مجله میدان آزادی: چهارشنبه 22مهر، انتظارها به سرآمد و پس از ده سال، تازهترین اثر سینمایی حمید نعمتالله کارگردان سرشناس و پرطرفدار سینمای ایران در سینماهای کشور اکران شد. تحریریۀ مجلۀ میدان آزادی به بهانۀ آغاز اکران عمومی فیلم بُت با دو نقد تازه به استقبال این فیلم میرود. روز گذشته نقد ویدئویی محمد صابری را بر فیلم بت منتشر کردیم و امروز از شما دعوت میکنیم تا نقد مکتوب حسن صنوبری -منتقد سینما- بر فیلم بت را بخوانید.
قدم اول نقد: مواجهه و تماشای بُت
ده سال نبودن حمید نعمتالله در سینمای ایران برای سینمای ایران یک خسارت محض، بزرگ و تلخ بود.* ما در سینمای نعمتالله بیش از هر سینماگر امروزی دیگری به هنر سینما نزدیک میشویم. نمیگویم همۀ فیلمهای او در یک حد زیبا و واجد ارزشهای زیباییشناختی هستند، ولی همۀ فیلمهای او، به تحقیق از همه یا اکثر فیلمهای سینمای ایران هنریترند، سینماترند، اصیلترند و سینمای ایران را بیشتر به پیش میبرند. بُت تازهترین ساختۀ حمید نعمتالله، ده سال پس از اکرانِ شعلهور، یک نمونۀ قدرتمند دیگر از سینمای هنری امروز ایران است.
بازیهای قدرتمندِ بُت، شخصیتپردازیهای با طراوت یا چندلایۀ بُت، قابهای تماشایی بُت، سخنِ تازۀ بُت، موسیقیِ حسابشده و قدرتمندِ بُت، طراحیصحنههای بینقصِ بُت، قصه و پیرنگِ عمیق و دقیق بُت، نمادپردازیها، ارجاعات، اقتباسها، بینامتنیتها، تلمیحات و ادای دینهای شیرینِ بُت، دیالوگهای تمیز و واقعی و محکمِ بُت و... همه و همه اگر جداگانه بررسی شوند، باید بگوییم ما استاندارد بالایی از سینمای ایران را از 22 مهر بر پرده میبینیم و طرفه اینکه این محصول 1405 سازندگان اثر نیست، این دستخط و دور بازوی سینمایی کارگردان و گروه موفقش در 1403 است.
با همۀ این اوصاف، با خودم فکر کردم دیدم نمیتوانم تماشای این فیلم را به همۀ دوستان و عزیزانم و به همه یا اکثر آدمهای فیلمبین پیشنهاد کنم. چرا؟ فقط چون تراژدی است؟ چون کمدی نیست؟ چون زمان فیلم طولانی است؟ چون ریتمِ تندِ هالیوودی ندارد؟ نه؛ چون فیلم سختیست، سخت و سنگین؛ و این سختی بیش از فرمِ فیلم در معنا و سخن فیلم است.
بت راحتالحلقوم نیست، در گلوی آدم گیر میکند؛ نمیخواهم مثل قدیم بگویم مخاطب تقسیم میشود به عام و خاص و این فیلم فقط در گلوی مخاطب عام گیر میکند؛ نه، در گلوی همهگیر میکند (ولو با دلایل مختلف)، و باید هم گیر کند. چون بُت در یک کلام سیلی واقعیت است. حقیقت این است: اولا سیلی درد دارد، ثانیا از واقعیت گریزی نیست.
