مجله میدان آزادی: در تازهترین صفحه از پرونده «روزی روزگاری تلویزیون» به سراغ قسمت اول سریال «سرو، سپید، سرخ» ساختۀ «بابک خواجه پاشا» رفتهایم؛ این سریال همزمان با اتفاقات جنگ رمضان و زیر موشکباران و بمباران شهرها ساخته شده است. هر اپیزود این اثر ساختۀ یکی از کارگردانان کشورمان است و ما قصد داریم هر قسمت از این سریال را که در قاب تلویزیونی پخش میشود، جداگانه نقد کنیم. نقد، تحلیل و بررسی قسمت اول این سریال را به قلم مائده رضویمنش در ادامه بخوانید:
من خود یک ایرانم
«سرو، سپید، سرخ» از دل یک لحظۀ بحرانی متولد شد؛ روز دوم جنگ رمضان، جایی میان انفجار و اضطراب، آن پرسش همیشگی دوباره جان گرفت: من برای ایران چه میتوانم بکنم؟ همین پرسش، شاکلۀ مجموعهای را ساخت که میخواهد هر انسان را «یک ایران» ببیند؛ روایتی متفاوت از زندگی و مسئولیت فردی در دل یک بحران جمعی. به گفتۀ «محمدرضا شفاه» یکی از تهیهکنندگان اثر، جرقۀ اولیه که زده شد، فاصلهای تا اجرا باقی نماند. طرح با همراهی مدیر فیلم و سریال سازمان هنری رسانۀ اوج، خیلی زود وارد فاز تولید شد؛ آن هم با تصمیمی جسورانه: حضور چهارده کارگردان در یک پروژه. انتخابی که از همان ابتدا نشان میداد قرار نیست با یک روایت خطی مواجه باشیم، بلکه با مجموعهای از نگاهها، تجربهها و جهانهای متفاوت روبهرو خواهیم شد. ساختار اپیزودیک این مجموعه، به هر قسمت اجازه میدهد مستقل بایستد و در عین حال، در کلیتی واحد معنا پیدا کند؛ روایتی از جنگ رمضان، نه فقط در میدان نبرد، که در بطن زندگی، در روابط انسانی و در تصمیمهایی که آدمها را تغییر میدهد.

اپیزود «مرزبان» به روایت «بابک خواجه پاشا»
جهان روایی بابک خواجهپاشا
اواسط فروردین ۱۴۰۵، «مرزبان» به تهیهکنندگی «حبیب والینژاد» (تهیهکنندۀ آثاری چون «ایستاده در غبار» و «آخرین روزهای زمستان») و نویسندگی و کارگردانی «بابک خواجهپاشا» از مجموعۀ «سرو، سپید، سرخ» روی آنتن شبکۀ یک سیما رفت؛ قسمتی که در همان روزهای جنگ رمضان فیلمبرداری شده و به همین دلیل، ردی از واقعیت زنده و بیواسطه را در خود دارد. «مرزبان» بهعنوان یکی از روایتهای این مجموعه، جنگ را نه فقط در میدان نبرد، بلکه در زیست انسانها جستوجو میکند.
بابک خواجه پاشا، فیلمساز، فیلمنامهنویس و بازیگر ایرانی، فعالیت حرفهای خود را از سال ۱۳۸۱ با ساخت فیلم کوتاه «دو پای کوچک» آغاز کرد. او در ادامه، با تجربه در حوزههای مختلفی چون دستیاری کارگردان، کارگردانی تئاتر و تلویزیون ـ بهویژه در آذربایجان غربی ـ و همچنین بازیگری، مسیر هنریاش را گسترش داد. نام او در آثاری چون «محمد رسولالله»، «قصر شیرین»، «خورشید» و «موقعیت مهدی» در جایگاه بازیگر و دستیار کارگردان دیده میشود؛ تجربههایی که به شکلگیری نگاه او در روایتهای انسانی و واقعگرا کمک کردهاند. نخستین تجربۀ جدی او در مقام کارگردان و نویسندۀ سینما، فیلم «در آغوش درخت» بود؛ اثری که با استقبال قابل توجهی روبهرو شد و جوایزی چون سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه، دیپلم افتخار کارگردان فیلم اول و جایزۀ ویژۀ هیئت داوران جشنوارۀ فیلمهای آسیایی لسآنجلس را برای او بههمراه آورد. این موفقیتها جایگاه او را بهعنوان فیلمسازی صاحبنگاه تثبیت کرد. خواجهپاشا در ادامۀ مسیر خود، در آثاری چون «آبی روشن» نیز تجربهاندوزی کرد و در تازهترین ساختهاش «سرزمین فرشتهها» در چهل و چهارمین جشنوارۀ ملی فیلم فجر بهطور مشخص به مضامین مرتبط با مقاومت پرداخت. «مرزبان» نیز در همین مسیر، روایتی است از ایستادن در مرز؛ جایی که جغرافیا به درون انسان کشیده میشود و هر تصمیم، معنایی فراتر از یک انتخاب شخصی پیدا میکند.

