مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «جایزه سینمایی اسکار»، به سراغ نقد و بررسی فیلم «12 سال بردگی» ساخته «استیو مککوئین» رفتهایم. فیلمی که داستانی از سرگذشت سالها رنج و درد مردمانی تحت ستم را به تصویر میکشد و در این روزها، با تصویب قطعنامهٔ مجمع عمومی سازمان ملل با موضوع «محکومیت بردهداری» و درخواست «پرداخت غرامت برای بیعدالتیهای تاریخی ناشی از بردهداری» و سه رأی مخالف که توسط آمریکا، اسرائیل و آرژانتین به این مصوبه داده شد، دیدنیتر به نظر میآید. در ادامه ریویوی این فیلم را به قلم «سید حسام فروزان» بخوانید:
«۱۲ سال بردگی» ساختۀ «استیو مککوئین» در سال ۲۰۱۳ نه فقط فیلمی درباره بردهداری، بلکه مطالعهای عمیق درباره مکانیزمهای خشونت، از بین رفتن هویت، و مقاومت انسانی در دل ساختارهای ظالمانه است. فیلم بر پایه زندگی واقعی «سولومون (سلیمان) نورثاپ» ساخته شده است. مردی سیاهپوست و آزاد که در سال ۱۸۴۱ ربوده و بدون هیچ جرم یا محاکمهای به عنوان برده به جنوب آمریکا فروخته میشود. روایت زندگی او نمونهای است از اینکه چگونه یک نظام حقوقی و اجتماعی میتواند انسان را از جایگاه شهروند آزاد به کالایی قابل خرید و فروش تقلیل دهد. 12 سال بردگی بر اساس خاطرات واقعی سولومون ساخته شده و برخی جزئیات برای روایت سینمایی تنظیم شدهاند. قابل توجه اینکه فیلم تصویری بسیار خشونتآمیز و تکاندهنده از بردگی ارائه میدهد؛ بنابراین برخی صحنهها ممکن است برای تماشاگر حساس مناسب نباشد. فیلم با درجه R در امریکا نمایش داده شده است؛ یعنی تماشاگران زیر 17 سال باید با همراهی پدرومادر فیلم را تماشا کنند.
داستان فیلم 12 سال بردگی از چه قرار است؟
[خطر لو رفتن داستان]
سولومون (سلیمان) نورثاپ، نجار و نوازنده ویولن از ساراتوگا، نیویورک، بهعنوان مردی آزاد زندگی میکند اما پس از پذیرفتن پیشنهاد کار موقتی در سفر، در واشینگتن دیسی مسموم و ربوده میشود؛ هویت او گرفته شده و به نام «پلات» فروخته میشود. او ابتدا به مالک نسبتاً مهربانی به نام «ویلیام فورد» واگذار میشود اما پس از مشکلات مالی، به دست نجاری خشن و سپس به مالک بیرحم «ادوارد اِپز» منتقل میشود؛ در این سالها سولومون شاهد خشونت، تجاوز و بیعدالتیهای شدید است و بارها برای بازپسگیری آزادی تلاش میکند. در دوازدهمین سال، ملاقات او با یک نجار سفیدپوست و مخالف بردهداری به نام «باس»، نقطه عطفی میشود که در نهایت منجر به ارسال مدارک هویتی و آزادی سولومون میگردد.
روایت و ساختار
فیلمنامه «جان ریدلی» به جای تکیه بر فراز و فرودهای کلاسیک هالیوودی، ریتمی آرام و متفکرانه دارد. این ریتم سبب میشود خشونت و رنجی که بر شخصیتها تحمیل میشود سطحی و گذرا به نظر نرسد. مک کوئین از همان آغاز مشخص میکند این قصه به دنبال یک قهرمان پیروزمند با مسیر خطی رشد نیست. بلکه داستان انسانی است که با حذف کردن بخشهایی از هویت خود تلاش میکند زنده بماند.
روایت به جز چند فلشبک کوتاه که برای یادآوری زندگی آزاد سولومون در شمال استفاده شده است، خطی پیش میرود. این سبک روایت از نظر تحلیلی اهمیت دارد، زیرا تضاد بین آزادی و بردهداری را نه در کلام، بلکه در حافظۀ بصری شخصیت و تماشاگر مینشاند. هر بار که گذشتۀ کوتاه و آرام سولومون دیده میشود، حال او تلختر و تحقیر او دردناکتر به نظر میرسد.