کسانی که با آثار حمید نعمتالله آشنا باشند (چه در سینماییهای بینظیرش، چه یگانه سریال محبوبش و چه انبوهِ مغفول تلهفیلمهای زیبایش) میدانند نعمتالله بهتر از هرکسی در این مرز پرگهر بلد است فیلم حالخوبکن بسازد، بلد است کمدیهای شگفت از کار دربیاورد، بلد است و توانمند است که فیلم مهیج و سرگرمکننده برای عموم مخاطبان بسازد («وضعیت سفید»، «بیا از گذشته حرف بزنیم»ها، «فریدون مهربان است»، «بیپولی»، «آرایش غلیظ» و...)، ولی در بُت نمیخواهد چنین فیلمی بسازد. اگر اصطلاحی به نام سینمای روشنفکری داشته باشیم، و این را فقط به فیلمهای ادایی اطلاق نکنیم، ازا ین لحاظ بُت یک فیلم روشنفکری است، فیلمی است که میخواهد مخاطب را به فکر وادارد؛ بُت دوست دارد از ظواهر بگذرد؛ دوست دارد پردهها را کنار بزند؛ دوست دارد طبق معمول و متعارف نباشد و نباشیم، دوست دارد پس از تماشا، مخاطب کمی به خود بیاید، ولو کامش تلخ شود. و این تلخی در نهایت صداقت، پختگی و بایستگی است، نه خامفروشی و خامفریبی. از این جهت فیلم برایم قابل مقایسه با بعضی فیلمهای دیگر کارگردان بزرگ سینمای امروز میشائیل هانکه است (به ویژه: «رمز ناشناخته»، «پنهان» و «پایان خوش»)؛ و البته که این خط در آثار خود نعمتالله هم سابقهدار و جزو خطوط اصلی است (بهویژه در «بوتیک»، «رگ خواب»، «شعلهور» و شاید «قاتل و وحشی»).
آنچه تا اینجای متن گفتیم در اهمیتشناسی، سبکشناسی و قدرشناسی فیلم و مولفانش بود و جهت دعوت به تماشای اثر. از ایجا به بعد را توصیه میکنم پس از تماشای فیلم و همچنین تفکر و برداشت شخصی خودتان نسبت به فیلم بخوانید.
[خطر لو رفتن بخشی از قصۀ فیلم]
قدم دوم نقد: رمزگشایی و تفسیر بُت
تنهایی، زنان، دنیای مدرن، جرم و جنایت، اینترنت، هوش مصنوعی، شبکهها اجتماعی، مسائل اینفلوئنسرها، کسبوکارهای جدید، طمع، خانواده، بهرهکشی جنسی، ظاهربینی، رویای موفقیت، قمار، سایتها و بنگاههای شرطبندی، فرهنگ کار و فرهنگ بیکارگی و آمادهخواری، حرص، مسائل ناشنوایان، اقتصاد ایران و شاید یکدوجین مفهوم دیگر از جمله مضامین طرحشده در فیلم تازۀ حمید نعمتالله است. بسیاری از این مضامین در لایههای اجتماعی اثر طرح میشوند و بسط پیدا میکنند. اما بعضی مضامین در لایۀ فلسفی اثر طرح میشوند. یا دستکم از لایۀ اجتماعی به لایۀ فلسفی اثر نقب میزنند و این توجه عمیقتر ما را میطلبد. این ریویو یا جستار (یا هردو) کشش و توش و توان این را ندارد که به همۀ موارد بپردازد لذا یک مورد از موارد کلیدی را باز میکنیم.
بُت روایتگر دنیای جدیدی است که در آن همۀ ما جلوی دوربین هستیم، همیشه و همواره. چه بازیگر باشیم چه تماشاگر، چه راستکردار باشیم چه فریبکار، همگی به نحوی درگیر صنعتِ عظیمِ جلوهفروشی، توجهفروشی یا «تجارت توجه» شدهایم و این درگیری چیزی از ما، از همۀ ما، از تواناییهای ما و از روابط و فکرهای ما کاسته است. بیستسال پیش به این وضع میگفتند مواجهۀ انسانِ حقیقی با جهان مجازی. یعنی انگار یک انسان حقیقی و یک حقیقتی بیرون هست که گاهی دلش خواست به یک اتاق مجازی سر میزند. ولی بُت با داستان خود و حتی از زبان یک شخصیت منفی خود (برای منظوری دیگر شاید) به یاد ما میآورد امروز سوژه و ابژه دیگر چندان از هم فاصله ندارند. این ما نیستیم ایستاده بر آستانۀ پنجرهای به جهانی مجازی، فارغ و مستقل و هوشیار. این دیگر یک اجتماع و جامعۀ مجازی است. ما همگی از حقیقت خود تهی شدهایم و از ابزارهای حقیقی و حقیقتبین خود، که چشم است و گوش است و دهان است و قلب است و خرد است و ایمان. آمیختگی ذوقزده و فکرنکرده با ابزارهای مصنوعی و مجازی ما را از درون پوک کرده. دیگر چشم هم اگر داریم، نمیتوانیم ببینیم.
