چهارشنبه 13 اسفند 1404 / خواندن: 18 دقیقه
پرونده «ای ایران» | صفحه سی‌ودوم

فهرست: بهترین شعرهای ملی میهنی در موضوع جنگ تحمیلی ایران با آمریکا و اسرائیل

از دیرباز حوادث تلخ و شیرین، بزرگ و کوچک این سرزمین در هنر این آب و خاک جلوه داشته و شعر هم به عنوان یکی از کهن‌ترین و خاص‌ترین این هنرها آینه این وقایع پرافتخار یا سوگمندانه وطن بوده است. در این مطلب سعی می‌کنیم بهترین شعرهای شاعران دربارۀ این جنگ تحمیلی و ناجوانمردانه اسراییل و آمریکا علیه ایران را در قالب موضوعاتِ مبارزه با مهاجمان، شهادت رهبر ایران، شهادت کودکان و نوجوانان ایرانی، دفاع از وطن و همچنین رثای دیگر شهدای این جنگ تحمیلی برای شما گردآوری کنیم.

3.67
فهرست: بهترین شعرهای ملی میهنی در موضوع جنگ تحمیلی ایران با آمریکا و اسرائیل

مجله میدان آزادی: تازه‌ترین صفحه از پرونده «ای ایران» را با فهرست بهترین شعرهای ملی میهنی که در حال‌وهوای جنگ اخیر سروده‌شده‌اند به‌روز می‌کنیم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب عصمت زارعی بخوانید:

از دیرباز حوادث تلخ و شیرین، بزرگ و کوچک این سرزمین در هنر این آب و خاک جلوه داشته و شعر هم به عنوان یکی از کهن‌ترین و خاص‌ترین این هنرها آینه این وقایع پرافتخار یا سوگمندانه وطن بوده است. در این مطلب سعی می‌کنیم بهترین شعرهای شاعران دربارۀ این جنگ تحمیلی و ناجوانمردانه اسراییل و آمریکا علیه ایران را در قالب موضوعاتِ مبارزه با مهاجمان، شهادت رهبر ایران، شهادت کودکان و نوجوانان ایرانی، دفاع از وطن و همچنین رثای دیگر شهدای این جنگ تحمیلی برای شما گردآوری کنیم. 

تاکنون حدود بیست شعر از شاعرانی چون «مهدی جهاندار»، «علیرضا قزوه»، «ناصر فیض»، «افشین علا»، «سهیل محمودی»، «سیدحمیدرضا برقعی»، «قاسم صرافان»، «محمد مرادی»، «میلاد عرفان‌پور»، «حسن صنوبری»، «نصیبا مرادی»، «فاطمه عارف‌نژاد»، «علیرضا نورعلی‌پور»، «امیررضا یزدانی»، «میلاد حبیبی»، «عاطفه جوشقانی»، «سید محمدرضا یعقوبی آل» و... در این فهرست با طبقه‌بندی موضوعی گردآوری شده است. این فهرست را هرروز با شعرهایی تازه به‌روز می‌کنیم.


در رثای حماسه و سوگ شهادت رهبر ایران:

1. علیرضا قزوه 

در خدا، در خلق روزی خویش را گم کرد و رفت
نیمه جانی داشت آن را نذر مردم کرد و رفت

در نماز شب، دعای دست او بودیم ما
با خدا از درد و داغ ما تکلم کرد و رفت

گفت من از مردم و با مردم و در مردمم
ناگهان صبحی شهادت را تبسم کرد و رفت

یک جهان را با خروش و خشم خود بیدار کرد
مثل دریایی خروشید و تلاطم کرد و رفت

 

2. افشین علا

اهریمنی که رهبر ما را شهید کرد
از او حسین ساخت، خودش را یزید کرد

عالم ندیده بود جفایی چنین که خصم
با امتی ز داغ امام شهید کرد

ما را که عشق خامنه‌ای بود جرم‌مان
زین داغ نزد طعنه‌زنان، روسفید کرد

دل، پاره پاره بود ز شمشیر غم ولی
این بار تیغ، اراده‌ی حبل‌الورید کرد

در سوگ او امام زمان ناله‌ می‌کند
آن‌سان که در مصیبت شیخ مفید کرد

پیوست مقتدا به شهیدان راه خویش
آری مراد، عزم وصال مرید کرد

موی جوان در آینه بنگر که شد سپید
از مویه‌‌ها که در غم پیر فقید کرد

جانم فدای قامت سروش که خصم را
در گردباد واقعه، لرزان چو بید کرد

نازم به هیبتش که پس از مرگ سرخ نیز
آتش روان به خرمن خصم پلید کرد

با خون خویش کشتی اسلام را چو نوح
نزدیک‌تر به ساحل و صبح امید کرد

خورشید خاوران به فلک خیمه زد ولی
بر باختر عذاب خدا را شدید کرد

قوم لئیم! بهر هلاکت به صف شوید
زیرا جحیم، غرش «هل من مزید» کرد
 

3. ناصر فیض

یک عمر نشسته بود بر درگاهت
آگاه ز روح و جان مرگ آگاهت
چون دید میانه‌ای نداری با مرگ
او رفت و شدی شهید و شد دلخواهت

اندوه تو با هزار ترفند آمد
خشکاند به لب هر آنچه لبخند آمد
در وصف شهید گفته‌ام شعر، زیاد
در سوگ شما زبان من بند آمد

 

4. حسن صنوبری

برخیز! هان! که معرکهٔ امتحان رسید
بشنو! که بانگ ماتم آخرزمان رسید

بنگر که باز حضرت زهرا به سوی خاک
با اشک و آه از حرم آسمان رسید

آیا حسین بار دگر سربریده شد؟!
کآه و فغان به خیمهٔ کرّوبیان رسید؟

فرق علی‌ست در رمضان، باز خون‌چکان؟!
کاینگونه زلزله به زمین و زمان رسید؟

خون گریه کن، که موسم آسودگی گذشت
فریاد کن، که صبر محمّد به جان رسید

آن ترس کهنه‌ای که به دل بود سال‌ها 
خاکم به سر، به عالم امکان همان رسید 

خاکم به سر که از تن ما سر نرفت و آه
تیغ ستم به نائب صاحب‌زمان رسید 

وآنگه شرار نسل‌کشان و حرامیان
سوزنده تا به مدرسهٔ کودکان رسید 

یک چشم سوی دشمن و یک چشم بر خیام
آوخ چه‌ها کشید، دم واپسین امام 

***

برخیز! هان! که حیدر کرار کشته شد
شیرخدا، دوباره، دگربار کشته شد

ای انتقام! خیز! که رهبر ز پا نشست 
ای کاروان! بمان! که جلودار کشته شد

آری «علی» دوباره و در «ماه روزه» باز 
با دست خصم قاتل خونخوار کشته شد

در جنگ تن‌به‌تن نه و با آگهی، که باز
از پشت سر، به خنجر غدار کشته شد

دردا، حنا، محاسن خود را به خون گذاشت
مردی که در نهایت ایثار کشته شد

گفتند «خانه بود مگر...؟» آه، باز هم
در زیرِ بارِ تهمتِ اغیار کشته شد

می‌شد نهان شود، بگریزد، ولی امام
مردانه در میانهٔ پیکار کشته شد

از مرگ خویش آگه و با قتل خویش شاد
آنک به شوق لحظهٔ دیدار کشته شد

یک جو هم از خزانهٔ دنیایتان نخواست
او که به دست قوم رباخوار کشته شد

این بس، برای پاکی آن لاله‌گون‌عبا
شد کشته با درندگیِ اشقی‌الاشقیا 

***

برخیز هان! که همهمهٔ کربلا به‌پاست
شورِ نشور و دمدمهٔ ابتلا به‌پاست

برخیز هان! که زینب کبری‌ست نوحه‌خوان
برخیز هان! که ولولهٔ نی‌نوا به‌پاست

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
باز این چه رستخیز» که در کوچه‌ها به‌پاست؟

