مجله میدان آزادی: در تازهترین صفحه از پرونده «هزار و یک سریال»، به سراغ فصل اول سریال «اهل ایران» به تألیف «محمدحسین مهدویان» رفتهایم. سریالی که امروزه مخاطبان زیادی را در پلتفرم شیدا پای تماشای خود نشانده است و ما قصد داریم هر قسمت از این سریال را که پخش میشود، جداگانه نقد کنیم. پیشتر اپیزود «رستگاری در گاندی» ساختۀ «محسن بهاری» ، «شانهها» ساختۀ «محمد اسفندیاری» و «خون سبز» ساختۀ «علی سراهنگ» را نقد کردیم و اینک ریویوی نقد، تحلیل و بررسی اپیزود «پناه» این سریال را، به قلم الهام اصفهانی -ارشد نقد ادبی- بخوانید:
عوامل پناه
«علی جعفرآبادی» و «مصطفی بیرانوند» بهترتیب کارگردان و نویسندۀ اپیزود «پناه» از سریال «اهل ایران» هستند. علی جعفرآبادی کارگردانی جوان است که پیشتر با مینیسریال «دختران کوچۀ غم» در پلتفرم فیلمنت شناخته شده بود. البته جز این سریال، فیلمهای کوتاه «از طرف مادر داماد» و «بلوبری» نیز از آثار این کارگردان هستند. مصطفی بیرانوند نیز مانند جعفرآبادی بیشتر در حوزۀ فیلم کوتاه شناخته شده و نویسندگی فیلم کوتاه «ناسوخ» بر عهدۀ این نویسنده بوده است. تیم بازیگران این اپیزود از «آیان یاربیگی» (در نقش اهورا)، «محمد ربانی» (در نقش جنابسرهنگ)، «آرزو نادری» و «آرش محمدی» تشکیل شده است.
خلاصۀ داستان پناه
[خطر لو رفتن داستان]
اهورا و خانوادهاش در اولین روز جنگ بهعلت بمباران محلهشان مجبور میشوند به خانۀ مادربزرگ پناه ببرند. در این میان، گربۀ اهورا در خانه تنها مانده است و اصرار اهورا برای راضی کردن پدر و مادرش به بازگشت به خانه و برداشتن گربه بیفایده است. در نتیجه، او تصمیم میگیرد خودش بهتنهایی، با همراهی دوستش ارشیا که از طریق تماس تلفنی با او در ارتباط است، به خانه بازگردد و گربه را نجات دهد. او به خانه بازمیگردد و در آنجا با همسایۀ طبقۀ بالا، جنابسرهنگ، روبهرو میشود. سرهنگ اهورا را به خانۀ خود دعوت میکند و با والدین اهورا تماس میگیرد. اهورا بهمحض آگاه شدن از این تماس و با اطلاع از قفل بودن در واحد، از پنجره روی درخت میپرد تا به هر نحو خود را به پنجرۀ طبقۀ پایین، واحد خودشان و گربه برساند. در این حین، توجه سرهنگ از خانه و توجه گروه امدادی از کوچه به اهورا جلب میشود. هنگامی که برای نجات او اقدام میکنند، اهورا به این شرط راضی به پایین آمدن از درخت میشود که گربه را هم نجات بدهند. همزمان با رسیدن والدین اهورا، او و گربهاش هم نجات پیدا میکنند.
نقد و بررسی پناه
به تصویر کشیدن جنگ در حین آن سخت است و تمرکز کردن بر تبعات جنگ روی کودکان سختتر. همین باعث میشود موقع تماشای این قسمت تلاش کنیم جانب انصاف را نگه داریم و همچنان که به مشکلات اساسی آن اشاره میکنیم به خوبیهای آن نیز بپردازیم و به فراخور نیز پردهپوشی کنیم. قسمت «پناه» تلاشی است برای روایت جنگ، نه از منظر سیاست یا میدان نبرد، بلکه از زاویهای انسانی، در ستایش زندگیای که با چنگ و دندان در کوچکترین ابعاد باید حفظ شود. زاویهای که در آن یک کودک و گربهاش، به مرکز درام تبدیل میشوند. همین باعث میشود در وهلۀ اول با نگاهی مثبت با سریال روبهرو شویم و امید داشته باشیم اضطرابهای یک کودک، آن هم در روز آغازین جنگ بهدرستی نمایش داده شوند.
