دوشنبه 04 آبان 1405 / خواندن: 8 دقیقه
به احترام سالروز درگذشت بانوی شاعر ایرانی

فهرست: بهترین شعرهای طاهره صفارزاده

«طاهره صفارزاده» (۱۳۱۵–۱۳۸۷) شاعر، پژوهشگر، مترجم، زبان‌شناس و استاد دانشگاه بود که در ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در «سیرجان» به دنیا آمد و در ۴ آبان ۱۳۸۷ در «تهران» درگذشت. صفارزاده دکتری زبان و ادبیات انگلیسی داشت و از دههٔ چهل خورشیدی به عنوان یکی از مهم‌ترین پیشروان شعر سیاسی-اجتماعی و شعر نوگرای فارسی شناخته شد. او در شعر نیمایی و به‌ویژه شعر سپید، جزو برترین‌های روزگار خود بود و بر شاعران هم‌روزگار و شاعران پس از خود تأثیر بسیار زیادی گذاشت.

5
فهرست: بهترین شعرهای طاهره صفارزاده

مجله میدان آزادی: امروز چهارم آبان‌ماه و سالروز درگذشت دکتر «طاهره صفارزاده» بانوی سرشناس شعر و ادب فارسی است. سال‌های گذشته در مطلبی جداگانه به صورت مفصل به تک‌نگاری این شاعر برجستۀ ایرانی پرداختیم. امسال به مناسبت سالروز درگذشت ایشان، فهرستی از بهترین اشعار او را گردآورده‌ایم. این فهرست را به قلم حسن صنوبری -شاعر و منتقد- در ادامه بخوانید:
 

کوتاه از شعر و زندگی طاهره صفارزاده

«طاهره صفارزاده» (۱۳۱۵–۱۳۸۷) شاعر، پژوهشگر، مترجم، زبان‌شناس و استاد دانشگاه بود که در ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در «سیرجان» به دنیا آمد و در ۴ آبان ۱۳۸۷ در «تهران» درگذشت. صفارزاده یکی از سه یا چهار چهره برتر شعر زنان معاصر، دکتری زبان و ادبیات انگلیسی داشت و از دههٔ چهل خورشیدی به عنوان یکی از مهم‌ترین پیشروان شعر سیاسی-اجتماعی و شعر نوگرای فارسی شناخته شد. او در شعر نیمایی و به‌ویژه شعر سپید، جزو برترین‌های روزگار خود بود و بر شاعران هم‌روزگار و شاعران پس از خود تأثیر بسیار زیادی گذاشت. «رضا براهنی»، «سیدعلی صالحی»، «سیدعلی موسوی‌گرمارودی» و... از جمله شاعران نوگرایی هستند که این اهمیت ادبی را یادآور شده‌اند، جدا از گزارش‌هایی که دربارهٔ ستایش «خورخه لوئیس بورخس» و «اکتاویو پاز» از دفتر شعر انگلیسی او، یعنی «چتر سرخ»، نقل شده است و همچنین ستایش شعر و اندیشۀ او توسط دیگر نخبگان فرهنگی و ادبی روزگارش مثل «سیمین دانشور».

صفارزاده نظریهٔ ادبی «شعر طنین» را با این تعریف ارائه کرد که "طنین حرکتی است که حرف من در ذهن خواننده می‌آغازد" و مجموعه‌هایی چون «طنین در دلتا»، «سد و بازوان» و «سفر پنجم» را بر همین مبنا منتشر کرد. او پایه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان یک علم و برگزارکنندهٔ نخستین نقد علمی ترجمه در دانشگاه‌های ایران بود. ترجمهٔ متمایزِ سه‌زبانهٔ «قرآن کریم» (عربی، فارسی و انگلیسی) حاصل حدود ۲۷ سال مطالعه و پژوهش او بود. او در سال ۱۳۷۱ استاد نمونهٔ «وزارت فرهنگ و آموزش عالی» شد و در سال ۲۰۰۵ از سوی «انجمن نویسندگان آفریقایی و آسیایی» در «مصر» به عنوان برترین زن مسلمان برگزیده شد.