از نو صدای هلهلهٔ کوفیان رسد
خاکم به سر، عزای شه اولیا به‌پاست

از نو حسین، تشنه‌لبان، کشته شد، هلا!
بار دگر حماسهٔ خون خدا به‌پاست

تنها نه و دوباره به همراه کودکش
خون گریه کن که ماتم آل عبا به‌پاست 

از نو علی اصغر و از نو رقیه ... آه...
بر سر بزن که معرکهٔ اشقیا به‌پاست

یک عمر دم زدید، گر از یاری حسین 
نک آزمون دعویِ یالیتنا به‌پاست

نامرد تا ز مرد شناسد، امام عصر
آنک دوباره محشر قالو بلا به‌پاست

بر ذوالفقار خشم، زده تکیه، ندبه‌خوان
فرماندهٔ زمین و زمان، صاحب‌الزمان

***
مهدی بیا که مشرق و مغرب خراب شد
هنگام انتقام و شب انقلاب شد

مهدی بیا که زلزلهٔ واپسین رسید
مهدی بیا که ساعت روز حساب شد

مهدی بیا که برفِ نشسته به کوهِ پیر
با خونِ آفتابِ شفق در خضاب شد

شد بی‌حساب کار جهان، بی‌کتاب هم
مهدی بیا که وقت حساب و کتاب شد

پر شد بساط خاک ز خوناب ظلم و‌ جور 
هنگام عدل و وقت سوال و جواب شد 

زنجیر پاره کرده، سگ هار، آشکار
مهدی بیا که جهل جهان بی‌حجاب شد

حشر وحوش و دولت دیوان و کین کفر
ای ذوالفقار! وقت نزول عذاب شد

دردا! چه شد که سنگ‌دلان شادمان شدند؟
وایا! چه شد که باز دل سنگ آب شد؟

افتاد روی خاک علمدار لشکرت 
مهدی بیا که تیره رخ ماهتاب شد

این‌بار جای آب، علمدار مهربان
می‌خواست آفتاب رساند به کودکان

***
ای دل بیا که صیحهٔ آخرزمان رسید
فصل شروع سخت‌ترین امتحان رسید 

وایا اگر خموشی و افسرده باز هم!
برخیز! هان! که نوبت ایرانیان رسید!

دیو سپید بین! که پس از قرن‌ها سکوت
او را زمان غرش آتشفشان رسید

بنگر شکوه کوه دماوند را که چون
از دامنش هزار جحیمِ جهان رسید

آتشفشان خشم خداوند ذوالجلال
همچون شهاب و‌ صاعقه از لامکان رسید

این لشکر امام زمان است در زمین
این نصرت خداست که از آسمان رسید

این فرصت دوبارهٔ انسانِ دهر بود
آنک به جسم مردهٔ ایام جان رسید

برق مهیب تیغ سواری در آسمان
تا آخرین ستارهٔ این کهکشان رسید 

آیا تو هم شنیدی و آیا درست بود؟
از سمت مکه بود صدای اذان رسید؟

اکنون که پیش تاخت از این کاروان، «ولی»
ماییم و تیغ و دشمن و فریادِ «یاعلی»

 

5. . محمد مرادی 

چرا شبیه «محمدرضا» فرار نکردی؟
حساب آن‌طرفت را پر از دلار نکردی

چرا زمان خطر ساک پول و سکه نبستی؟
به اسم عشق وطن ترک این دیار نکردی

چرا به سلسله‌ی قاتلان جواب ندادی؟
به ننگ سازش تاريخ را دچار نکردی

به شوق «انّ معی ربّی» از  زمانه گذشتی 
 به غيرِ تكيه بر الطاف کردگار نکردی

تن نحیف خودت را به قتلگاه کشیدی
 شدی شقایق خونین ولی فرار نکردی

فدای ایران کردی تمام جان خودت را 
به نام ایران بر مردمت قمار نکردی  

به اسم ایران آن‌سوی گودها ننشستی 
فقط شعار ندادی... فقط هوار نکردی

چقدر زخم زبان از خودیّ و غیر شنیدی
ولی شکایت، از دست روزگار نکردی 
::
چه کار باید می‌کردی ای پرنده‌ی عاشق؟
برای عزّت ایران بگو چه کار نکردی؟
 

6. علیرضا نورعلی‌پور 

گفتی شهید زنده‌است، گفتی که مرگ، جان است
گفتی شهادت آیا، جز عمرِ جاودان است؟

گفتی به حکم قرآن، پاینده باد ایران!
این خطه مرز ایمان، این خاک، آسمان است

گفتی به ما حکایت، از غیرت و شجاعت
گفتی به ما که شیطان، دنبال داستان است

چندین هزار موشک، لبیک ماست بی شک
مشتی که صهیون از آن، انگشت بر دهان است

ای مرد پایمردی، روزی که بازگردی
عالم به لطف مهدی، در امن و در امان است

ای بی‌نظیر دلبر، ای بی‌بدیل رهبر
دلتنگی‌ام برایت، آن‌سو تر از بیان است

حال ای امین امت، بی انتظار نوبت
هر روز در دل من، دیدار شاعران است
 

7. نصیبا مرادی

مگر در سنگرت پنهان نبودی؟
مگر در فکر حفظ جان نبودی؟

مگر دور از هیاهوهای این شهر
کنار دخترت مهمان نبودی؟

مگر غافل از اوضاع معیشت
به فکر خویش و آب و نان نبودی؟

شنیدم طعنه می‌زد یک منافق
که در دی ماه در تهران نبودی

یکی دیگر به بغض و کینه می گفت
به فکر مردم ایران نبودی

چرا پس، در اتاق کار ماندی
چرا ایمن به یک فرمان نبودی؟

دروغ دشمنان را فاش کردی
که جز در پرتو ایمان نبودی

میان های و هوی خاک و خاشاک
نشان دادی که جز طوفان نبودی

نبودی کوچه ها هم از تو گفتند 
نبودی جنگ شد، اما نه...بودی

غبار خاک بر مویت نشان داد
جدا از جبهه و میدان نبودی

چرا عمامه ات خاکی است آقا
بگو چون جد خود عطشان نبودی
 

8. سید حمیدرضا برقعی

مصاف بود و جنگ بود، امام ما حذر نکرد 
فدائیان خویش را برای خود سپر نکرد

به روی قلب میهنم به افتخار حک کنید
که مَرد بود رهبرم، فرار از خطر نکرد
 

9. میلاد عرفان‌پور

شعر در وصف تو کم آورده‌ست
بی‌ثمر در خیال می‌پیچم
عددی نیستم مقابل تو
که همان هیچ و کمتر از هیچم

ماجرای تو چون غزل، جاری‌ست
بر لب هر نسیمِ خوش‌نفسی
ای دماوند ما که این‌همه سال
زخم‌های تو را ندید کسی

سر به زانوی تو گذاشت وطن
ای تو همراه شادی و غم ما
رنگِ یکرنگی تو را دارد
سبز و سرخ و سپید پرچم ما

از رفیقان و همقطارانت 
یکی از دیگری شهیدترند
شک ندارم به پیشگاه حسین
دوستان تو روسپیدترند

از علمدار کربلا گفتی 
زخم خوردی، زمین نیفتادی
با اشارات دست مجروحت
قبله و قله را نشان دادی

راه‌گم‌کردگان این وادی
با نگاه تو چون زهیر شدند
عاشقان تو هرکجا رفتند
عاقبت، عاقبت‌بخیر شدند

هیچ اسطوره‌‌ای چنانکه تویی
نیست پیروز در هزار نبرد
جوهر شاهنامه تا گرم است
از تو باید نوشت، ایران‌مرد! 