فیلم از نفسگیریهای طولانی استفاده میکند. گاهی دوربین روی چهره سولومون ثابت میماند بدون آنکه دیالوگی گفته شود. این شیوه به مخاطب فرصت میدهد فرآیند فرسایش روانی شخصیت را حس کند. مک کوئین به جای آنکه بگوید بردهداری چه بر سر انسان میآورد، اجازه میدهد تصویر، آن را بسازد. همین پرهیز از توضیحهای اضافی باعث میشود روایت قدرت بیشتری پیدا کند.
شخصیت پردازی
سولومون نورثاپ در مرکز روایت قرار دارد. «چیوِتِل اجیوفور» با بازی کنترل شده و کمکلام خود، انسانی را تصویر میکند که میان دو میل دائمی گرفتار است. میل به زنده ماندن و میل به حفظ کرامت انسانی. او نه یک قهرمان کلاسیک است و نه قربانی مطلق. بلکه انسانی است که زیر فشار شرایط، تصمیماتی گاه درست و گاه ناگزیر میگیرد و این پیچیدگی باعث میشود تماشاگر بتواند با او همذات پنداری کند.
«پتسی» با بازی «لوپیتا نیونگو» در واقع نقطه اوج تراژیک فیلم است. او نمادی است از کسانی که هیچ راهی برای رهایی ندارند و جسم و روحشان در معرض خشونت دائمی قرار گرفته است. رابطه او با اربابش، «اپس»، رابطهای مبتنی بر مالکیت و ستم جنسی است و فیلم آن را بدون پوشاندن یا زیباسازی نشان میدهد. پتسی در مواجهه با این شرایط به نقطهای میرسد که از سولومون میخواهد او را بکشد. این صحنه یکی از تکان دهندهترین لحظات فیلم است، چون بیانگر این است که چگونه سیستم برده داری امکان درک ارزش زندگی را از فرد میگیرد.
«ادموند اپس» با بازی «مایکل فاسبندر» یکی از مهمترین شخصیتهای منفی سینمای معاصر است. او فقط فردی خشن نیست. او کسی است که باور حق مالکیت بر انسان دارد. او شرور به شکل کاریکاتوری نیست. رفتارهای او از نظامی برآمده است که قدرت بیحد و مرز در اختیار مالکان سفیدپوست قرار میدهد. فاسبندر با بازی پرانرژی و پیچیده خود نشان میدهد که خشونت چنین سیستمی فقط نتیجه سادیسم فردی نیست، بلکه نتیجه ساختاری است که به ارباب اجازه میدهد انسانها را شکنجه کند و همچنان در نظر خود فردی مذهبی و موجه باقی بماند.
سبک کارگردانی و تصویر
استیو مک کوئین پیش از ورود به سینما هنرمند تجسمی بود. این پس زمینه در تمام بخشهای فیلم دیده میشود. او از قابهای طولانی و ترکیببندیهای دقیق استفاده میکند. دوربین او اغلب ثابت است و به جای دنبال کردن شخصیتها، آنها را در قابهای محدود شده قرار میدهد. این شیوه به خوبی حس زندانی بودن را منتقل میکند.
فیلمبرداری از فضای جنوب آمریکا، تصویری زیبا و وحشتناک همزمان میسازد. درختهای بلند، مزارع پنبه، نور نرم خورشید و سکوت زمینهای دوردست در تضاد با خشونتی است که در همان فضا جریان دارد. همین تضاد است که فیلم را از یک درام تاریخی ساده فراتر میبرد. مک کوئین اجازه میدهد طبیعت، که باید در حالت عادی آرامش بخش باشد، به پس زمینهای برای رنج تبدیل شود.
یکی از مهمترین صحنههای فیلم 12 سال بردگی، صحنۀ آویخته شدن سولومون است. دوربین بدون حرکت او را در حالتی میبیند که نوک پایش زمین را لمس میکند و باید برای زنده ماندن روی نوک انگشتان بایستد. این صحنه چندین دقیقه ادامه دارد و سایر بردگان به زندگی روزمره خود ادامه میدهند. سکوت و زمان طولانی این نما نشان میدهد که خشونت در این فضا چقدر عادی شده است.
نمایش خشونت
خشونت در «۱۲ سال بردگی» نه اغراق شده است و نه مخفی شده. مک کوئین از آن برای سرگرمی استفاده نمیکند. هدف او بازنمایی واقعیتی تاریخی است. فیلم نه به دنبال زیباشناسی خشونت است و نه به دنبال تحریک احساسات ساده. خشونت را به عنوان ابزار قدرت و کنترل نشان میدهد.
