یکشنبه 19 بهمن 1404
پرونده پرواز بر فراز آشیانه‌ی سیمرغ | صفحه صدو‌هشتادوهشتم

ریویو: نقد و نظری به فیلم سینمایی «جانشین» ساخته «مهدی شامحمدی»

«جانشین» تازه‌ترین ساخته «مهدی شامحمدی» به تهیه‌کنندگی «روح‌الله سهرابی» است. شامحمدی که سابقۀ ساخت چند اثر مستند و داستانی را در کارنامه دارد در جشنواره چهل‌ و دوم با کارگردانی فیلم «مجنون» دربارۀ «شهید مهدی زین‌الدین» خوش درخشید، این‌بار نیز به ساغ یکی دیگر از فرماندهان جنگ هشت ساله رفته است.

5
ریویو: نقد و نظری به فیلم سینمایی «جانشین» ساخته «مهدی شامحمدی»

مجله میدان آزادی: در نهمین روز از اکران‌های چهل‌وچهارمین جشنوارۀ فیلم فجر، به سراغ نقد و بررسی فیلم «جانشین» ساختۀ «مهدی شامحمدی» محصول سال ۱۴۰۴ رفته‌ایم. در ادامه ریویوی این اثر از مجموعه‌نقدهای پروندۀ «پرواز بر فراز آشیانه سیمرغ» را به قلم «مجید اسطیری» بخوانید:
 

شکار کردن گراز

«جانشین» تازه‌ترین ساخته «مهدی شامحمدی» به تهیه‌کنندگی «روح‌الله سهرابی» است. شامحمدی که سابقۀ ساخت چند اثر مستند و داستانی را در کارنامه دارد در جشنوارۀ چهل‌‌ودوم با کارگردانی فیلم «مجنون» دربارۀ «شهید مهدی زین‌الدین» خوش درخشید، این‌بار نیز به سراغ یکی دیگر از فرماندهان جنگ هشت ساله رفته است.
 

داستان فیلم جانشین

[خطر لو رفتن داستان فیلم] 

جانشین دربارۀ بخشی از زندگی «شهید حسین املاکی» قائم مقام لشکر گیلان در دوران دفاع مقدس است. داستان در سال 66 می‌گذرد؛ زمانی که عراق در جنوب ضربات سختی از ما خورده است و با یک راهبرد جدید تمام توان نظامی‌اش را پشت مرزهای غربی متمرکز کرده تا حملۀ فوق‌العاده سنگینی انجام دهد. حمله‌ای که به قول قهرمان فیلم «حسین املاکی» (با بازی «آرمان درویش») اگر از آن غفلت بشود حتی همدان را هم از دست خواهیم داد. بنابراین نیروهای سپاه پاسداران در حال آماده شدن برای تک غافلگیرکننده‌ای روی شهر «ماووت» عراق و پس از آن ارتفاعات شهر کوچک «ژاژیله» هستند. عملیات موفقی که در تاریخ جنگ با نام «نصر 4» شناخته می‌شود. این تقریبا تمام بستر واقعی ماجرا است که با دراماتیزه شدن و شخصیت‌پردازی‌های قابل‌قبول، فیلم جانشین را ساخته است.
 

نقد فیلم جانشین

فیلم «جانشین» در غرب می‌گذرد و ما را به روستاهای کردنشین داخل خاک عراق می‌برد. در نخستین سکانس حسین املاکی را می‌بینیم که با لباس مبدل در حال رصد کردن مرکز فرماندهی حزب بعث در یک شهر کوچک کُردنشین است. شامحمدی کنتراست جالبی در همین نخستین سکانس بین نماهایش ایجاد کرده است: با این‌که همۀ نماها مردم را در کمال آرامش در حال خریدوفروش و رفت‌وآمد و معاشرت‌های روزانه نشان می‌دهند، دو سه بار چشممان به تیرک کلفتی می‌افتد که روی دو پایه ثابت شده و پیکر چهار اعدامی، با طناب‌هایی که به گردنشان بسته شده به آن آویزان است.