شاید اگر محدودیت‌های انتشار را در نظر نگیریم، برای انتخاب بهترین شعرهای طاهره صفارزاده بیشتر باید سراغ «سفر»ها و منظومه‌های طولانی او برویم. بیش و پیش از همه منظومۀ «سفر عاشقانه» که شاهکار بی‌بدیل اوست، و سپس «سفر سلمان» و «سفر بیداران» و... . اما چون می‌خواهیم این فهرست خواندنی‌تر و بیشتر مناسب صفحات رایانه‌ای باشد، به‌جز یک استثنا سعی کردیم همۀ شعرها از شعرهای خوبِ کوتاه صفارزاده انتخاب شوند. علت انتخاب آن یک شعر بلند (از غار تا مدینۀ انسان) در این فهرست نیز، تناسب بسیار زیاد حال‌وهوا و مفاهیم شعر با روزگار کنونی ما و ایرانمان در نبرد دفاعی در برابر بیگانگان است. نکتۀ دیگری که در این فهرست به آن توجه داشتیم، انتخاب شعرها از سراسر دوران شاعری صفارزاده و نیز بیشتر کتاب‌های این شاعر است. ما برای انتخاب این فهرست هر یازده کتاب مستقل اختصاصی صفارزاده و همچنین کتاب گزیده شعر او به انتخاب خودش را از نظر گذراندیم تا انتخاب‌ها جامع‌تر و حساب‌شده‌تر باشند. و نکتۀ آخر اینکه شعرها بر اساس زمان سرایش و ضمن درج تاریخ سرایش مرتب شده‌اند تا مخاطب فرهیخته بتواند بیش از چهل سال شاعری این شاعر را -از نخستین اتفاقات شعری تا کامل‌ترین‌هایش- با نمونه‌هایی مرور کند و مخاطبِ پژوهشگر نیز بتواند احوال، زیبایی‌شناسی، سبک و زبان شاعر را در ادوار گوناگون با هم مقایسه کند.

ده شعر نوی برتر از ده کتاب شعر طاهره صفارزاده

1. کودک قرن

(از کتاب: «رهگذر مهتاب»
تاریخ: بین سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۱)

کودک این قرن

               هر شب در حصار خانه‌ای تنهاست

پر نیاز از خواب اما

وحشتش از بستر آینده و فرداست

بانگ مادر خواهی‌اش

آویزه‌ای در گوش این دنیاست

گفته‌اند افسانه‌ها از مهربانی‌های مادر

غمگساری‌های مادر

در بر گهواره‌ها

شب‌زنده‌داری‌های مادر

لیک! آن کودک ندارد هیچ باور

شب چو خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود «باز امشب مادرم کو؟»

بانگ آرامی برآید:

«چشم بر هم نه که امشب مادرت اینجاست»

پشت یک میز،

زیر پای دودهای تلخ سربی‌رنگ

در میان شعله‌های خُدعه و نیرنگ

در تلاش و جستجوی بخت!

چهره‌اش لبریز از زنگارِ فکرِ بُرد

فکرِ باخت، فکرِ پوچ، فکرِ هیچ!

*

کودکِ تنها دهد آواز:

«مادر!

خال‌های بخت من در دست‌های توست

آری! آن دستی که محکم می‌فشارد برگ بازی را

زود برخیز از میان شعله‌های خُدعه و نیرنگ

سخت می‌ترسم که دست تو و بخت من

بسوزد بر سر این آتش خون‌رنگ»

های و هوی این صداها:

آخرین دست، آخرین برگ، آخرین شانس

راه می‌بندد به روی ناله‌های کودکانه

می‌پرد از خواب

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

*

شام دیگر چون که خواب آید درون دیده‌ او

پرسد از خود «باز امشب مادرم کو؟»

بانگ آرامی درون گوش او آهسته لغزد:

«مادرت اینجاست...!