در کلام تو حجتی‌‌ست بلیغ
که جهان را گواه خواهد شد
تا که ایمان تو جلودار است
هرچه بن‌بست، راه خواهد شد

خوب دل برده‌ای ز دشمن و دوست
چون تو دلبر ندیده‌ایم هنوز
ای به قربان تو که از چشمت
مردمی‌تر ندیده‌ایم هنوز

اشک‌هایت چکیده‌ای از عشق
خنده‌هایت تبسم صبح‌اند
جان ما را دوباره روشن کن
کلماتت ترنم صبح‌اند

اجتهاد تو در مسیر جهاد
بین عشاق تو زبانزد شد
در تمام مراجع تقلید
روح خلاق تو زبانزد شد

نه چنان زاهدان دخمه‌نشین
نه چنان بی‌نمازدرویشان
جمع عرفان و زهد و فلسفه‌ای
ضرب در عشق و حکمت و ایمان

ناگهان‌ها هنوز بسیارند
ولی آرامشت الی‌‌الابد است
از مِه‌آلود روزگار چه باک؟ 
که نگاه تو راه را بلد است

بارها پیک وصل را دیدی
عاشقانه سراغت آمد و رفت
از «شهادت» بگو که باری هم
بوسه بر دست راستت زد و رفت

می‌روی گرم و خیل مدعیان
همه درمانده‌اند نیمه‌ی راه
ای تو هشتاد و چندساله‌ شهید! 
از جوانان، جوان‌تری ای ماه

به نگاهی گرفته دنیا را
لشکر سبز مهربانی تو
تا قیامت شهید خواهد داد
نفس صاحب‌الزمانی تو

سر ما نیز نذر راه تو باد
سر به بالین خواب نگذاریم
اینک این ما که تا جهان باقیست
رنگ خونخواهی تو را داریم

 

10. میلاد حبیبی

در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
 حکیمِ شاعرِ مردِ نبردِ آیت‌اللهی

برایت گریه کردم، شعر گفتم شعر کوتاهی
به شوق آفرینی،«خوب بود»ی، طیب‌اللهی

دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگی‌ام آمیخت با اشک سحرگاهی

به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی
قدم برداشتی گفتم عجب سروی، عجب ماهی

چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی

به سمت قله میرفتیم آه ای قافه سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی

غمت سنگین‌تر از تاب من است و چاره‌ای هم نیست
به دوشش میکشد انگار کوهی را پر کاهی

دلم می‌سوزد و می‌سوزد و می‌سوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتش فشان را پشت هر آهی

در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِ نبردِ آیت‌اللهی
 

11. سید محمدرضا یعقوبی آل

به سینه دلم دست و پا می‌زند
امام زمان را صدا می‌زند

بیا هم‌نوا با امام زمان
«مِنَ المؤمنینَ رجالٌ» بخوان

شهادت به توفیق عظما رسید
به فیض ملاقات آقا رسید

اگر رفت آقا خدایش که هست
به گوش دل ما صدایش که هست

دلا خالی از استغاثه مباش
در اوج رثا بی حماسه مباش

مبادا فقط آه و زاری کنیم
نباید فقط سوگواری کنیم

اگر رهبرم رفت راهش که هست
مرامش، ندایش، نگاهش که هست

فروریخت خون دل از چشم‌ ما
فروزان شده آتش خشم ما

ببایست صبر از خدا خواستن 
به خون‌خواهی او به‌پا خاستن

الا ای سپاه امام زمان
«اَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم» بمان

بگیر از کف کافران حربه را
بزن با تمام قوا ضربه را

که شرط ولایت قوی ماندن است
به هر عرصه‌ای معنوی ماندن است

بزن تا بگیرند دائم عزا
بدان «لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى»

به حکم «لَکُم فِی القِصَاصِ حَيَاة»
بزن برق‌‌آسا چنان «عادیات»

به‌پا کن قیامت در این واقعه
نظر کن به آیات «القارعه»

حذر کن از این قوم پیمان‌شکن
بزن ضربتی سخت دندان‌شکن

بزن سیلی آن‌گونه بر کفر و شر
که از جای خود برنخیزد دگر

به حیفا بکُش آن‌همه دیو را
بزن شخم شهر تل‌آویو را

مبادا دگر خواب راحت کنند
مگر که به گور استراحت کنند..

«فَإِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا» بخوان
پِیِ نصر، آیات «اسری» بخوان

نشان ده شدیداً «اولی بَأس» را
بزن از سران ستم رأس را

می‌آییم با پرچم کربلا
«بَعَثنَا عَلَيكُم عِبَاداً لَنا»

به حکم «فَجَاسُوا خِلالَ الدِّيار»
می‌آییم با تکیه بر ذوالفقار

«چه خوش گفت فردوسی پاکزاد..
چو ایران نباشد تن من مباد»

که این سرزمین کشور حیدر است
دعای رضا پشت این کشور است

«وَ اُملی لَهُم إِنَّ كَيدی مَتين»
«وَ لَن يَجعَلَ اللَّهُ لِلكافرين»

«عَلَى المؤمنينَ سَبيلًا» بخوان
«وَ سَبِّحهُ لَيلًا طَويلًا» بخوان

ز محراب تا حرب آماده باش
و از شرق تا غرب آماده باش

توکل به «اِن تَنصُروا اللَّه» کن
توسل به حیدر در این راه کن

نترسیم از سیل تهدیدها
نماندیم در بند تردیدها

که برگ برنده‌ست قرآن ما
سلاحی برنده‌ست ایمان ما

نه عجز و نه تسلیم و نه التماس
کجا کوه از باد دارد هراس؟

اگر کوه، آتشفشانیم ما
اگر ابر، تندرنشانیم ما

بگویید با سامری‌های گاو
به فرعونیان نشسته به ناو

شما نیز گردید آخر غریق 
شما نیز «ذوقوا عَذابَ الحَریق»

به فضل خدا عزم ما محکم است 
اباالفضل حامی این پرچم است

فقط با یدالله در بیعتیم
علی را که داریم ابرقدرتیم

به هر صبح و شام و طلوع و غروب
به ذکر علی «تَطمَئِنُّ القُلوب»

زمین می‌رود آسمانی شود
زمان با تو صاحب‌زمانی شود

همه بشنویم از صغیر و کبیر
امیری حسینٌ و نعم الامیر
 

12. عاطفه جوشقانی

از ما به تو همیشه و هرجا سلام‌ها
ای راه تو ادامه راه امام‌ها

ای لهجه فصیح تو از نسل بوتراب
لحن تو جاری است میان کلام‌ها

ما شور محشریم، خروشی فراتریم
الله اکبریم به لب های بام‌ها

در خلوتم صحیفه و فتح و توسل است
رد می‌شویم باز هم از ازدحام‌ها

والامقام! پس چه شد آخر پناهگاه؟
آن جلوه و تجمل والا مقام ها..

