نمیآیند. انباردار قاچاقچی درست مثل یک انباردار کارگاه تولیدی به تصویر کشیده شده است.

«یوسف حاتمیکیا»، کارگردان فیلم سینمایی «اسکورت»
خب، نتیجه چنین فیلمی برای مخاطبش چیست؟ چرا هیچ مجرمی نباید مجرم باشد، چون خودش هم مشکلاتی داشته است؟ کدام مجرم، کدام دزد، کدام قاچاقچی، کدام متجاوز و کدام قاتل را میتوان پیدا کرد که وقتی یقهاش را بگیری، بگوید من چون آدم بدی بودم، با اراده دست به ارتکاب جرم زدم؟ یقه هرکسی را بگیری، میگوید یا فقیر بودم، یا تحت فشار بودم، یا عصبانیتم من را از خود بیخود کرد، یا در بچگی به خودم ظلم شده بود، یا فلان و بیسار. و اگر اوضاع همهجوره بر وفق مرادم بود، خطایی مرتکب نمیشدم.
ما وقتی فیلم را میبینیم، به تنها چیزی که فکر نمیکنیم این است که خطایی را در خودمان اصلاح کنیم. این یعنی خروج از سینمای اخلاقی. به نظرم، هر مجرمی در هر حدی، این فیلم را ببیند، به خودش حق میدهد جرمش را ادامه بدهد.
وقتی فیلم تمام میشود، هیجانها که کنار میروند و معنای فیلم تهنشین میشود، میتوان گفت فیلم سه گزاره اخلاقی دارد:
یک: درباره آدمبدها بد قضاوت نکن.
دو: آدمبدها بد نیستند؛ شرایطشان بد است و مجبورند به بدی.
سه: چون نمیشود شرایط را درست کرد، آدمبدها لازم نیست آدمهای خوبی شوند؛ آدمخوبها باید کمکشان کنند که در بدی موفق شوند!
این، روح جبرزدۀ پیرنگ اثر است؛ البته با لطایفی که در کارگردانی و قصهپردازی وجود دارد، به این هولناکی جلوهگر نمیشود و کمی تلطیف میشود.
کافی است تصور کنید اگر بهجای حلمای «دخترِ جوان و خوشسیمای یک اشک چشم، یک اشک خونِ» فیلم، مثلاً نوید محمدزاده یا سعید چنگیزیان، با همان کله کچل و سبیل دررفتهاش در سریال «گیلدخت»، این نقش را بازی میکرد، آیا مخاطب همین همدلی را با شرایط هدی زینالعابدین داشت؟ به نظرم نه مخاطب و نه اصلان به این همدلی تصنعی نمیرسیدند و چهبسا اصلانِ بیطاقت و عجول فیلم همان اول با یک گلوله، شوتی موردنظر را خلاص میکرد!
اینجا خوب است یادآوری کنیم نمایشِ آن طرف ماجرای شوتیها آنهم با شخصیت یک زن، آنهم با موضوع انتقال غیرقانونی دارویی که برای عدهای حیاتی است در اسکورتی که یوسف حاتمیکیا در 1404 ساخته است، قابل مقایسه و بررسی است با نمایش نمایشِ آن طرف ماجرای کولبرها باز با شخصیت یک زن، باز با موضوع انتقال غیرقانونی دارویی که برای عدهای حیاتی است در نون خ پنج که سعید آقاخانی در 1403 ساخته بود و حداقل باید بگوییم فضل تقدم داشت! همچنین در اسکورت اشاره به کولبرها هم میشود و حتی مقایسه.
قدم سوم نقد: زیباییهای اساسی اسکورت
هر وقت از ابراهیم حاتمیکیا صحبت میشود، خیلیها یاد معانی و مضامین و دستاوردهای اعتقادی و میهنی او برای سینما میافتند. از او بهعنوان فیلمساز دفاع مقدس، فیلمساز سیاسی و فیلمساز انقلابی یاد میشود. ولی یکی از مهمترین دستاوردهای حاتمیکیا برای سینمای ایران، که در آن مقوله هم در سینمای ایران و بلکه منطقه بینظیر است، اکشن است. یکی از مهمترین نقاط قوت «اسکورت» یوسف حاتمیکیا همین خوب از کار درآمدن اکشن فیلم، از طراحی تا اجرا است. شاید بگویید در اکشنِ یوسف حاتمیکیا هنوز تا کارهای پدر فاصله زیادی مانده، ولی انصافاً در مقایسه با همنسلان خود قدم بلندی برداشته است. من در سالهای اخیر، بهجز فیلم «روز صفر»، اصلاً فیلم دیگری یادم نمیآید که مثل «اسکورت» اکشن قابلقبولی داشته باشد.
نکتۀ ارزشمند دیگر فیلم هم این است که اگر حالا اسکورت بدها را همه از دم خوب نشان داده، لااقل خوبها را هم خوب نشان داده است! ما در این فیلم نهتنها پلیس بد یا پلیس ضعیف نمیبینیم، بلکه فرهنگسازی برای پلیس هم میبینیم. در این فیلم، مجاهدتها، رنجها، ازجانگذشتگیها و توانمندیهای بالای پلیس ایران به نمایش درمیآید. از طرفی، بهویژه در قالب شخصیتی که رضا کیانیان بازی میکند (که انتخاب بازیگرش با این هدفگذاری بسیار درست بوده)، برای نیروی انتظامی و پلیس ایران فرهنگسازی هم اتفاق میافتد. یک پلیس، وقتی فیلم را میبیند و به فکر فرومیرود که آیا من هم بهخوبی پلیس فیلم هستم؟ نتیجۀ بحث اینکه تماشای این فیلم به دزدها توصیه نمیشود، ولی به پلیسها حتماً توصیه میشود!
ارزشمندی مهم دیگر فیلم همان است که در بالا هم اشاره کردیم، اینکه بالاخره یک فرد، میتواند با یک «کنش»ِ فداکارانه و انسانی، روزنه و تنفسی در فضای جبرزدۀ فیلم ایجاد کند. ولو این قهرمان خیلی هم قهرمان نباشد، مثل فیلمهای حاتمیکیای پدر «شهید» نباشد، ولی بالاخره عملی قهرمانانه یا انسانی انجام میدهد؛ آشکارترینش نقش اصلی یعنی اصلان است (که بازیگر قهرمان فرهادی هم خودش بود) ولی دیگران هم به نحوی چنین قهرمانیها و جوانمردیهایی دارند. افشین هاشمی در چندجا بهویژه سکانسهای پایانی، مهدی زمینپرداز در آخرین سکانس حضورش، و همچنین دیگران.

سکانسی از فیلم سینمایی «اسکورت»، با نقشآفرینی «رضا کیانیان» و «افشین هاشمی»
و نکته درخشان و ارزشمند دیگر فیلم (در کنار خیلی موارد دیگر، مثل کارگردانی، اکشن فیلم و صدای خوب آن) شخصیتپردازی «مجید» و مخصوصاً بازی درخشان، دیدنی و تازه افشین هاشمی است. مثلاً بازی مهدی زمینپرداز هم در فیلم خیلی خوب، طبیعی، باورپذیر و دراماتیک است، ولی چندان جدید نیست. اما بازی افشین هاشمی در این فیلم بهطرز تکاندهندهای زیبا و تازه است. و بسیار جای شگفتی است که چرا در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر، حتی نامزد سیمرغ بهترین بازیگر نقش مکمل مرد هم نشد.