در سرای رنگی شب‌زنده‌داران

در هوای گرم و عطرآمیز یک زندان

قامت آن مادر زیبا به گرد قامت بیگانه‌ای

پیچان و دستش گردن‌آویز است

پای آن‌ها در زمین نرم‌آهنگی قدم‌ریز است

آن اطاق از بانگ نوش‌ و خنده‌‌ی مستانه لبریز است

می‌زند فریاد:

«مادر...!

جای من آنجاست

آغوشی که مرد ناشناسی سر نهاده»

ناله‌های پر شگفتش گم شود در نعره‌های:

آخرین دور

آخرین رقص

آخرین جام

تا سپیده دم که خواب از دیده‌ی شب‌ها در آید

مادر آن کودک تنها

درون لانه‌ی آغوش‌ها پر می‌گشاید

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

*

شام دیگر مادرش در خانه‌ است، آنجاست

در اطاق او جدالی با پدر برپاست

گفت‌وگویی تلخ و ناهنجار، دعوایی پر از تکرار

باز دعوا بر سر پول است و دعوا بر سر ننگ‌ خیانت‌هاست

کودک بیچاره ترسان، لرز لرزان

سرکُند در زیر بالاپوش پنهان

پیش خود گوید:

«خوش آن شب‌ها که در این خانه مادر نیست!»

*

از هیاهوی شبان کام:

آخرین دست،

آخرین رقص،

آخرین جام

آخرین دعوای ننگ و نام

کی رود در خواب راحت

کودک این قرن بی‌فرجام؟

 

 

2. فتح کامل نیست

(از کتاب: «دفتر دوم»
تاریخ: بین سال‌های ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۷)

صدای ناب اذان می‌آید.

صدای ناب اذان،

صفیر دست‌های مؤمن مردی است،

که حس دورشدن، گم‌شدن، جزیره شدن را

ز ریشه‌های سالم من برمی‌چیند.

و من به‌سوی نمازی عظیم می‌آیم

وضویم از هوای خیابان است و

راه‌های تیرۀ دود

و قبله‌های حوادث در امتداد زمان

به استجابت من هستند.

و لاک ناخن من

برای گفتن تکبیر

قشر فاصله نیست

و من دعای معجزه می‌خوانم

 دعای تغییر

برای خاک اسیری که مثل قلعۀ دین

فصول رابطه‌اش

به اصل‌های مشکل پیوسته است

و اوست که می‌داند

که پشت خستۀ ابر

به لحظه‌های ترد شکستن نیاز دارد

و دفع توطئۀ تخدیر

به لحظه‌های بعدی باران

و لحظه‌های وحشی رود.

و من که از قساوت نان می‌دانم

می‌دانم که فتح کامل نیست

و هیچ ذهن محاسب هنوز نتوانسته است

هجای فاصلۀ برگ را

ز کینۀ پنهان باد بشمارد

و حرص یافتن مروارید

تمام سطح صدف را

به طرد عاطفۀ شن مجاز خواهد کرد.

 

3. دلتنگی

(از کتاب: «سدّ و بازوان»
تاریخ: بین سال‌های ۱۳۴۷ و ۱۳۴۸)