شادند از نبود تو یک عده نانجیب
آه از مرام طایفه بی مرام‌ها

ما جنگ را شروع نکردیم هیچگاه
اما نصیب ما شده حسن ختام‌ها

دم می‌زنیم از تو و از انتقام تو
بعد از تو زنده‌اند دمادم قیام‌ها

 

13. حسن صنوبری

تنها نه خاک... نوحه کنند عرشیان تو را
صاحب‌عزاست، مهدی صاحب‌زمان تو را

دیدم میان معرکه، با اهل و کودکان
لب‌تشنه در مبارزه با دشمنان تو را -

یک لحظه از رضایت حق، سر نتافتی
تا مرگ سرخ آمد و شد نردبان تو‌ را -

شد مقتل تو صحنهٔ تکرار کربلا
واینگونه کرد خالق تو، امتحان تو را

سر دادی و نشد سر تو خم، -چنان حسین -
واینگونه خواست خالق تو، قهرمان تو را 

«گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار»
آن دم که می‌رهاند ز تن، مرغ جان تو را

«کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی»
آن دم که سوخت -بی‌شفقت- آشیان تو را

«آه از دمی که با کفن خون‌چکان، ز خاک»
بینم به رستخیز خلائق عیان تو را

گویی «که کرد یاری من در مسیر حق؟»
پاسخ نمی‌دهند نه این و نه آن تو را

گویی «که بود منتقم خون پاک من؟»
آنک خروش خیزد از آن کاروان تو را

وآن حلقهٔ عزیز شهیدانت آن‌زمان 
بگرفته‌اند هم‌چو نگین در میان تو را

بس لاله‌ها که می‌دمد و هیچ آفتی
از یادشان نمی‌برد ای باغبان! تو را

من با کدام حنجره گویم فغان تو را؟
من با کدام شرح نمایم بیان تو را؟

من با کدام واژه؟ کدامین سخن؟ چه حرف؟
یک قطره بازگو کنم ای بی‌کران تو را؟

همچون منجمان به تماشا نشسته‌ام 
شاید فراز خاک بجویم نشان تو را

با راه‌وار اشک، بسی گشتم و ... دریغ
یابم کدام گوشهٔ این کهکشان تو را؟

آنسان به شاه‌راه شهادت قدم زدی
که خاک‌ریز عقل ندارد گمان تو را 

آنسوی این جهانی و در حسرتت جهان
وآنگه مگر به خواب ببیند جهان تو را

آنسوی این جهانی و در دستگاه عشق
فرمان برند جملهٔ ایرانیان تو را

فرمان برند جملهٔ آزادگان دهر
فرمان برند جمله ز پیر و جوان تو را

تیغ است و آتش است و شعور است و غیرت است
تا کین به خون کشیم هم از دشمنان تو را 

ما را چه جای سوگ و چه شأن گریستن؟
صاحب‌عزاست، مهدی صاحب‌زمان تو را

 

۱۴. ناصر فیض 

یک عمر نشسته بود بر درگاهت

آگاه ز روح و جان مرگ آگاهت

چون دید میانه‌ای نداری با مرگ

او رفت و شدی شهید و شد دلخواهت

 

اندوه تو با هزار ترفند آمد

خشکاند به لب هر آنچه لبخند آمد

در وصف شهید گفته‌ام شعر، زیاد

در سوگ شما زبان من بند آمد

 

۱۵. اکرم هاشمی سجزئی

نشسته داغ غمت، بی‌کرانه بر جانم

که زیر ابر پر از اشک، غرق بارانم

 

هزار شمع، درونم مدام می‌سوزد

حماسه است به جانم، اگرچه گریانم

 

چه کرده داغِ خبر با دلم که بعد از تو

به شورِ موج خروشان، شبیه طوفانم

 

تو زنده‌تر شده‌ای در قلوب عالمیان

من از حماقت دشمن، همیشه حیرانم

 

اگرچه زخم بزرگی‌ست داغ تو، امّا

همیشه خاطر من هست عهد و پیمانم

 

دوباره می‌رسد از راه نیمۀ رمضان...

بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم

 

نگاه کن به افق‌های دوردستِ وطن...

قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم

 

16. زکریا اخلاقی

هرچند در دل آتش داغ تو روشن است 
در شاهراه فتح، چراغ تو روشن است

تو زنده‌ای و امت تو ایستاده است 
جان جهان به نور بلاغ تو روشن است 

در جمع شاهدانی و بر روی ماه تو 
چشم هزار لالهٔ باغ تو روشن است‌ 

افروخته‌ست محفل شعر شهود را
شمعی که در رواق فراغ تو روشن است 

ما جادهٔ مجاهده را گم نمی‌کنیم 
آیینه‌ها به نقش سراغ تو روشن است

در آستان صبح ظهور ایستاده‌ایم 
پیغام تو رسا و چراغ تو روشن است

 

17. فاطمه نانی‌زاد

می‌رسد از سنگر فرماندهی فرمان او
همچنان هستیم با هم بر سر پیمان او

ما چه خوشبختیم با آقا معاصر بوده‌ایم
می‌وزد عطر ظهور از سرخی دوران او

باز هم میدان به میدان ما حماسه ساختیم
خیره شد چشم جهان بر غرش شیران او

آیه‌های مومنون تفسیر شد این روزها
اقتدا دارند مردم باز بر ایمان او

یاد باد آن صوت و لحنِ آیه‌های فتح و نصر
کی رود از خاطر ما خواندن قرآن او؟!

مژدهء پیروزی حق را نسیم آورده است
بیش‌تر از پیش غوغا می‌کند طوفان او

نیل می‌بلعد دوباره لشکر فرعون را
وعدهء حق را محقق می‌کند ایرانِ او

بهتر از جان بود و حالا در مسیر روشنش
عهد می بندیم یکبار دگر با جانِ او

ای شهیدانی که دورش حلقه می‌بندید! کاش-
جای ما هم بوسه بنشانید بر دستان او

 

18. احسان کاوه

رسیدی به والاترین قلّه، ای مرغ آمین!
شهیدِ شرف! نوش جان تو این شهد شیرین

رسیدی به آغوشِ بازِ امام شهیدان
امامِ شهید! ای حسینی! ‌خمینی خونین!

رسیدی به زیباترین نقطه زندگانی
به آن پله آخرِ برتر از این مضامین

دمیدی به جان‌های ما مردگان، سوره فتح
نمی گنجد‌ اوصاف عرفان تو در دواوین

تو ای آبروی بنی‌آدم‌! ای عزم انسان!
چه کرده‌است روحِ امینِ تو با این شیاطین

نوید فروپاشی کوه صهیون رسیده‌است
جز این نیست تاوان و تسکین این داغ سنگین

ندا می رسد زود، در ظهرِ یک عصر نزدیک
نماز عشا کربلا، صبح فردا فلسطین

 

19. رباب کلامی‌فرد

علی غریب شد، اما دوباره تنها نه
شاعر: رباب کلامی فرد

مپرس داغ پدر سرد می‌شود یا نه
که مرگ قصۀ مرداب‌هاست، دریا نه

که در مصاف نشان داده است این دریا
دل مواجهه دارد، سر مدارا نه

که نقل داغ پدرکشتگی‌ست قصۀ ما
زمان زمان تلافی‌ست، نه تماشا... نه

ستاره‌ای که خطر می‌هراسد از نامش
به وقت حادثه می‌ترسد از خطرها؟ نه

بگو عقب بنشینند قوم ترسوها
که جنگ کار شما نیست بی‌جنم‌ها! نه

نگاه کوته شب‌تاب‌ها چه می‌فهمد
که شوق شیوۀ پروانه‌هاست، پروا نه

قرار آخر سردارها سرِ دار است
کسی ندیده که باشند اهل حاشا، نه


میان ما و شهیدانمان قراری بود
نشسته‌ایم به پای قرار، از پا نه

به خون به دفتر تاریخ ثبت خواهد شد
علی غریب شد، اما دوباره تنها نه

هماره موج غمش سر به سینه می‌کوبد
مپرس داغ پدر سرد می‌شود یا نه...