در همین سکانس شامحمدی نشان می‌دهد تا چه اندازه به زبان سینما مسلط است و بدون ردوبدل شدن هیچ دیالوگی، ایستادگی و شجاعت کُردها در برابر بعثی‌ها را نشان می‌دهد.

سکانس خوب دیگری که در ابتدای فیلم مخاطب را غافلگیر و او را وادار می‌کند برای تماشای یک اثر حساب‌شده روی صندلی سینما جابه‌جا شود و تمام حواسش را به فیلم بدهد، سکانس گروگان گرفتن فرماندۀ پایگاه نظامی حزب بعث است. اگرچه جنبۀ اکشن کار دیدنی ازآب‌درآمده اما در ادامه جنبۀ معمایی متن می‌لنگد: سرنوشت این گروگان‌گیری به‌عنوان یک خرده پیرنگ در فیلمنامه تا حدی ناقص می‌ماند. نتیجۀ بازجویی این افسر ارشد چه می‌شود؟ چطور هیچ‌کس در پایگاه عربی درست و درمانی بلد نیست؟ صدای ضبط شدۀ او را چه می‌کنند؟ چرا حسین املاکی بارها صدای ضبط شدۀ او را گوش می‌دهد؟ مگر با گوش کردن مکرر به زبانی که بلد نیستیم ممکن است آن را یاد بگیریم؟ چرا نوار بازجویی را مخفیانه عقب نمی‌فرستند؟ افسر عراقی می‌گوید حاضر است به خاطر «سیدالرئیس» (صدام) بمیرد و املاکی او را تهدید به اعدام می‌کند! بعد چه می‌شود؟ افسر عراقی فارسی نمی‌فهمد؟ یا واقعا شجاع است؟!

گره‌افکنی اصلی فیلم البته ماجرای ناصر است که خواهرش به منافقین پیوسته و ما اندک‌اندک متوجه این ماجرا می‌شویم. او ابتدا مدعی است خاله‌اش به منافقین ملحق شده و سعی دارد او را پیدا کند (و نجات دهد؟ موعظه کند؟ اعدام کند؟!) و در ادامه با ورود مسعود که یک نیروی کارکشتۀ اطلاعاتی است -و با بازی درخشان «امیر آقایی» بسیار جذاب از آب درآمده- می‌فهمیم کسی که به منافقین پیوسته خالۀ او نیست، خواهر اوست.

 خط اصلی داستان، شک به نیت ناصر بعد از امتناع او از شلیک کردن به خواهرش در سکانس هجوم نیروهای سپاه به خانۀ تیمی منافقین است که با ناپدید شدن ناصر و حسین املاکی به نقطۀ اوج خودش می‌رسد. مسعود بر اساس شواهد و تجربه‌اش تردید ندارد که ناصر به خاطر خواهرش خیانت کرده و باعث شده موتور از روی پل به رودخانه بیفتد و خودش گریخته. پس از پیدا شدن پیکر مجروح حسین املاکی مشخص می‌شود او حافظه‌اش را از دست داده و فعلا در جبهه کاری از او ساخته نیست، پس چاره‌ای جز این وجود ندارد که حسین تا بازگشت حافظه‌اش به روستای محل زندگیش در گیلان بازگردد. اما صدمه دیدن حافظۀ حسین فقط یک مسئلۀ شخصی نیست. مغز آسیب‌دیدۀ او، انبار اطلاعات مهمی از مناطقی است که شناسایی کرده و بر اساس آن راهکار عملیات نصر4 را طراحی کرده است. گره وقتی کورتر می‌شود که فرماندهان ارشد سپاه به جمع‌بندی می‌رسند که گزینه‌ای برای جایگزین حسین املاکی و طرح عملیاتی‌اش ندارند.

