مجله میدان آزادی: در جدیدترین مطلب از پرونده «جایزه سینمایی اسکار»، شما را به خواندن ریویوی نقد و بررسی فیلم «نبرد پشت نبرد» پل توماس اندرسون به قلم مجید اسطیری دعوت میکنیم:
شکست پشت شکست
«نبرد پشت نبرد»، تازهترین ساختهٔ سینمایی «پل توماس اندرسون» کارگردان برجستهٔ آمریکایی است که به فهرست نهایی نامزدهای جایزهٔ اسکار راهیافته است.
کمی درباره مکزیک
قبل از حرف زدن دربارهٔ فیلم و کارگردان باید کمی دربارهٔ مکزیک حرف زد. سرزمینی خشک و سوزان، ولی با فرهنگ و ادبیاتی غنی، بسیار غنیتر از ادبیات ایالات متحدهٔ آمریکا. مکزیک قرنها پیش از ورود مهاجمان درندهٔ اروپایی محل بر پایی تمدنهای با عظمتی چون «اینکا»، «آزتک» و «مایا» بود.
در قرن بیستم ادبیات و هنر مکزیک چهرههای درخشانی مثل «اوکتاویو پاز» در شعر، «خوان رولفو» و «کارلوس فوئنتس» در رمان، «دیگو ریورا» و «فریدا کالو» در نقاشی و «الخاندرو گونزالس ایناریتو» در سینما به جهان معرفی کرد. نمیشود از هنر معاصر جهان حرف زد و مکزیک را از قلم انداخت. مکزیکوسیتی پایتخت این کشور در دورههایی یک قطب هنری همانند پاریس در اروپا بوده است. اما ایالات متحدهٔ آمریکا از این همسایهٔ جنوبی دل خوشی ندارد. این دشمنی مخصوصا با انقلاب رعایای مکزیک علیه حکومت استبدادی مورد حمایت آمریکا تشدید شد. انقلابی که نام مبارزانی چون «پانچو ویلا» و «امیلیانو زاپاتا» را به گوش آزادیخواهان جهان رساند.
در سالهای اخیر سیاستهای خصمانهٔ «دونالد ترامپ» وضعیت را برای مردم مکزیک که دچار فقر هستند و با انگیزهٔ پیدا کردن شغل به آمریکا مهاجرت میکنند سختتر کرده است. از اخراج تا دیوارکشی، دولت جمهوریخواه ترامپ بدترین وضعیتها را برای مکزیکیها رقم زده است.

سکانسی از فیلم «نبرد پشت نبرد» ساخته «پل توماس اندرسون»
با این مقدمه میتوانیم به سراغ فیلم «نبرد پشت نبرد» پل توماس اندرسون برویم. افتتاح فیلم گروهی از جوانان مبارز چپ را نشان میدهد که بیشترشان مکزیکی هستند و قصد دارند با حملهٔ غافلگیرانه به مأموران آمریکایی، راه ورود مهاجران مکزیکی یک کمپ مرزی را به خاک آمریکا باز کنند. رهبر این گروه دختری افسانهای و الهام بخش به نام «پورفیریا» است که سر پر شوری برای مبارزه با امپریالیسم دارد. «پت» (با بازی لئوناردو دی کاپریو) یکی از اعضای این گروه است که از همان دیر رسیدنش به جمع میتوان حدس زد آنقدرها مبارز خوبی نیست.
هیچوقت برای مبارزه دیر نیست!
[خطر لو رفتن داستان]
با این حال عملیات گروه «فرنچ ۷۵» در خلع سلاح کردن همهٔ سربازان آمریکایی حاضر در آن کمپ و وارد کردن مکزیکی به آمریکا با موفقیتی بینظیر رقم میخورد و مخصوصا این شروع خفت بار برای نظامیان آمریکا که فرماندهٔ ارشد کمپ «لاکجا» (با بازی شان پن) آنطور غافلگیرانه توسط پورفیریا دستگیر و تحقیر میشود، نوعی گشایش کمنظیر در هالیوود است که بهندرت حاضر میشود نظامی آمریکایی را جز در اوج قدرت نمایش بدهد. و اما این هنوز آغاز ماجرا است.
با پیش رفتن داستان ما متوجه میشویم که گروه «فرنچ ۷۵» گروهی کمابیش حرفهای هستند که عملیات ستیز و گریز را خوب بلدند و ضربات دیگری هم به مظاهر نظام سرمایهداری از جمله بانکها وارد میکنند. اما نهایتا «لاکجا» موفق میشود پورفیریا را گیر بیندازد. از اینجا وارد خط تازهای در داستان میشویم که شخصیتپردازی جالب یک افسر ارشد متبختر آمریکایی را به ما نشان میدهد. لاکجا به جای تحویل دادن پورفیریا به قانون میخواهد او را به شیوهٔ خودش، برای خودش نگه دارد. اما این دختر مبارز ماهی لغزندهای است و میگریزد. درحالیکه زندگی ناپایداری با پت آغاز کرده و فرزند نامشروعی در زهدان دارد. پورفیریا برای جنگ با امپریالیسم ساخته شده و بالاخره شوهر و دختر نوزادش را میگذارد و میرود. وقتی برای بار دوم دستگیر میشود باز هم لاکجا با وعدههای بهتر میخواهد او را در چنگ خود نگه دارد اما پورفیریا به مکزیک میگریزد و برای همیشه از فیلم خارج میشود با به جا گذاشتن این یادداشت: من به ساز تو نمیرقصم!