 

20. افشین علا

ای سرو! سایه‌سار تو را هیچ‌کس نداشت
آرامش و وقار تو را هیچ‌کس نداشت

در قحطی یقین و شبیخون خستگی
ایمان استوار تو را هیچ‌کس نداشت

هر سوی این دیار گهرخیز پاک را
گشتم ولی عیار تو را هیچ‌کس نداشت

در عزم، هم‌رکاب تو عالم به خود ندید
در رزم، پشتکار تو را هیچ‌کس نداشت

هم بی‌شمار دشمن بدخواه داشتی
هم خیل دوستدار تو را هیچ‌کس نداشت

عمری در اوج بودی و مظلوم زیستی
هرچند، اقتدار تو را هیچ‌کس نداشت

مانند آبشار روان از ستیغ کوه
چشمان اشک‌بار تو را هیچ‌کس نداشت

جز کشته‌گان تشنه‌لب دشت کربلا
اصحاب جان‌نثار تو را هیچ‌کس نداشت

در انتخاب راه سعادت به مرگ سرخ
عزم حسین‌وار تو را هیچ‌کس نداشت

 

21. احمدرضا رضایی

به دستِ اشک سپردم تنِ شریفِ شما را
به جویبارِ سحر، خنده‌ی لطیفِ شما را 

به چشمه‌های مُهَذّب، به قله‌های مه‌آلود
به شب، ودیعه نهادم غمِ عفیفِ شما را
 
عبای سوخته‌ات را به سروِ باغچه دادم
به نازِشِ چمن، انگشترِ ظریفِ شما را 

برای خویش چه برداشتم ز خاکِ غریبت؟
غباری از سرِ سجاده‌ی شریفِ شما را

 

مقاومت، مبارزه، انتقام و دفاع از ایران:

22. مهدی جهاندار 

هم بدانید که با خون شهیدان طرفید
هم بدانید که با مردم ایران طرفید

هم بدانید که ما داغ سیاوش داریم
هم بدانید که با رستم دستان طرفید

ای شغالانِ سگ زردِ پریشان‌کفتار
بگریزید که با لشکر شیران طرفید

ای که بر شوکت پوشالی خود می‌نازید
این طرف با دژ مستحکم ایمان طرفید

شاخِ اهریمنی دیو، شکستن دارد
این زمانی‌ست که با سام نریمان طرفید

پنجه در پنجه‌ی امواج بلا افکندید
و نگفتید که با تندر و طوفان طرفید

ترس در لانه‌ی گرگان و سگان افتاده است
عجبی نیست... که با خیل پلنگان طرفید

آرش و بیژن و سهراب و فرنگیس و گُشسب
با غیورانی از این دست، فراوان طرفید

در دل معرکه عمار و ابوذر ماییم
در شب حادثه با حمزه و سلمان طرفید

پنجه در پنجه‌ی شیطان بزرگ افکنده
با جگردارترین مردم دوران طرفید

همه‌ی کفر، شمایید و فرومی‌ریزید
سنگ و چوبید که با آتش سوزان طرفید

ای که غافل سرِ بلعیدن ما را دارید
مور و مارید و به موسی و سلیمان طرفید

بشتابید که گور خودتان را کندید
ای که ما این طرف نیل و شما آن طرفید

 

23. حسن صنوبری

گنبد دوّار را، گودِ جهنّم می‌کنیم 
قاتل خورشید را با گور، همدم می‌کنیم 
 
حاجتِ میزان و محشر نیست، زیرا بهر‌ خصم
در همین دنیا جهنم‌ را فراهم می‌کنیم 

عید ما را گر عزا کرده‌ست دشمن، باک‌ نیست 
ما تمام سال را ماه محرم می‌کنیم 

کربلا تکرار شد، پس ما به تیغ ذوالفقار 
با سلوک و شیوهٔ مختار، ماتم می‌کنیم 

یک نفس آرام نه، یک ضربه بی‌فرجام نه
هر زمان آتش به پا از سوز این غم می‌کنیم 

یا که درهای جهنّم باز می‌گردد براو
یا که این ابلیس را با زور آدم می‌کنیم 

گر که تردیدی است عزرائیل را از قتلتان
ما به ضربِ تیغِ خود او را مصمّم می‌کنیم 

ما به سوی مرگ می‌تازیم پاکوبان، ولی
جان دیوان را به خود اینجا مقدّم می‌کنیم 

تاج‌دارانِ شهادت را سرِ تسلیم نیست 
پیش تو‌ ای دیو! پنداری که سر خم می‌کنیم؟

در دلت سودای عالم بود، کودک‌خوار پیر؟
ما تو را بار دگر رسوای عالم می‌کنیم 

انتقام کشتنِ یار امام عصر چیست؟ 
_ شر اسرائیل را از این جهان کم می‌کنیم

 

 24. میلاد عرفان‌پور

مردمِ عشق و شهادت!  مردمِ صبح و تبسم! 
مردمِ اهواز و شیراز و اراک و زابل و قم! 

مردمِ تهران و کاشان و سنندج، رشت و میناب
با شما قلب خلیج فارس، آرام از تلاطم

مردمانی که نشان از قدرت «الله» دارید
بی هراس از قدرت‌ فرعون‌ های دسته‌چندم

مردمانِ گاهگاه از اختلاف آزرده‌خاطر! 
مردمِ وقت دفاع از مام میهن، در تفاهم! 

شهریارانِ شهادت! روستایی‌های غیرت! 
مردمان دشت و صحرا، مردمان کار و گندم

ای نخورده بازی از دیوان غرب و شرق عالم! 
ای نرفته زیر بار هیچ تهدید و تحکّم! 

ای سلیمانی تبارانِ گذار از هفت‌خوان‌ها
ای هزاران شاهنامه در خروش رزمتان، گم

باز قرآن باز کردم: «انتم الاعلون» آمد
دل، قوی دارید مردم! دل، قوی دارید مردم!
 