شلاق زدن پتسی یکی از سنگینترین صحنههای فیلم است. دوربین در این صحنه جابجا میشود، اما نه برای ایجاد هیجان. حرکات دوربین بیشتر شبیه یک شاهد سرد است. فیلم به مخاطب اجازه نمیدهد از این خشونت فاصله بگیرد یا آن را نمادی استعاری ببیند. این خشونت همان چیزی است که صدها هزار نفر به شکل روزمره تجربه میکردند.
پرهیز از موسیقی در برخی لحظهها باعث میشود خشونت خشنتر و واقعیتر شود. مک کوئین اعتماد کامل به قدرت تصویر دارد و نیازی نمیبیند با موسیقی، احساسات را هدایت کند.
موسیقی و صدا
موسیقی «هانس زیمر» در این فیلم با آثار پرنقش و نگار معمول او متفاوت است. موسیقی در بیشتر لحظهها مینیمال و کمرنگ است. این انتخاب به فیلم اجازه میدهد فضای تهدیدآمیز خود را طبیعیتر بسازد. در بخشهایی از فیلم، خصوصا در صحنههای کار اجباری، ریتم تکراری صداهای محیط به بخشی از موسیقی تبدیل میشود. صدای پا، تکرار حرکتها، یا نفسهای بریده شخصیتها جای موسیقی را میگیرد و این امر باعث میشود حس جسمانی بردهداری بهتر منتقل شود.
تحلیل تاریخی و اجتماعی 12 سال بردگی
یکی از ارزشهای فیلم این است که به بردهداری نه به عنوان حادثهای در گذشته، بلکه به عنوان سیستمی که بر پایه قانون و ایدئولوژی حاکم زمانه حمایت شده بود نگاه میکند. فیلم نشان میدهد که چگونه مردان و زنانی که خود را مسیحی و درستکار میدانستند، در عین حال انسانهایی را شکنجه میکردند. این تضاد نقطه مهمی در فهم تاریخ بردهداری است و توضیح اینکه چگونه ظلم توانسته در ساختارهای حقوقی، ایدئولوژیک و اقتصادی آن دوره تثبیت شود.
فیلم از ارائه تصویر قهرمانانه از سفیدپوستان پرهیز میکند. شخصیت کانادایی با بازی «برد پیت» کمک مهمی به سولومون میکند، اما حضور او کوتاه است و فیلم نمیخواهد او را نجاتدهنده مطلق نشان دهد. مرکز روایت همچنان رنج و مقاومت بردگان است، نه وجدان بیدار شده دیگران.
«۱۲ سال بردگی» همچنین در بحث بازنمایی هویت سیاهپوستان اهمیت دارد. فیلم به شخصیتها فرصت میدهد انسانیت خود را در خلال کار، موسیقی و ارتباطات کوچک روزمره نشان دهند. آنها فقط قربانی نیستند. آنها کسانیاند که برای بقا باید توازن دشواری بین اطاعت ظاهری و مقاومت درونی پیدا کنند.
«۱۲ سال بردگی» فیلمی است که ارزشش در صداقت و شجاعت در نشان دادن واقعیت تلخ تاریخ آمریکا است. فیلم تلاش نمیکند همدلانهتر یا قابل تحملتر باشد. نمیخواهد مخاطب را آرام کند یا در پایان امیدی ساختگی بدهد. رهایی سولومون لحظهای مهم است، اما فیلم با تاکید بر سرنوشت دیگر بردگان نشان میدهد این رهایی تنها یک استثنا است.
از نظر سینمایی فیلم اثری قدرتمند است. بازیها دقیق و کنترل شدهاند. سبک بصری مک کوئین یادآور آثار هنری است که با سکوت و تصویر تاثیر میگذارند. فیلمنامه بدون زیادهگویی، عمق تاریخی و روانی شخصیتها را منتقل میکند. و از همه مهمتر فیلم موفق میشود خشونت سیستماتیک بردهداری را با تمام ابعادش نشان دهد .این اثر یکی از مهمترین فیلمهای قرن بیست و یکم درباره تاریخ آمریکا است. فیلمی که نه فقط برای آگاهی از گذشته، بلکه برای فهم سازوکارهای ظلم و مقاومت در جهان امروز نیز ارزش دیدن دارد.