دلمان تنگ شده است

برای خاکی که خوب می‌شناسیم

برای تقلبی که خوب می‌شناسیم

نان

نان خودمان

تعارف

تعارف خودمان

هوا

هوای صبحگاهی خیابان‌های تنگ دیروز خودمان

خواهرم می‌نویسد «کارت‌پستال»های زیبا به مقصد نمی‌رسند

اما امنیت نامه‌ی سفارشی هم غم‌انگیز است

ما باید به خانه‌هامان برگردیم

و چهره‌های شاد را در تلویزیون تماشا کنیم

آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد

آن‌ها ما را به شنیدن مرثیه‌ی «نرون» برای رُم دعوت خواهند کرد

دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای جهان‌ست

اما خودش چای کلکته می‌نوشد

ما خسته‌ایم باید به خانه‌هامان برگردیم

زیر درخت خصومت همسایگان بنشینیم

و فنجان‌های اعتماد متقابل را دست به دست بگردانیم

رام کردن بیگانگان

جز با کمربند آفرودیت میسر نیست

زبان مادری را از یاد می‌بریم

یک‌بار که غریبه ای مرا کُشت

به اشکالات دستور زبانی برخوردیم

باید برگردیم و جیره‌ی عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم

سفر از یک قاره‌ی خون است به قاره‌ی دیگر

هرج و مرج غریبی است

وقار، درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است

مردم در جاده‌های مه آلودِ «ما پیروز خواهیم شد»۱ ناپدید می‌شوند

برادران ما در سینا می‌میرند

قبری برای آنان نیست

باغستان‌های دره‌ی نیل را اجاره داده‌اند

در لهستان حق وتو به اشراف تعلق دارد

در تایوان آدم را مثل سیب زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند

باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی

حق با اوست

زندگی لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد حق با اوست.

 

چرا باید این چنین ترسان و لرزان باشیم؟

ما که در محاصره‌ی مردانیم

مردان پاسبان، مردان تاجر، مردان امنیت

مردانی که در بیمه‌نامه‌هاشان بسته‌بندی شده‌اند

مردانی که پرده‌ها را می‌آویزند

مردانی که پشت پرده‌ها به کمین می‌نشینند

مردانی که چنگال درآورده‌اند

همه‌ی آن‌هایی که یک‌بار با انگشتان خرد کودکیشان برای پرندگان لانه ساخته‌اند

دلمان تنگ شده است

برای خاکی که خوب می‌شناسیم

برای تقلبی که خوب می‌شناسیم.

 

پ‌ن۱: شعار سیاهان در آن زمان

 

4. مِه در لندن

(از کتاب: «طنین در دلتا»
تاریخ: بین سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹)

 

مِه در لندن بومی‌ست‌

غربت در من‌

 

در زمستان توریست اول، مِه را می‌بیند

و بعد

باغ‌وحش‌

و برج لندن‌

غروب‌ها وقتی به اطاقم در الزکورت برمی‌گردم‌

جاده‌ی مخدّر مِه‌

حافظه‌ی قدم‌هایم را مخدوش می‌کند

و من تلو‌تلو خوران ساختمان اداراتی را تنه می‌زنم‌

که با وجود عشق عظیمشان به مستعمرات آفتابی‌

اسم مرا غلط تلفظ می‌کنند

*

لندنی‌ها با مِه می‌زیند

و با آفتاب عشق می‌ورزند

یک روز که روی سکّوی مترو قدم می‌زنی‌

با انتظار "خط کمربندی‌" در چشمانت‌

مردم را می‌شنوی به هم می‌گویند

«چه روز آفتابی قشنگی‌، اینطور نیست‌؟»

تو به طرف بالا نگاه می‌کنی و می‌بینی‌

سقف دارد روی سرت فشار می‌آورد

 

5. خیر مقدم

(از کتاب: «مردان منحنی»
تاریخ: پاییز ۱۳۴۹)

هر راه

در «مسیر»

بیراهه می‌شود

در چار راه توقف

دنبال جا و مکانی می‌گردم

یک لانه‌ی اجاره ای کوچک

کز نیمه‌ی حقوقم درنگذرد

معاملاتی می‌گوید ممکن نیست

ژوزف می‌گفت

در بُخارست آدم کرایه را

از پول خورده‌ی ته جیبش می‌پرذازد

صاحبخانه می‌گوید

مردی باید قباله را امضاء کند

مرد کو آقای چائوشسکو؟

دارند شما را

به تماشای زورخانه و مجلس می‌برند

و راه‌ها بسته ست

در هر «مسیر»

همواره

راه‌ها بیراهه می‌شوند

و تاکسی‌ها

به استماع آه‌های بلند می‌نشینند

تصویر شما را

روی شیشه‌ی مغازه‌ها نصب کرده‌اند

من میل دارم لبخندتان را قدری تصحیح کنم

اجازه می‌فرمائید آقای چائوشسکو؟

 