25. قاسم صرافان

چه خبرهاست در آن قلب چراغانیِ‌‌تان؟
آی مردم! چه خبر از دل طوفانیِ‌تان؟ 

کور باد! آنکه ندید این همه یک‌رنگی و عشق
مرگ بر آن که کمر بست، به ویرانیِ‌تان

از همان روز که با نوح، به دریا زده‌اید
در هراس است ستم از دل طوفانیِ‌تان؟

گفت و خواندید چه زیبا همه «ای ایران» را
غرق همخوانی‌تان، یار خراسانیِ‌تان

ترک و لر، فارس، عرب، بندری و کرد، بلوچ
وای اگر شعله کِشد، غیرت ایرانیِ‌تان

چیست فرجام شغالی که در اُفتَد، با شیر؟
جان به در کِی بَرَد، این دشمنک جانیِ‌تان؟

خواندم از آرش و دیدم که کمان دست شماست
موش‌ها، در به در، از موشک «طهرانی‌»تان

چون تَهمتَن، همه یک تن، به فدای وطنید
مثل سلمان، خودِ عشق است، مسلمانیِ‌تان

در دل جنگ، خطر، سیل، شما چون کوهید
چشم بدخواه، ندیده‌‌ست پریشانیِ‌تان

خصم، از خشم شما ترس به جان، می‌داند 
که غیورید همه، چون یل کرمانیِ‌تان

این شب تار، به قهار قسم! رفتنی است
صبحِ در راه جهان، قسمت پایانیِ‌تان

روسفیدانِ زمین، از دل غربال زمان!
روزهای خوش دنیا، همه ارزانیِ‌‌تان

در خرابات شما نور خدا می‌بینم
چه خبرهاست در آن قلب چراغانیِ‌‌تان؟
 

26. فاطمه عارف‌نژاد

به گوشم می‌رسد شیپور جنگ و بانگ چاووشان
به میدان می‌برم شعر جدیدم را کفن‌پوشان

مبادا چشم من یک لحظه هم رو به هدف بسته
مبادا نام من یک لحظه هم در خیل خاموشان

دلم اسپندوار از داغ‌هایی تازه می‌سوزد
غرورم آتشی تیز است در سوگ سیاووشان

چه زن‌هایی که در وقت وداع با شهید خود
کمر خم کرده‌اند اما نیامد خم به ابروشان

شبیه کوه خواهد ایستاد این خاک پر گوهر
اگر از سنگ خون جاری، اگر از صخره خون جوشان

غبار صحنه وقتی اندکی خوابید می‌بینند
چه کرده غرش شیرِ وطن با لشکر موشان


27. رضا یزدانی 

گفت: «از دشمن حذر کن، صحبت جان در میان است»
گفتم: «از جانم گذشتم؛ پای ایران در میان است»

بینِ امواج حوادث دل به موسی می‌سپارم
پس به دریا می‌زنم چون حرف قرآن در میان است

ما کماکان استوار و پایدار و ایستاده
گرچه سیل و گرچه باد و گرچه طوفان در میان است

تا ابد با هرکه دست‌ «یا‌علی» دادیم، ماندیم
قول ما قول است وقتی عهد و پیمان درمیان است

بین ما و دشمنان صلحی نخواهد بود وقتی
بین ما و دشمنان، خون شهیدان در میان است


28. سهیل محمودی

فارغ ز هوای صلح و جنگت ای عشق
ماییم و شراب پر شرنگت ای عشق

دلداده‌ی مهر توام و خواهم ماند
در سایه‌ی پرچم سه‌رنگت ای عشق

آسیب به بالای بلندت مَرساد
تشویش به جان دردمندت مرساد

ایران جوانمرد و سیاووشیِ من !
از آتش خشم و کین گزندت مرساد

آیینه‌ی لبخند بهارم: ایران
آرامش رنج روزگارم: ایران

دستم تهی و دلم پُر از غم... اما
ایران، همه‌ی داروندارم: ایران

 

29. محمد مرادی

شکوفه‌ها که پر از عطر عید می‌رویند
به خیر مقدم سال جدید می‌رویند

بهار می‌رسد و سبزه‌های چشم‌به‌راه
به شوق سفره‌ی تحویل عید می‌رویند

قنوت شاخه پر از ربنای غیرت کیست؟
که برگ‌ها مست از «یامجید» می‌رویند

به رستخیز بیاندیش، این تجلی اوست
که یک‌به‌یک گلدان‌ها: سعید می‌رویند

به لاله‌های پر از خون نگاه کن! انگار
به جلوه‌خوانی «حبل‌الورید» می‌رویند

شکوفه‌ها شهدای همیشه در کفنند
که این‌چنین سرخند و سپید می‌رویند
::
از آب و آتش... این باغ را مترسانید
درخت‌ها همه اینجا شهید می‌رویند

 

30. رضا زنگنه

سحر بادی به‌دنبال پیامی
وزید و رفت بر هر کوی و بامی
رساند از کاروان سرخ آفاق 
به خاک روشن ایران سلامی

سلام ای بیشهٔ زیبای شیران
کمینِ دشمنت نابود و ویران
به لب تا جان به تن داریم باقی‌ست:
همیشه زنده و تابنده ایران

به هر گلزار سروی پایبند است
دیار راستان دور از گزند است 
به کوه و جنگل و دریا و هامون
همیشه پرچم ایران بلند است

بلندی یافت از نام تو خورشید
به آفاق جهان فرّ تو تابید
کهن‌ گنجینۀ زرین پاکان  
دیار عاشقان ایران جاوید

هزاران قصه و صدها ترانه 
برای هر زمان و هر زمانه
به هم آمیخت در هم رزم‌نامه
هزاران داستان عاشقانه

سرود لاله‌های آرمیده
سبک‌بالان دست‌ازجان‌کشیده 
وطن، افسانه‌های نانوشته 
وطن، آواز‌های ناشنیده

وطن، رؤیای جان‌افزای دیرین
وطن، کابوس جان‌سوز شیاطین
وطن، سنگ صبور و مرهم درد
وطن، در قلب دشمن زخم سنگین

بگو نام طربناک وطن را
بخوان نور طلسم‌شب‌شکن‌ را
بساز از آتش دیرین شهابی
بزن آواره‌تر کن اهرمن را

برآور ریشهٔ بد‌سیرتی‌ را 
بیفکن کاخ‌‌های لعنتی را 
بزن بر جان این خیل حرامی 
بسوزان کاروان غارتی را

خدایت را بخوان و باورش کن
تمنایی ز دست برترش کن 
به عزم آهنین و آتشین مشت 
بزن بر دشمن و خاکسترش کن

بگو دور است از این خاک مقدس 
خس و دیو و دد و نامرد و ناکس
نه شیری باخته هرگز به کفتار 
نه می‌بازد عقاب آخر به کرکس

 

31. اعظم سعادتمند

از داغ کودکان دبستانت با درد مادران پریشانت
در موج اشک و خون جگر غرقم ای دست من به ساحل دامانت!

دیگر نه قصه‌ است و نه افسانه جنگ است بین خانه و بیگانه
مبهوت کرده رستم و آرش را رزم دلاورانه‌ی تهرانت

البرز و قله‌های سرافرازش الوند و رودهای غزل‌سازش
صف‌بسته‌اند تا که مگر باشند یک‌روز در شمار شهیدانت

بالا گرفته‌اند چه بی‌پروا در کارزار، پرچم ایمان را
عشق است و عشق هرچه می‌آموزم از مردمان کوچه‌خیابانت

ایرانِ داغ‌های اساطیری! ققنوس‌زاده‌ای که نمی‌میری!
می‌بینم از پسِ شبِ خاکستر با اقتدار در دل میدانت

 

32.  اعظم سعادتمند

روشن به نور طلعت او آسمان ماست
چشمش امید‌بخش زمین و زمان ماست

از سوی خانوادۀ خورشید آمده است
این سید بلندمقامی که جان ماست

هر واژه‌اش ادامۀ شعر مقاومت
با او بهار هم‌قدم داستان ماست

نامش سرودخوانِ ظفر در شب نبرد
توصیف این حماسه کجا در توان ماست؟

مبعوث گشته‌است که طوفان به پا کند
این ناخدای تازه که نوحِ جوان ماست

 

33. قربان ولیئی

ای میهن عزیز  این نیز بگذرد
ای زخمیِ ستیز  این نیز بگذرد 

ای سوز و ساز مهر  خنیاگر  سپهر
ای عرش شعرخیز این نیز بگذرد 

ای خطّهء خطیر، ای گربهء تو شیر 
بیگانه با گریز،  این نیز بگذرد 

ای سبز را تبار؛ از ساحت بهار،
دور است برگریز این نیز بگذرد 

ایران ! گذشته ای   از دیوبادها 
از این غبار نیز ... این نیز بگذرد

از این شب غلیظ، سر بر می آوری 
خورشید  رستخیز  این نیز بگذرد 

زودا که بگذرد  زودا که بگذری 
از دشمن نچیز... این نیز بگذرد 

ای نظم پایدار، منظومه را مدار
ای میهن عزیز  این نیز بگذرد...