داستان ظاهراً بسیار ساده است: خانوادهای سهنفره پس از بمباران تهران به خانۀ مادربزرگ پناه میبرند، اما پسر خانواده دلنگران گربهاش است. این دغدغه در نگاه اول شاید کوچک و حتی کودکانه به نظر برسد، اما در واقع بار معنایی سنگینی دارد. برای کودک، گربه تنها یک حیوان خانگی نیست؛ نماد خانه و امنیت و بخشی از هویت اوست. وقتی او برای نجات گربه بازمیگردد، در حقیقت در تلاش است بخشی از جهان ازدسترفته را پس بگیرد، آن هم وقتی این انقطاع بهناگهان رخ داده است. در نگاه نخست این انتخاب مناسب است اما با پیشرفت سریال، ما کمتر نمادهای اضطراب را در کودک مشاهده میکنیم و حرکت متهورانۀ او که در قالب عملیاتی غیرممکن برای یک کودک به تصویر کشیده میشود، چندان منطقی به نظر نمیرسد. وجود ارشیا، که عاملی پیشبرنده است نیز چندان در منطق روایت نمیگنجد و اینکه تماس بین این دو «دائما» و «بیوقفه» ادامه دارد جای سؤال است.
یکی دیگر از عناصر قابل توجه، استفاده از شخصیت «جنابسرهنگ» است. او نمایندۀ تیپ «همسایۀ مقتدر و محافظ» است؛ کسی که از «گربه» و از «ایران گربهشکل» محافظت میکند. او نمایندۀ نسلی است که تجربۀ بحران را دارد و میداند چگونه در لحظۀ خطر، آرامش ایجاد کند؛ این را میتوان از خانۀ تماماً آراستۀ او در حین جنگ نیز دریافت. او آرام و آماده به پیکار است و این موضوع بهخودیخودی مشکلی ندارد. مشکل از آنجا شروع میشود که دیالوگهای سرهنگ شعاری میشوند؛ کلمات تکراریای که احتمالاً نتوانند مخاطب بزرگسال را به خروش بیاورند، احتمالاً از دواندن خون تازه در رگهای نوجوانان و کودکانی مانند اهورا نیز عاجز خواهند ماند.
اهورا راه درازی را بهتنهایی (با کمک امدادهای غیبی ارشیا که ما نمیدانیم چطور از پشت تلفن تهران را عین کف دست بلد است!) میپیماید تا نشان دهد در محافظت از گربه سمج است و با احدالناسی شوخی ندارد. او حاضر نیست بپذیرد که جنگ حتی یک گربه را از او بگیرد و در مقیاس بزرگتر، سرهنگ هم حاضر نیست یک وجب از خاک گربۀ عزیزش را به دشمن بدهد؛ آنها هر دو برای نگه داشتن گربۀ خود مقاوم و استوارند.
با این همه، روایت از صحنۀ اول قابل پیشبینی است. تلاشهای نویسنده و کارگردان برای نگه داشتن تعلیق تحسینبرانگیزند، اما مخاطب از همان رویارویی اول پسربچه و گربه حدس میزند که اینها همدیگر را خواهند یافت. تنها نکتۀ تأثربرانگیزی که در باورپذیری اثر نقش پررنگی ایفا میکند، نشان دادن ویرانیهای واقعی است، ویرانیهایی که اگرچه مهیباند اما هرگز نمیتوانند گربۀ کوچک اهورا را به خطر بیندازند.