«بابک خواجهپاشا» نویسنده و کارگردان اپیزود «مرزبان» از سریال «سرو، سپید، سرخ»
بازیگران
فریبا کوثری، نیلوفر شهیدی، سیروس همتی، روحالله زمانی، جمال ذوالقدر، یگانه پسندیده، اهورا لطفی و جمعی از هنرمندان بومی آذربایجان، بازیگران «مرزبان» هستند.
خلاصۀ داستان مرزبان
در «مرزبان»، روایت از دل یک موقعیت بهظاهر ساده آغاز میشود؛ مادری پزشک و ساکن تهران، همراه با دختر تازهعروس و پسر نوجوانش، بههمراه خانوادۀ داماد بهقصد برگزاری جشن عقد راهی سفری خانوادگی به ترکیه میشوند تا به داماد بپیوندند. غیبت برادر عروس ـ که بهعنوان سرباز در ارومیه خدمت میکند ـ بهانهای میشود برای انتخاب مسیر زمینی؛ سفری که قرار است پیش از عبور، فرصتی برای دیدار و کنار هم بودن فراهم کند. اما این مسیر، در نقطهای حساس تغییر معنا میدهد؛ جایی میان خروج از مرز ایران و پیش از ورود به خاک ترکیه، خبر حملۀ دشمن به ایران به آنها میرسد. لحظهای که سفر را از یک حرکت خانوادگی به یک موقعیت اخلاقی و وجودی بدل میکند. حالا خانواده در برابر یک دوراهی ایستاده است: ادامۀ مسیر و دور شدن یا بازگشت و ماندن. این تصمیم، ساده و یکدست نیست. اختلاف نظرها، بهویژه میان آنها و خانوادۀ داماد، شکافهایی را آشکار میکند که پیشتر شاید در سایه مانده بود. هر کدام از زاویهای به ماجرا نگاه میکنند؛ از امنیت و آینده تا تعلق و مسئولیت. در نهایت، انتخاب شکل میگیرد: ماندن در ایران و بازگشت به تهران.
.jpg)
سکانسی از سریال «سرو، سپید، سرخ» با نقشآفرینی «سیروس همتی»
قصۀ حضوری واقعی با نمایشی قابل قبول
جنگ فینفسه ویرانگر است؛ تجربهای همراه با اضطراب، ترس و گسست. اما «دفاع» در ذهن و زیست انسانها معنایی متفاوت پیدا میکند؛ موضوعی که میتواند احساس تعلق را تقویت کند و رابطۀ انسان با سرزمینش را در لحظههای بحران آشکارتر سازد. در چنین موقعیتهایی، پیوندها سنجیده میشوند و همبستگی انسانی پررنگتر دیده میشود. در همین چارچوب، «سرو، سپید، سرخ» تلاش میکند جنگ را نه در سطح شعار، بلکه در نسبت با زندگی و انتخابهای انسانی روایت کند؛ جایی که مهمتر از خود واقعه، نحوۀ مواجهۀ انسانها با آن ایستاده است. بابک خواجهپاشا دربارۀ حفظ کیفیت اثر در عین محدودیت زمانی تولید گفته است که با وجود تلاش برای ارائۀ بهترین نتیجه، فشردگی زمان اجازه نداده به استانداردهای ایدهئالش برسد، اما «مرزبان» را با تمام توان ساخته است. او همچنین توضیح داده که این قسمت با یک روز پیشتولید و سه روز فیلمبرداری، در نقطۀ صفر مرزی ایران، ترکیه و عراق تولید شده و گروهی همراه و پای کار در شکلگیری آن نقش داشتهاند. خواجهپاشا «مرزبان» را هدیهای به مردم دانسته و تأکید کرده است که هدف، نشان دادن حضور در کنار خواستههای مردم است؛ نه فقط در زمان جشنوارهها و موفقیتها، بلکه هر زمان که ایران به حضور نیاز داشته باشد، باید با تمام وجود بهسمت آن رفت و مسئولیت خود را ادا کرد.
در ارزیابی این اثر میتوان گفت هرچند در برخی بخشها بازیها به انسجام کامل نرسیده و گاه رفتارهایی شتابزده از سوی برخی بازیگران دیده میشود ـ که با توجه به زمان کوتاه تولید و اذعان خود کارگردان تا حدی قابل درک است ـ اما در مجموع، آنچه اثر را برجسته میکند، نمایش وحدت مردم مرزنشین و همبستگی در لحظههای بحران است؛ از داغداری برای کودکان ایران در ماجرای مدرسۀ میناب و نقشآفرینی انسانی یک رانندۀ ترک، تا مراقبت از یک سرباز زخمی توسط خانوادهای که خود نیز داغ از دست دادن فرزندشان در همان حادثه را تجربه کردهاند. این نمونهها نشان میدهد در بزنگاههای سخت، پیوند انسانی و وطندوستی فراتر از تفاوتها عمل کرده و معنا پیدا میکند.