جایگاه فیلم در جوایز جهانی
«۱۲ سال بردگی» نه فقط از نظر هنری اثر مهمی است، بلکه از نظر جایگاه بینالمللی هم یکی از موفقترین فیلمهای تاریخ معاصر سینما در حوزه آثار مرتبط با نژاد، تاریخ آمریکا و روایتهای واقعی است. این موفقیتها نشان میدهد فیلم توانسته فراتر از مرزهای سیاسی و فرهنگی آمریکا، مخاطبان و منتقدان جهانی را درگیر کند.
- در اسکار ۲۰۱۴ فیلم به اوج موفقیت رسید. جایزه بهترین فیلم سال را دریافت کرد. این مهم نقطه عطفی در تاریخ اسکار بود، چون برای نخستین بار فیلمی ساخته یک کارگردان سیاهپوست توانست مهمترین جایزه آکادمی را به دست آورد. «لوپیتا نیونگو» برای نقش پتسی جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل را برد و فیلمنامه اقتباسی اثر «جان ریدلی» هم جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی را کسب کرد. این سه جایزه مجموعهای از ارزشهای فیلم را نمایندگی میکنند: قدرت روایت، قدرت بازیگری و تاثیرگذاری سیاسی و تاریخی آن.
- در گلدن گلوب هم فیلم جایزه بهترین فیلم درام را دریافت کرد. این جایزه معمولا شاخصی است از اینکه فیلم در سطح جهانی چقدر مورد توجه قرار گرفته است. موفقیت در گلدن گلوب نشان داد فیلم نه فقط از نگاه منتقدان، بلکه از نظر فضای عمومی سینمایی نیز اثری تاثیرگذار است.
- در جوایز بفتا نیز فیلم عملکردی درخشان داشت. جایزه بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای «نیونگو» و بهترین بازیگری مرد برای «اجیوفور» همگی تایید دوباره ارزشهای فیلم از نگاه سینمای بریتانیا بودند. این موفقیت در بفتا به گونهای دیگر اهمیت دارد، چون استیو مک کوئین یک هنرمند بریتانیایی است و این فیلم، اثری آمریکایی درباره تاریخ سیاهپوستان. استقبال بفتا نشان میدهد درد و روایت فیلم توانسته جهانی شود.
- علاوه بر این سه جشنواره بزرگ، فیلم در جشنوارهها و انجمنهای مختلف مانند Spirit Awards، Producers Guild Awards و دهها انجمن منتقدان محلی و ملی جوایز متعددی برد. این حجم از ستایش، «۱۲ سال بردگی» را به یکی از پرافتخارترین فیلمهای دهه تبدیل کرد.
اهمیت این جوایز فقط در تعداد آنها نیست. اهمیت در این است که فیلمی با موضوع برده داری، با نگاه تلخ و صریح به بخش سیاه تاریخ آمریکا، توانست به شکلی گسترده دیده و ستایش شود. این دستاورد نشان میدهد جامعه جهانی سینما آماده است با آثار سنگین و تاریخی که از مخاطب انتظار مواجهه جدی دارد، همدل شود.
نقدهای منفی به 12 سال بردگی
هیچ فیلمی خالی از ایراد نیست؛ ۱۲ سال بردگی هم اگرچه بسیار تحسین شده اما شکی نیست که میتوانست بهتر باشد و به مرزهای یک فیلم شاهکار نزدیک شود. برای نمونه بد نیست به نظرات منفی منتقدان اشارهای بکنیم.
- نمایش خشونت گاهبهگاه بهعنوان شوک بصری: برخی منتقدان گفتهاند که فیلم در بخشهایی خشونت را با شدت بالا و تقریباً صحنهمحور نشان میدهد که ممکن است بهعنوان «نمایش خشونت برای تأثیر» تفسیر شود؛ این نکته در نقدها و یادداشتهای جشنوارهای فیلم مطرح شده است.
- ریتم و لحن ملودراماتیک در برخی لحظات: چند نقد اشاره کردهاند که با وجود قدرت روایت، فیلم در مقاطعی به سمت ملودرام میرود و این میتواند از تأثیر مستمر داستان بکاهد؛ بهویژه در سکانسهایی که احساس میشود برای ایجاد همدردی سریع طراحی شدهاند.
- شخصیتپردازی فرعی محدود: هرچند اجرای بازیگران اصلی (مثل چیوتل اجیوفور و لوپیتا نیونگو) تحسین شده، برخی منتقدان معتقدند شخصیتهای فرعی فرصت کافی برای عمق گرفتن ندارند و این باعث میشود بعضی از روابط انسانی کمتر ملموس شوند.