 

34. پانته‌آ صفایی

نشسته‌ام به تماشای شعله‌ور شدنت
فدای سوختنت خاک من، فدای تنت

فدای این همه بغضی که در گلو داری
فدای این همه داغ نشسته بر بدنت

هزار باغ گل از صدهزار جای جهان
فدای خنده‌ی یک غنچه گوشه‌ی چمنت

چه طور چشم به چشمت بدوزم ای همه اشک!
که بسته‌ای لب و در خون نشسته پیرهنت

غمت به جانم و دردت به سینه‌ام مادر!
سفید شد سرم از فکر باغ یاسمنت

حصار دامنه‌های تو استخوان‌هایم
که باد دست نیازد به دشت یا دمنت
◇◇◇
طمع مدار که بالا بگیرمت ای سر!
اگر به خاک نیفتی به خاطر وطنت

 

برای دختران دانش‌آموز شهید میناب

35. حسن صنوبری

کوله‌پشتی‌های خونین
نیمکت‌های شکسته
دامنِ آتش‌گرفته
خونِ بر گیسو نشسته

زنگ دوم، ساعت ده
نشت آتش جای انشا
جای بازی و ریاضی
ضرب ترکش، جمع تن‌ها 

از دبستان‌های عالم
یک دبستان گشت منها
یک معلم رفت از هوش
وقت تقسیم بدن‌ها 

ای گزارشگر بگو از:
«دفتر برچسب‌دارش
دست‌بندش، گوشوارش
مادر چشم‌انتظارش»

آه مینای شکسته 
دیده با خوناب داده
دسته‌گل‌ها دسته‌دسته
هدیه بر میناب داده

آه گل‌های بهاری
غنچه‌های نارس ما
وقت فروردینتان بود
در دل اسفند اما ...


آه تاریخ قساوت 
ثبت کن بر آن جریده:
«جهل‌های سرکشیده»؛
«کودکان سربریده» 

ثبت کن: «بیگانه، آتش -
از چه ره اینجا به‌پا کرد 
دم‌تکان‌دادن برای -
گرگ‌ها با ما چه‌ها کرد»

ای کهن‌تاریخ بنویس:
«زخم را با زهر شستن،
از بلندای جهالت
زندگی از دیو جستن

خانهٔ خود هدیه‌دادن
جا ز دیوان رهن‌کردن 
پیش پای کودک‌آزار
فرش قرمز پهن‌کردن»

بر همان دیوار ویران
با همان قد خمیده
ثبت کن تاریخِ غمگین
با همان «دستِ بریده»

 

36. صادق رحمانی 

یک

پیچید صدای بغض در کوچه‌ی باد

کودک وسط حیاط از تاب افتاد

پاشید به روی دفتر نقاشی

آن دست که بوی قلیه‌ماهی می‌داد

دو

تیغ آمد و بر گلوی دختر زد چاک

فریاد کشیدند درختانی پاک

بستند به سنگ دسته‌دسته گل سرخ

صد آینه تکه‌تکه افتاد به خاک

سه

در خنده‌ی تو پرچم ایران خندید

نام تو پرنده‌ای‌ست همنام شهید

آن لحظه که از کبوتران می‌گفتی

پرواز به روی شانه‌هایت بالید

چهار

ناگاه زمین و آسمانی که نبود

شعری که نبود داستانی که نبود

دستی که نبود تا که دستی گیرد

فریاد نبود در دهانی که نبود

پنج

دختر شد گم، جعبه‌مدادش شد گم

لبخند مرا ندیده‌اید ای مردم؟ 

دنیا دارد گرد سرم می‌چرخد

چون پنکه‌ی سقفی کلاس سوم

شش

ابر آمد و نم‌نمانه بارید به خاک

با چشم تو آفتاب تابید به خاک

لبخند زدی به روی همشاگردی

لبخند تو لخته‌لخته پاشید به خاک

 

37. امین بهاری‌زاده

میناب بود و اشک مادرها

میناب بود و بُغض هر بابا

 

پیراهن خاکی هر کودک

کیف و کتاب و دفتر املا

 

آن روز شد در مدرسه پَرپَر

لبخند شاد مریم و زهرا

 

شاگرد درس رهبری بودند

شاگرد راه سرخ عاشورا

 

 شعر وطن را مشق می کردند

با گوش جان؛ درس معلم را

 

از خون شان روییده در میهن

امروز ده ها لاله ی زیبا

 

38. سمیه بابایی

خط کشید اول صبح 

روی شادی و نشاط 

روی خندیدن ما توی حیاط 

 

خط کشید اول صبح 

روی حرفِ دل خودکار و مداد

روی هر پنجره ی باز کتاب

 

خط کشید اول صبح 

روی سقف و در و دیوار کلاس 

موشکِ بی احساس

 

39.  محمدکاظم کاظمی

ابر بارانی بیاید، آسمان باران بگیرد
بلکه این بغضی که پرپر می‌شود، پایان بگیرد

رفته بودی مشق آب و نان و بابا را بخوانی
فکر می‌کردی که این مشق از تو شاید جان بگیرد؟

با خودت گفتی که مادر در مسیر روضه باشد
با خودت گفتی که بابا رفته باشد نان بگیرد

رفته باشد از دکانی میوهٔ ارزان بچیند
تا از آن دکان دیگر پرچم ایران بگیرد

پرچم ایران به دستش… بر تن سرد خیابان
باید اینجا آسمان ابری شود، باران بگیرد

یک نفر حتی نشد پشت سرش آبی بریزد
یک نفر حتی نشد آیینه و قرآن بگیرد…

فکر کن سقای این دشت عطش، ناچار باشد
مشک آبی را که آورده است، با دندان بگیرد

فکر کن سرنیزهٔ وحشی، جگرها را بسوزد
یک جگرخوار آن طرف جشن حنابندان بگیرد

فکر می‌کردی که در قانون جنگل هم ببینی
بمب یک حیوان بیاید جان صد انسان بگیرد؟

 

40. مهدی جهاندار

زنگ آخر کلاس
رنگ این لباس و کاپشن چه آشناست
صحنه‌های دلخراش چند کیف و کفش صورتی
تلّی از کتاب و دفتر و مداد و خاک و سنگ
بمب بی‌حیا
سنّ و سال و مرد و زن سرش نمی‌شود

از هجومِ تلخی خبر
به کوچه می‌برم پناه
سردرِ تمامیِ مغازه‌ها سیاه
عده‌ای هنوز
خشمگین و آتشین
عده‌ای هنوز
اشک و آه

یک‌طرف اهالی محله‌ای که قلبشان
گُر گرفته است
یک‌طرف
موشکی در آسمان که دست را
پُر گرفته است

یک‌طرف نوشته:
جنگ را شما شروع می‌کنید و ما تمام
یک طرف نوشته:
انتقام انتقام

یک‌طرف
ضجه‌ی زنی به گوش می‌رسد که:
ما قرار بود جان‌فدای او شویم
نه اینکه او،
با تمام خانواده‌اش فدای ما شود

یک‌طرف خروش
یک‌طرف
مرگ بر وطن‌فروش

یک‌طرف:
دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم
یک‌طرف:
میهن خدایی و سفر بخاطر وطن

یک‌طرف سرودِ ای سرای امید
یک‌طرف نوای ای شهید ای شهید...