بیشتر شخصیتهای فیلم، روح و قلب و صفای کودکی را فروختهاند به جلوهگری و نفعطلبی و موفقیتپرستی، بیشتر آدمها و روابط و رویاها پوک و پوچ شدهاند، اما تراژدی عظیم و تکاندهندۀ فیلم درمورد آنان نیست چندان، که همواره بودهاند و هستند (و هستیم؟)، بلکه درمورد آن شخصیت قهرمانی است که روح را نفروخته، هنوز قلب دارد و همواره در تلاش برای بقای صفای کودکی است، ولی در این جهانِ جهنمیِ جدید مجهز به ابزارهای اجتماعی، حواس خود را گم کرده.
قهرمانِ فیلم ظاهراً فقط گوش ندارد، ولی این ضعف او نیست، دو شخصیت فیلم که گوش ندارند، روح دارند، انگار نداشتن گوش اتفاقا آنها را از شنیدن صداهای مسموم مصون نگاه داشته، مشکل آنان، بهویژه مشکل شخصیت اصلی در چشم است، چشمی که فریبِ شعبدههای کاسبیهای نوین را میخورد و خود ناخواسته لوتی و عنتر و منتر و معرکهگردانِ معرکههای سرمایهسالاران و بردهفروشان جدید و نوپدید میشود. لیلا چشم دارد ولی شاید اصلا به اتکای همان صفای کودکانه و خوشبینی سادهدلانهاش، خود برای خود از آدمها و ابزارهای پوکشده، بُت میتراشد، و بُت، البته که موجودی شکستنی است و البته که زنده نیست. لیلا، این زن که نام معشوقِ دیرین ایرانی را بر خود دارد، چشم دارد ولی در زرق و برقِ شعبدههای جدید زندهترین و روحدارترین انسانِ پیرامون خود را نمیبیند، یحیی را. یحیی که نامش هم یادآور زندگی است و هم میراثدار سرنوشتی اندوهبار و مظلومانه. لیلا بُت را میبیند اما یحیی را نمیبیند، یا یحیی با همۀ زیباییهایی که دارد آنقدرها چشمگیر نیست و سرانجام لیلا، هم خود از بهشت عطرآگینی که با یحیی در کنار گلها و زنبورها دارد بیرون میشود هم حیات را از یحیی میگیرد. بزرگتر از فقدان مال و آبرو و جان بستگان، تراژدی بزرگ اینجاست.
لیلا و یحیی هردو دوستداشتنی و بهیادماندنی و قهرمان فیلماند، و هردو به قدر وسع خود حماسههای عظیمی را بامرارت و همتی ستودنی میآفرینند، ولی گویی این حماسهها (با آنکه شیرۀ جانشان را میکشد) در برابر مصائب، دشواریها و هولناکیهای جهانِ جدید ناکافیاند.
آه از حماسههای کوچکی که در برابر تراژدیهای بزرگ دوام نمیآورند.
* نمیدانم مقصران این وضعیت چه کسانی هستند، یعنی چون هنوز فیلم توقیفشدۀ نعمتالله (قاتل و وحشی) را ندیدم میترسم همۀ تقصیرات را یکجا گردن مسئولان فرهنگی بیاندازم. البته که خیلی از قصورات و تقصیراتشان در این زمینه واضح است؛ همین بلاتکلیفی در تعیین تکلیفِ یک اثر هنری، از اولین مراحل درخواست مجوز تا آخرین مراحل اکران که مدام هم تکرار میشود گناه بسیار بزرگی است و مایۀ اتلاف عمر و سرمایه و اعصاب هنر ایران، مولفان و مخاطبانش. ولی چون قبلا وقتی خیلی جوانتر بودم این تجربه را داشتم که از توقیف فیلمی بدون دیدنش انتقاد کنم (با تکیه به این احساس که حق تماشای یک اثر هنری از یک هنرمند بزرگ از ما دریغ شده) و بعد چندسال که فیلم از توقیف درآمد با دیدن فیلم شگفتزده و بلکه شرمسار شدم، اینبار احتیاط میکنم یکطرفه به قاضی نمیروم و سهم انتقاد از کارگردان را هم ولو داخل پرانتز نگه میدارم. فیلم چه خوب چه بد، توقیف چه به حق چه نا به حق، حمید نعمتالله نباید ما را در این سالهای سخت و با این سینمای [...] تنها میگذاشت.