مجله میدان آزادی: در تازهترین صفحه از پرونده «هزار و یک سریال»، به سراغ سریال «هزار و یک شب» به کارگردانی و تهیهکنندگی «مصطفی کیایی» رفتهایم. ریویوی نقد و و بررسی این سریال را به قلم معید داستان در ادامه بخوانید:
کاملاً کیاییطور!
پخش درام معمایی و رازآلود «هزار و یک شب» از آذر ۱۴۰۴ در پلتفرم فیلیمو آغاز شد. کارگردانی و تهیهکنندگی اثر را «مصطفی کیایی» بر عهده داشته است. هماکنون که این متن را مینویسم بیست و سه قسمت از آن منتشر شده و احتمالاً قرار است داستان در قسمتِ بیست و چهارم به پایان برسد. «هزار و یک شب» همۀ آن چیزی را که از مصطفی کیایی انتظار داریم با خودش دارد: یک عنوان تلمیحی یا اقتباسی که حتماً ذهن را به اثر، مفهوم یا هر چیز دیگری هدایت میکند («بعدازظهر سگیِ سگی»، «عصر یخبندان»، «چهارراه استانبول» و...)، ترکیب بازیگران پرستارهای که در کمتر اثری میتوان همۀ آنها را گرد هم یکجا تماشا کرد (مثل تقریباً اکثر آثار پیشین کیایی)، یک سریال پرقسمت، با شاخ و برگهای فراوان و خردهداستانهای اضافی بهنحوی که تعریف کردنِ داستان را برای هر مخاطبی دشوار میکند (مثل سریال «همگناه») گویی که دست سازندگان کار مثل همیشه به کم نمیرود، افت محسوس کیفیت قصهپردازی از نیمههای سریال به بعد (رجوع شود به سریال «بیگناه»!) و همینطور هر امضای دیگری از کیایی که در کارهای سینمایی و پلتفرمی دیگرش پیش از این به نظاره نشستهایم. در وهلۀ اول تأکید کنم که سریال یک معرفی بازیگر موفق دارد که احتمالاً بعدتر بیشتر از او خواهیم دید: «مینو آذرمگین» در نقش «نیلوفر» با حضوری پررنگ و تأثیرگذار.
داستان سریال هزار و یک شب یا هزار و یک شب منهای نهصد و چند شب!
آیا فکر میکنید قصۀ سریال «هزار و یک شب» قرار است بازتعریف افسانۀ شهرزاد باشد؟ خب من بهتان میگویم خیر، ابداً اینطور نیست و «هزار و یک شب» کلاسیک در اینجا فقط در نقش یک الهامبخش عمل کرده است. «میگفت گریه راه درستش نیست/ اما نگفت راه درستش چیست!» واقعیت این است که تعریف کردن قصۀ سریال کیایی هم همینقدر دشوار و مبهم است. قصۀ دخترانی در شهر که با تصمیم به خودکشی به نقطۀ پایان زندگیشان نزدیک شدهاند. شاهزمان با بازی «بهرام رادان» که برادر پادشاه (با بازی «بانیپال شومون») است به این دختران پیشنهاد میکند بهجای مرگی خودخواسته شانس زندگی متفاوتی را در دنیایی موازی بیازمایند. دنیایی که مرتبط است با داستان کلاسیک شهرزاد و در واقع پس از مرگ شهرزاد قصهگو رخ میدهد. حالا این وسط دو خواهر به نامهای نیلوفر و آشیان (با بازی «سحر دولتشاهی») هم به این دنیا قدم میگذارند و نیلوفر قرار است در قامت شهرزادی جدید هر شب برای شاه تا سحرگاه داستان تعریف کند و بعد قصه را نیمهتمام بگذارد و با این کار جان خودش و دیگران را ولو شده برای حتی یک روز بیشتر نجات دهد.
الان که به چند خط بالا نگاه میکنم، میبینم واقعاً داستان سریال این هم نیست. خیلی چیزها را نگفتم: «پدرام شریفی» و «محسن کیایی» و «پرویز پرستویی» در نقش تجنگی چه میشود پس؟ آن حجم بیدلیل روایت بین «محمد بحرانی» و «مریم کاظمی» چه؟ آن همه سکانسهای ترکیه با حضور بازیگران نسبتاً مشهور ترک کدام بخش ماجرا را پر میکند؟ این وسط حضور هدررفتۀ «هدیه تهرانی» را کجای دلم بگذارم؟ بگذریم. سریال تازه در سهچهار قسمت پایانی سر و شکل خودش را پیدا میکند؛ از جایی که نیلوفر وارد بارگاه شده و قصهگویی را آغاز میکند، همراه با نمایش موازی سرنوشت دخترکان تباهشدهای که از قصر شاه سر در آوردهاند. اما این فقط چند شب از هزار و یک شب است. چند شبی که در مقیاس هزار و یک شب چندان دیده نمیشود.