جنگ، جنگِ حق و باطل است
جنگ اولیا و اشقیاست
قصه‌ی نبردِ ناخدا
با جزیره‌های بی‌خداست

با خودم
فکر می‌کنم
من اگر کجا بایستم
درست ایستاده‌ام؟

در میان جمعیت
پرچمی سه‌رنگ
سفید و سرخ و سبز
به دست دختری
با لباس و کفش صورتی
کوچه را به سمت خویش می‌کشد
بادهای هرزه را کلافه می‌کند
مشت‌های تشنه را گره‌گره
به پیش می‌کشد

گوشه‌ی پیاده‌رو
مادری جوان
نشسته زیر سایه‌ی درخت ریشه‌دارِ کوچه‌شان
قاب عکس تازه‌ای به دست
با صدایی آشنا به سینه می‌زند
گفتم ای
قلب داغدار!
خسته نیستی؟
تا کجا مگر
می‌توانی اینچنین بایستی
در هجوم اینهمه تبر
در هراس اینهمه خبر؟

ایستاد و قاب عکس را
رو به جمعیت گرفت و گفت:
تا به آخرین‌فشنگِ آخرین‌خشابِ آخرین‌نفر

 

41. موسی عصمتی

امشب به فکر مدرسه و مشق شب نباش
از این به بعد ، مدرسه وا نیست دخترم!
فردا دوباره زنگ ریاضی نمی‌خورد
زنگ علوم و ورزش و بازی نمی‌خورد
فردا که زنگ آخر دنیا بلند خورد 
دیگر زمان، زمانه‌ی ما نیست دخترم!

 

42. نجمه پورملکی

این پرسشِِ غمگین‌ترین تاریخ ایران است
آیا خدایی جای موشک در دبستان است؟

مانند اسفندی که چون پاییز دلتنگی‌ست 
تقویم دخترهای مینابی پریشان است

میلادی و شمسی چه فرقی می‌کند اینجا
از بیست و هشت فوریه هر روز باران است

نامش چه بود این جشن تکلیف زمستانی؟
این برف، برف بدرقه از زیر قرآن است

گل‌های ریز صورتی هر جا که می‌روید
چادر نماز دختران خاک ایران است

از زنگ اول چوب خط‌ها یادمان دادند
این دسته‌ی صدتاییِ نام شهیدان است

از زنگ دوم آسمان را بخش می‌کردیم
مانند ایرانی که هرمز بخشی از آن است 

از زنگ سوم هر که پای تخته می‌آمد
یعنی که پای این وطن جان دادن آسان است  

در زنگ آخر هر که از محروم‌ها هم بود
از خوب‌ها می‌شد، دلیلش بال ایمان است

کم کم مداد رنگی‌ام را جمع می‌کردم
دیدم میان دود، گنجشکی هراسان است  

یک لحظه قاب عکس رهبر بر زمین افتاد
 یک لحظه دیدم هی در و دیوار لرزان است 

عکس عموقاسم به روی دفترم می‌سوخت
اما میان شعله دیدم مرد میدان است

موشک صدای خنده‌ی ما را نمی خواهد
موشک برای بچه‌ها کابوس دوران است

در هدیه‌های آسمانی هر زمان نمرود
آتش به پا می‌کرد پایانش گلستان است

از پیکر سارا فقط یک دست پیدا شد
از آتنا کیفی که زیر خاک، پنهان است

امواج ساحل کیف و کفش پاره آوردند
هی ماهی و میگو به خاک افتاده... طوفان است

هر مادری بالای قبر دخترش می‌گفت
از خانه و از آرزوهایی که ویران است

شب‌ها صدای دختری می‌آید از آوار
بین سکوت مدرسه در حال جریان است:

خانم اجازه! آخرین تکلیف فردا چیست؟
ای دخترم، تکلیف ماندن در خیابان است

 

43. مطهره عباسیان

انداخت موشک را... نگفت این‌ جای موشک نیست
اینجا که چیزی جز کتاب و کیف و کودک نیست

فرمان شیطان بود و اجرا از بنی‌شیطان
در این‌که آن از سمت او پرتاب شد شک نیست

با خود نگفت این گوشه از یک شهر دریایی 
جایی به‌جز پروازگاه سار و لک‌لک نیست  

با خود نگفت این بوستان غرق آرامش
جز خانۀ پروانه‌های ناز کوچک نیست..

رفتند و شهری مانده با بغض عروسک‌ها
اما کسی که سر کند با این عروسک، نیست...

 

44. منصوره محمدی مزینان

تا کِی در این خرابه در خاک غم بگردم؟ 
دنبال خاطراتت با قد خم بگردم

دردانه قشنگم،در چندمین کلاسی ؟ 
بابا اشاره ای کن تا باز هم بگردم 
:
هِی خاک روی خاک و هِی لایه لایه آوار...
 بابا بگو کجا را  گل دخترم بگردم؟ 

دنبال مُهر و تسبیح، دنبال جانمازت
دنبال ردِّ پایت در هر قدم بگردم

باید خودم بگردم جان من است اینجا
فرصت دهید مردم باید خودم بگردم 

اصلا نترس بابا... من مانده ام همینجا
تا در پی تو هر شب تا صبحدم بگردم

از دستهای بابا کاری که برنیامد
دنبال کيف و کفشت پس دست کم بگردم

با خطّ خون نوشتی انشای آخرت را
ای کاش دور میهن... دور حرم بگردم‌

 

45. اعظم سعادتمند

از تیغ ظلم آمده بر گردنم بپرس
از رد بمب‌های رها بر تنم بپرس

مینآبم و دریغ نکن شانه‌هات را
قدری تحملم کن و از شیونم بپرس

از کوله‌های صورتی غرق خاک و خون
از دختران مدرسه‌ی دامنم بپرس

از لحظه‌ای که آهن و سیمان و سنگ را
از چهره‌های سوخته پس می‌زنم بپرس

امواج بی‌امان شو و حال دل مرا
با شروه‌ی جنوبی پیراهنم بپرس

قدری شجاع باش، کمی پیش‌تر بیا
از هرم آتشی که تمامش منم بپرس

فریاد شو، سکوت نکن ای خبرنگار
از اسم و رسم دوزخی دشمنم بپرس

کو دوربین و میکروفون الکنت؟ بایست!
از نعره‌ی مقاومت میهنم بپرس




تصاویر پیوست

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
تاکنون حدود بیست شعر از شاعرانی چون مهدی جهاندار، علیرضا قزوه، افشین علا، ناصر فیض، سهیل محمودی، سیدحمدرضا برقعی، قاسم صرافان، محمد مرادی، میلاد عرفانپور، حسن صنوبری، نصیبا مرادی، فاطمه عارف‌نژاد، علیرضا نورعلی‌پور، امیررضا یزدانی، میلاد حبیبی، عاطفه جوشقانی، سید محمدرضا یعقوبی آل و... در این فهرست با طبقه‌بندی موضوعی گردآوری شده است. این فهرست را هرروز با شعرهایی تازه به‌روز می‌کنیم.

گفت من از مردم و با مردم و در مردمم
ناگهان صبحی شهادت را تبسم کرد و رفت

یک جهان را با خروش و خشم خود بیدار کرد
مثل دریایی خروشید و تلاطم کرد و رفت

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00