6. خم‌پشتان

(از کتاب: «مردان منحنی»
تاریخ: تابستان ۱۳۵۵)

هم یار شاعری

هم یار ضد شعر

هم با سکندر و هم با دارا

هم‌یار صید

هم‌یار صیاد

من روبه‌روی که هستم سرودخوان؟

پیوند ما

سلول مرده‌ای‌ست

که دست بلیغ آب

آن را خواهد شست

و من تمیزتر و تنهاتر خواهم شد

*

مرگ زمین یا سرزمین فرارسیده‌ست

باریابی خم‌پشتان

به آستانه‌ی اهریمن

به آستانه‌ی شب

بر جعبه‌های صوت و نئون

درد سؤال را به سینه کشانده

خدای را

چه شد آن آفتاب عالمتاب

که آفتاب اینان

از مغرب برمی‌خیزد؟

از صبح تا به شام

سر در رکوع تمنا دارند

سر در سجود نفس

*

در سرسرای کرنش

میدانگه کمر انسان

که پایگاه شانه‌های شهامت

باید باشد

پل می‌شود

پل خمیده

این سرزمین ز غائله‌ی خم‌پشتان

اینک پلی شده‌ست

این نجد باستانی

نجد عظیم و سربلند دلیران

امروز ای دریغ

گودال خسته و مهجوری‌ست

که خاکروبه‌ی بیگانگان

در آن می‌ریزد

*

در تیسفون

طاعون به تخلیه‌ی دشمن کوشید

اما این سرزمین طاعونی

پرورنده‌ی خصم است و گور روح

*

ای قوم سرفکنده

ای سخرگان

که قدرتتان شیر بیرق است

از لا اله تا الّا اللّه

فاصله‌ی مرگ و زندگی‌ست

که باد صرصر

آن را درهم خواهد پیچید

صرصر همیشه پایگه داد است

و از اراده‌ی حق می‌خیزد

خلیل خصم اول خم‌پشتان بود

خلیل حامی کرامت انسان بود

خلیل می‌دانست

آتش هم از اراده‌ی حق بیرون نیست.

 

7. انتظار

(از کتاب: «مردان منحنی»
تاریخ: مرداد ۱۳۵۸)

همیشه منتظرت هستم

بی‌آن‌که در رکود نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

 

چونان که من

همیشه در راهم

همیشه در حرکت هستم

همیشه در مقابله

تو مثل ماه

ستاره

خورشید

همیشه هستی

و می‌درخشی از بدر

و می‌رسی از کعبه

و کوفه همین تهران است

و ذوالفقار را باز می‌کنی

و ظلم را می‌بندی

همیشه منتظرت هستم

ای عدل وعده داده شده

 

این کوچه

این خیابان

این تاریخ

خطی از انتظار تو را دارد

و خسته است

تو ناظری

تو می‌دانی

ظهور کن

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم.

 

 

8. از غار تا مدینه انسان

(از کتاب: «دیدار صبح»
تاریخ: اسفند ۱۳۵۹)