نقد سریال هزار و یک شب یا بدشانسی چیست؟
کسی نیست که «هزار و یک شب» به گوشش نخورده باشد. سریال کیایی را نمیگویم، از کلیتی حرف میزنم که حالا دیگر به یک کهنالگو تبدیل شده است. یک جور الگوی رفتار در فرم روایی. شهرزادِ قصهگویی که هر شب آنقدر تعریف کردن داستانش را کش میدهد و پادشاه را برای شنیدن ادامۀ قصه میگذارد توی کف که سحر از راه میرسد و او میتواند یک روز دیگر وقت بخرد برای زنده ماندن. به عبارت دیگر داستانگویی بهمثابه ابزاری برای ادامۀ حیات. اینطور هم نیست که این الگوی «داستانگویی برای زندگی» فقط به ما و داستان فارسی تعلق داشته باشد که این شاکله در جغرافیاهای متعدد در بستری گسترده از زمان تکرار شده است. یک نمونۀ گرانقدرش «دکامرون» اثر «جووانی بوکاچیو» ادیب قرن چهارده میلادی ایتالیاست که جزئیاتش اگرچه متفاوت است اما کلانروایتش به همین الگوها نزدیک است؛ داستانسرایی با مضامینی متفاوت در بستر آدمهایی گیرافتاده در شهری طاعونزده.
همانقدر که «دکامرون» یا حتی «شبهای عربی» اثر «پازولینی» با اصل آثار مکتوبشان نسبت مستقیم دارند، «هزار و یک شب» برای سریال کیایی فقط یک نقش الهامبخش ایفا میکند و بس. «هزار و یک شب» با آن حجم تولید و ترکیب بازیگران و برخی جزئیات داستانی اصولاً نمیتواند به اثری ضعیف تبدیل شود یا بهتر است بگویم سریالی در این حد و اندازه بهسختی میتواند بد باشد و طبیعتاً حداقلهایی را رعایت میکند. اما چرا از این دریای کمعمق با وضعیتی متوسط رو به بالا، استقبال نشد؟ بیش از آنکه این نتیجه به خود اثر مربوط باشد، این بیتفاوتی جامعه نسبت به یک اثر پرخرج (بیگپروداکشن)، ماحصل وضعیت کشور در روزهایی است که از سر گذراندهایم. قسمت اول در آذرماه 1404 منتشر شد و هنوز سریال پا نگرفته بود که به ۱۹ دی رسیدیم و بعد هم جنگ و الان هم وضعیتی پادرهوا و بیثبات که طبیعتاً اجازه نمیدهد مخاطب با فراغ بال سراغ سرگرمیهایی همچون محصولات سینمایی یا سریالهای شبکۀ نمایش خانگی برود. بخشی از کمفروغ بودن «هزار و یک شب» به این بدشانسی مربوط میشود، اما همان بخشی از جامعه که بالاخره به هر ضرب و زوری که میشد سریال را دیده هم از آن استقبال نکرده است. این دیگر خبط خود کار است. ابهام و پیچیدگی و سرراست نبودن روایت که عموماً به فانتزی بودن اثر هم مرتبط است، به هر شکلی مخاطب را دفع خواهد کرد، حتی اگر از هدیه تهرانی و پرویز پرستویی و سحر دولتشاهی هم بهره ببری!
یکی از مشخصههای کیایی که بهطور برجسته در سریالهایش میتوان دید استفادۀ اغراقآمیز از خرده داستانهایی است که هیچ کمکی به خط اصلی داستان نمیکنند. حالا به این، مبهم بودن خط اصلی را هم اضافه کنید. ساختمان کار کیایی با انبوهی شخصیت نقش دوم و چندم آغاز میشود و هر یک در مسیری راهشان را ادامه میدهند. بدیهی است که سختی کار، ارتباط این جمع شلوغ شخصیتها در ادامۀ داستان و چگونگی پرداخت خط و ربط آنهاست. اصلاً هنر همین ایجاد روابط علت و معلولی است، بهگونهای که منطقی به نظر برسند. اما کیایی همین بخش کار را سهل میگیرد و بهشکلی اغراقآمیز و هندیوار همه کس و همه چیز به همه چیز و همه کس مرتبط میشوند. شاید باید کمی تحمل کنیم و این دورۀ زمانی را هم از سر بگذرانیم و بعدها دوباره بهسراغ «هزار و یک شب» بیاییم، بلکه آخرین سریال کیایی بیشتر به جانمان بنشیند.