بردهدارهای کثافت
در پردهٔ دوم فیلم، «دی کاپریو» با دختر شانزدهسالهاش در خانهای در حاشیهٔ شهر زندگی میکند. آنها شانزده سال با هویت جعلی «باب فرگوسن» و «ویلا فرگوسن» زندگی کردهاند. درحالیکه ویلا با ژنهای جنگنده مادرش هنرهای رزمی را دنبال میکند و باب در این سالها مغزش را با مواد مخدر به فنا داده است. او دیگر به هیچ عنوان رنگ و لعاب یک مبارز را ندارد، با این حال باب تا جایی که خطری برایش نداشته باشد از هر متلک پرانی به تاریخ ننگین آمریکا دریغ نمیکند. در ملاقات با معلم تاریخ در دبیرستان ویلا میگوید:« امیدوارم تاریخ واقعی رو به بچهها درس بدید.» مجسمهٔ «بنجامین فرانکلین» را با عنوان «جادوگر اعظم» مسخره میکند و سپس بیپرده او را «بردهدار کثافت» مینامد.
در همین فراز از فیلم «بنیسیو دل تورو» با بازی حیرتانگیزش بهعنوان مربی کاراته ویلا و در عین حال ساماندهندهٔ دهها مکزیکی بیخانمان که پلیس مهاجرت آمریکا دنبال آنهاست وارد فیلم میشود.

سکانسی از فیلم «نبرد پشت نبرد» ساخته «پل توماس اندرسون»
آخرین و مهمترین خردهپیرنگ فیلم مربوط به یک گروه نژادپرست افراطی است که تصمیم دارند برای نابود کردن مهاجران، مخصوصا آنها که به نظرشان مطیع نیستند لاکجا را به خدمت بگیرند. یکی از آنها به لاکجا میگوید:« به قول گفتنی اگه میخوای زمین رو نجات بدی از مهاجرها شروع کن!» اینجاست که میفهمیم لاکجا که حالا پیرتر هم شده تا چه اندازه تشنهٔ قدرت و تا چه حد نژادپرست است. او برای انجام مأموریتش هر کاری میکند. تنها مشکل این است که میخواهد خودش دختر ناخواسته اش را مخفیانه بکشد تا افتخار عضویت در گروه نژادپرست را پیدا کند.
در اوج فیلم شاهد تعقیبوگریز درخشانی هستیم. از طرفی گروه «فرنچ ۷۵» و لاکجا هر دو قصد فراری دادن ویلا را دارند و از طرفی باب فرگوسن که میداند پدر واقعی ویلا نیست تلاش میکند از دست پلیس بگریزد و دخترش را نجات دهد.
سکانسهای مفصل مربوط به این بخش واقعا دیدنی هستند، آرامش دل تورو در مقابل پلیس آمریکا، دستپاچگی باب که دیکاپریو آن را بینظیر اجرا کرده، موسیقی هیجانانگیزی که در عین حال حالتی کمیک دارد، و از همه جالبتر رب دو شامبر از یختافتادهای که دیکاپریو تا لحظهٔ آخر به تن دارد همهوهمه نیشخند پل توماس اندرسون به قدرت پوشالی نظامیان آمریکا و سیاستهای جناحهای راست افراطی است.
فیلم «نبرد پشت نبرد» توجههای فراوانی را به خود جلب کرده است و از آن جمله جایزهٔ انجمن کارگردانان آمریکا را (که در تعیین برندهٔ جایزهٔ اسکار معمولا تعیینکننده است) از آن خود کرده است. اما با توجه به مجموع نکاتی که در بالا ذکر شد اگر جایزهٔ بهترین فیلم را در اسکار کسب نکند نباید تعجب کرد. این فیلم که به صریحترین شکل نظامیان آمریکایی را مسخره میکند و فساد اخلاقی و مالی آنها را برملا میکند و در نهایت سرویس شدن دهن آنها را (واقعا در فیلم همین اتفاق برای لاکجا میافتد!) نشان میدهد.
«نبرد پشت نبرد» را امسال باید از جهتی دیگر هم قدر شناخت چون سال پیش فیلم «امیلیا پرز» هم که یکی از نامزدهای اسکار بود فیلمی دربارهٔ مکزیک و مسائلش بود. در این فیلم هالیوود نشان داده بود که آرزوی مکزیکی فقیر، فاسد، درگیر با شبکههای آدم ربایی و قتل و قاچاق مواد مخدر، دولتی ضعیف و یک بروکراسی بیمار دارد. اینها آرزوهای قدیمی آمریکا برای همسایهاش بود. آنچه اضافه شده بود همجنسگرایی و قدرت گرفتن خیریههای دروغین در غیاب نظام تامین اجتماعی بود.
«نبرد پشت نبرد» با ساختن شخصیت لاکجا، یک کهنهسرباز عقدهای، نژادپرست و شکستخورده که نهایتا توسط شبکههای زیرزمینی سرمایهداران راستگرا کشته میشود و خلاصه علیرغم مدالهایی که بر سینه دارد، در کارنامهاش «شکست پشت شکست» ثبت شده، خدمت بزرگی به سینمای جهان کرده است.