مجله میدان آزادی: در تازهترین صفحه از پرونده «هزار و یک سریال»، به سراغ فصل اول سریال «اهل ایران» به تألیف «محمدحسین مهدویان» رفتهایم. سریالی که امروزه مخاطبان زیادی را در پلتفرم شیدا پای تماشای خود نشانده است و ما قصد داریم هر قسمت از این سریال را که پخش میشود، جداگانه نقد کنیم. پیشتر اپیزود «رستگاری در گاندی»، «شانهها»، «خون سبز»، «پناه»، «حیرانی»، «عشق سوزان»، «برادرم» ساختۀ «هادی نائیجی»، «قصۀ جنگ»، «مهمان ویژه»، «کوکی» و «دلوار» را نقد کردیم و اینک ریویوی نقد، تحلیل و بررسی اپیزود «نفس» این سریال را، به قلم «مینو خانی» در ادامه بخوانید:
پیوند سست روایت با جنگ
«نفس» ششمین قسمت از سریال «اهل ایران» محصول مرکز سریال سوره است. «محمدحسین مهدویان» صاحب ایدۀ اصلی و «محمدرضا منصوری» تهیهکنندۀ آن است. قسمت «نفس» را «مهران مهدویان» نوشته و کارگردانی کرده است. او پیش از این، نویسندگی و کارگردانی دو فیلم «اگزما» (۱۳۹۵) و «پروا» (۱۳۹۸) را بر عهده داشته و تجربیاتی در نویسندگی و تدوین نیز داشته است.

پوستر اپیزود «نفس» از سریال «اهل ایران» ساختۀ «مهران مهدویان»
خلاصۀ داستان
دست کودکی بر صفحۀ سفید کاغذ میلغزد و با رنگها نقشی بر آن میزند. دوربین که آهسته دور میشود دخترکی را بر تخت بیمارستان میبینیم و مردی با لباس سفید پزشکی که با او صحبت میکند: «نفس چرا خونهت سقف نداره؟» و نفس از تماشای ستارهها میگوید. بر پسزمینۀ این دو دیوار پر از نقاشی و رنگ است، خانه و رنگینکمان و درخت و ماه و خورشید و ستاره. از سکانس بعد درمییابیم که نفس، دختر کوچک زوجی است که از هم جدا شدهاند. نفس به سرطان خون مبتلاست و راه درمان، پیوند مغز استخوان پدر است. حالا مادر (سیما) باید پدر (ناصر) را بیابد تا دخترکش زنده بماند. یک روز که سیما در مدرسه و سرکار است و دختربچهها در حال نقاشی کشیدن هستند، صدای انفجاری در نزدیکی، شروع جنگ را خبر میدهد. از اینجا به بعد روایت باید در بستر جنگ در تهران ادامه پیدا کند که تقریباً از این کار ناکام میماند.
ضعف در بازنمایی ترس و نگرانی از جنگ
مهدویان در گفتوگوها و یادداشتهایی که به بهانۀ ساخت «نفس» داشته همه جا تأکید کرده که ما گروه سریال «اهل ایران» در دل جنگ دوربین به دست گرفتیم و خواستیم آیندگان بفهمند جامعۀ ما در آن دوران چگونه نفس کشید، چگونه ترسید، چگونه امیدوار ماند و چگونه در عین خستگی و حتی گلهها و اعتراضات بهحق، به زیستن و مقاومت ادامه داد. روایت داستان سیما و بیماری نفس که به جنگ پیوند میخورد و دوربین بهدنبال سیما نگرانیها و ترسهای او را ثبت میکند، در راستای تأیید نگاه و نظر کارگردان است، اما در دل این روایت نشانی از نگرانی برای جنگ و مقاومت نیست. آنچه باعث میشود «نفس» پیوند محکمی با جنگ برقرار نکند، همین تفاوت نگرانی یک مادر از بیماری دخترش با نگرانیهای ناشی از جنگ است. جنس نگرانی برای بیماری، کمتر به نگرانی از جنگ پیوند میخورد.
وقتی اولین انفجار رخ میدهد سیما با بچهها سر کلاس است ولی با واکنش آنها ترسی به دل راه نمیدهد. تصویری که از شهر تهران ثبت شده و سیما در بستر آن حرکت میکند تا ناصر را پیدا کند، تصویر واقعی تهران در روزهای پرالتهاب جنگ نیست. در تهران روزهای ابتدای جنگ، جریان زندگی اندکی کند شده بود، خیابانها خلوت بود، هر کس که در خیابان تردد میکرد احساس مالکیت داشت، از بس خلوت بود! مغازهها تعطیل بود،ند مردم غمزده و نگران دور هم در قهوهخانهها جمع نمیشدند، البته که تجمعات شبانه از همان شب اول بهراه بود ولی تهران در طول روز، تهران همیشگی نبود.
برای دستیابی به تأثیرگذاری عمیقتر در قسمت «نفس»، میتوان بر تقویت پیوند میان روایت و فضای جنگ تمرکز بیشتری کرد. در حال حاضر، احساس ترس و دلهرۀ ناشی از جنگ، بهدلیل تضاد میان صداهای انفجار و بازی صحنهها، چندان با مخاطب همسو نمیشود. همچنین، با بازنگری در بازنمایی نقش نیروهای هلالاحمر و ایجاد پیوندی عمیقتر میان حضور آنها و چالشهای واقعی آن دوران، میتوان به تصویرگری دقیقتر، ملموستر و مستندتری از فضای شهر و تجربۀ زیستۀ مردم در آن روزها دست یافت.
ضعف در روایت غالب
مسئلۀ غالب روایت، نگرانیهای مادری است که در جستوجوی پدر از یک گوشۀ شهر به گوشۀ دیگر میرود تا درمان دخترکش میسر شود، ولی حتی این نگرانی مادر از بیماری دخترک، باعث نمیشود احتمال مرگ او را راحت به زبان نیاورد. هر جا که مجبور میشود از دلیل پیدا کردن ناصر بگوید، بهراحتی «دخترم داره میمیره» را به زبان میآورد، به همان راحتی که یک مادر میگوید: «دخترم رفته مدرسه». شاید اگر بازیها کمی پختهتر بود و دیالوگهای مؤثرتری انتخاب میشد، حداقل این وجه داستان مخاطب را درگیر میکرد. البته که نباید از حس نقاشی دخترک و دیواری که پر از نقاشیهای اوست گذشت؛ رنگها، ستارهها و خانه و کنار هم بودن اعضای خانواده حس خوبی را منتقل میکند و نشانۀ امید او به زندگی است، همان چیزی که در انتها میبینیم: نفس درمان میشود و به زندگی ادامه میدهد، هرچند او را در قابی میبینیم که در مراسم تدفین پدر شرکت کرده است.