سال گذشته

سال جنگ و جدایی بود

در جبهه

عشق و شوق گذر می‌کرد

در پشت جبهه

دعا

امید

در دوردست جبهه

تفرقه و نومیدی

موج کبود توطئه می‌آمد

و سال را به سرخی خون می‌برد

نسوج آگاهی

سپید جامه‌ی مردان بود

در پای مرزها

بر سطح این پل پیروزه

در عمق این همیشه خاک غریب

تو چشمی جادوی جاه

که هوش عالم و عامی را همراه می‌بری

و آن دلاور خونین شهری را

که از حصار تنش بیرون است

در اوج حرکت و پرواز

در حیرتی عظیم می‌آزادی

حضور داغ تو را

او

با افسوس

فرمانده نهان تفرقه می‌بینند

سال گذشته

سال هجوم دلزدگی بود

سال رواج عکس و پوستر رنگی

سال تجارت بیداد

گران‌فروشان

فربه‌تر و فربه‌تر شدند

در ذهنشان

مدام قیمت کالا

بالا می‌رفت

و قیمت خون

پایین می‌آمد

همه در انتظار عدالت بودند

همه در انتظار عدالت بودند

و نیش در درد ستمدیدگان

در قلب آسمانی آن پیر می‌خلید

او با حضور قلب

در رکعت هزارم بینایی

در رکعت هزارم بیداری

برپا ستاده بود

و زانوان سست

از قدرت ستادن او

حیران بودند

گلوی او شریک بغض و غم مظلومان بود

و همروان تمام سال سرودند

آه ای خدا

از عمر ما بکاه

بر عمر او بیفزا

تمام سال غرق دلهره بودیم

تمام سال غرق جدایی

جمعی نگاهشان فقط به زمین بود

جمعی فقط به جانب افلاک

جمعی در ارتفاع عقیده

آسان و بی‌دریغ

از جان خویش

جدایی می‌جستند

جمعی

جدایی از عادت‌ها

زخم عمیق خاطرشان بود

سرگیجه‌ی تفاوت

سرگیجه‌ی تضاد

در همه جا می‌گشت

و شهر را دیوانه کرده بود

مردم همه

به هم تنه و طعنه می‌زدند

و افترا مسیر کثیفی بود

که کوردلان

در آن به تفریح می‌رفتند

*

سال گذشته

سال دلاوری مردان بود

سال محاربه با نامردان

جهان

اجیر جهانخواران بود

جهان

پر از خصومت با مظلومان

جهان پر از عدوات با ما بود

و دوستان ساده‌دل ما

با دامی از شتاب و ندانستن

در کار قطع ساقه‌های نازک ایمان بودند

و دست معجزه آنها را می‌پیوست

طبس صدای معجزه بود

صدای ناب اذان می‌آمد

از عمق حنجره‌ی پاک آن جوان

که منتظر قائم بود

که زیر بال‌های آهنی توطئه

به مرگ سفر می‌کرد

صدای ناب اذان می‌آمد

صدای ناب اذان می‌آمد

که جمعه‌های ابری و ساکت

خود را به آفتاب رساندند

و جسم‌های خسته و مایوس

به خواب‌های تیره‌تری رو بردند

زمان به ضربه‌ی عادت تو را می‌آلاید

و التیام زخم

زمان می‌خواهد

سال گذشته

سال رهایی آن ماردوش بود

از حمل مارها

که یاوران بزرگش بودند

و در هلاکت هویت ما

هر صبح و شام

از مغزهای خوب جوانان خوردند

و مرگ

نه شادمانی دارد

نه غم

که مرگ فقط شکل است

و شکل عبرت را باید دید

سال گذشته

سال فزونی عبرت‌ها بود

سال هزار حیرت و تردید

سال صدای صاف امامت

سال صدای خوب امام

که همچو اسم اعظم

بر سر جادوها می‌کوفت

و مردم ما می‌دیدند

و مردم ما

در آستانه‌ی آرامش

بهتر می‌دیدند

سال گذشته

سال فزونی دیدن‌ها بود

و هر مسلمان اول باید عارف باشد

وقتی که مرکز دیدن‌ها او نیست

همیشه خود را می‌بینی

وابسته‌ی به نفس

وابسته‌ی به خویش

وابسته‌ی به غیر است

وابسته‌ی به حق باید بود

که چشم‌های نافذ بالا

در سینماها

مدام قصد تو را می‌خوانند

*

سال گذشته

سال نظارت پیدای نور بود

در بطن پلکانی ابر

و ابر تجزیه می‌شد

و پله می‌افتاد

پیمان رابطه

وقتی به قصد پله شدن باشد

آن پلکان پایین‌رونده‌اند

آن پلکان پایین‌برنده‌اند

از غار تا مدینه‌ی انسان

دنبال پای رهایی بودیم

پاهای بی‌قراره و کج

و کفش‌های خاکی و اسفنجی

بر در پای رسول خدا

در قاب آفتاب

نمی‌گنجند

*

سال گذشته

سال رهائیان بود

حضور دست‌های پرثمر نامرئی

مدام بذل رشادت را

در سینه‌های مردم خالص می‌پاشید

و خیال عارفان میان میدان

از چار سوی ملک هویدا می‌شد

*

ترس از خدای جبهه هر انسان بود

چون واژه‌های رایج اخبار

از ریشه‌های مرگ می‌آمد

از خمسه خمسه

از میگ و موشک و خمپاره

از توپ و فانتوم و گورستان

با های‌های گریه می‌آیند ناظران

که واژه‌های رایج را

آوارگان داغدیده مفسر بودند

*

سال گذشته

سال همیشه بود

و حق علیه سلطه‌ی باطل

در استقامت و تنهایی می‌جنگید

در عین خستگی

از مخزن نهایی ایمانش

انوار آفتاب فتح می‌آمد.

 

 

9. مهمانی خودی‌ها

(از کتاب: «روشنگران راه»
تاریخ: زمستان ۱۳۸۱)

سردرگمی زیاد شده است

ما فصل‌ها را گم کرده‌ایم

در میزهای اداری

چشم تماشاگر

میوه‌های عالی هر چار فصل را

از دستگاه سیما

دیدار می‌کند

پر تقال در تابستان

انگور در زمستان

و سیب

آن وجود با همه همراه

در تمام فصول آمده است

مهمانی اداری راه و رسم غریبی است

غریبه ای است

که در سراسر این سرزمین

حضورش هر یکی دو ساعت

برای خودی‌ها

اداره ای‌ها

تکرار می‌شود

همه جمعند

و دست‌های ناشسته

همراه خامه ای‌ها

همراه میوه‌ها

در کام‌ها فرود می‌آیند

نگاه‌های خیره شده بر تصویر

نگاه ناظران دلشده

با حسرت می‌گویند

به‌به چه میوه‌هایی

به‌به چه شیرینی‌هایی

 

10. دسته‌گلی از باغ زلزله

(از کتاب: «از جلوه‌های جهانی»
تاریخ: بین سال‌های ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵)

دیشب

زلزله ای ویژه

پس از حراج زن ایرانی

در دکه‌های امارات

اهل عقیده را

لرزانید

از این خبر

کمتر خبر شدند

اما علم خدا شنید

و دسته‌گلی از جنس زلزله

برای جاهل‌ها

و ناسپاس‌ها

برای صادر کنندگان

ارسال شد

تا همگان لرزیدند

بی‌آن‌که در صدور مواد ننگین

هم‌رأی سخت‌دلان باشند

 

 

 




  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
او در شعر نیمایی و به‌ویژه شعر سپید، جزو برترین‌های روزگار خود بود و بر شاعران هم‌روزگار و شاعران پس از خود تأثیر بسیار زیادی گذاشت. «رضا براهنی»، «سیدعلی صالحی»، «سیدعلی موسوی‌گرمارودی» و... از جمله شاعران نوگرایی هستند که این اهمیت ادبی را یادآور شده‌اند، جدا از گزارش‌هایی که دربارهٔ ستایش «خورخه لوئیس بورخس» و «اکتاویو پاز» از دفتر شعر انگلیسی او، یعنی «چتر سرخ»، نقل شده است و همچنین ستایش شعر و اندیشۀ او توسط دیگر نخبگان فرهنگی و ادبی روزگارش مثل «سیمین دانشور».

صفارزاده نظریهٔ ادبی «شعر طنین» را با این تعریف ارائه کرد که "طنین حرکتی است که حرف من در ذهن خواننده می‌آغازد" و مجموعه‌هایی چون «طنین در دلتا»، «سد و بازوان» و «سفر پنجم» را بر همین مبنا منتشر کرد. او پایه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان یک علم و برگزارکنندهٔ نخستین نقد علمی ترجمه در دانشگاه‌های ایران بود. ترجمهٔ متمایزِ سه‌زبانهٔ «قرآن کریم» (عربی، فارسی و انگلیسی) حاصل حدود ۲۷ سال مطالعه و پژوهش او بود.

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00