تمام فصل مربوط به گذراندن دوران نقاهت حسین در کنار خانواده‌اش، جزو گیراترین فصل‌های فیلم است. اگرچه به لحاظ کارگردانی این فراز دچار ضعف بازی گرفتن از دو دختربچه حسین است (دو دختربچۀ بی‌نهایت ساکت مثل کودکان فیلم‌های تارکوفسکی!) اما معرفی شدن کاراکتر فرامرز، جان تازه‌ای به فیلمنامه می‌دهد. فرامرز یک گیله‌مرد آزادمنش است که اگرچه همیشه برنو حمایل کرده دارد اما با آن جز به گرازها شلیک نکرده و حتی اهل سربازی رفتن هم نیست.

به نظرم سکانسی که نسبتا ضعیف ازآب‌درآمده سکانس بازگشتن حافظۀ حسین موقع نجات دادن دخترش از رودخانه است. نه تنها تجربیات پزشکی این واقعیت را نشان می‌دهند که در موارد مشابه خاطرات ازدست‌رفته به مرور بازیابی می‌شوند که حتی واقعیت زندگی شهید حسین املاکی آن طور که همسر شهید در کتاب خاطراتش1  ذکر کرده همین روند تدریجی را نشان می‌دهد:

«چندین روز از آمدن حسین آقا به منزل می‌گذشت. گروه‌گروه دوستان و بستگان به عیادتش می‌آمدند. مکرر یادآوری می‌کردم که حسین جان با هم مشهد رفتیم، بچه‌ها را پارک بردیم، اقوام را معرفی می‌کردم؛ اما چیزی به خاطر نمی‌آورد. هر روز دوستان سپاهی حسین آقا به دیدنش می‌آمدند و دورش جمع می‌شدند. یک روز همین‌طور که دوستانش با او صحبت می‌کردند کم کم همه چیز را به خاطر آورد، یک دفعه دیدم کسی در پذیرایی خانه نیست. تعجب کردم گفتم: «خدایا! حسین آقا رو کجا بردن؟ چرا چیزی به من نگفتن؟ همین‌طور که نگران بودم دیدم آقا با برادرش به خانه برگشت با ناراحتی جلو رفتم و پرسیدم «کجا رفته بودید؟» برادر حسین آقا جلو آمد و با صدای ملایم گفت به حسین آقا گفتیم که آقای لاهوتی شهید شده، همه چیز رو به یاد آورد. گفت منو ببرید سر مزارش. الان سر مزار شهید لاهوتی بودیم.»

و راستی که اگر برای بازیابی خاطرات همین صحنۀ رفتن بر سر مزار همرزم شهید هم به‌عنوان یک بهانه برای یادآوری به فیلم اضافه می‌شد نتیجۀ کار چقدر دقیق‌تر و باورپذیرتر بود.

نهایتا فیلم در پردۀ پایانی که نبرد جانانۀ حسین املاکی و نیروهایش در خاک عراق است و با درخشش کاراکتر فرامرز در نقش تک‌تیرانداز به پایان می‌رسد.


پی‌نوشت:

1. [1] شمارۀ 32 از مجموعۀ «نیمه پنهان ماه»؛ خاطرات «زهرا سحری».




  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
جانشین دربارۀ بخشی از زندگی «شهید حسین املاکی» قائم مقام لشکر گیلان در دوران دفاع مقدس است. داستان در سال 66 می‌گذرد؛ زمانی که عراق در جنوب ضربات سختی از ما خورده است و با یک راهبرد جدید تمام توان نظامی‌اش را پشت مرزهای غربی متمرکز کرده تا حملۀ فوق‌العاده سنگینی انجام دهد. حمله‌ای که به قول قهرمان فیلم «حسین املاکی» (با بازی «آرمان درویش») اگر از آن غفلت بشود حتی همدان را هم از دست خواهیم داد. بنابراین نیروهای سپاه پاسداران در حال آماده شدن برای تک غافلگیرکننده‌ای روی شهر «ماووت» عراق و پس از آن ارتفاعات شهر کوچک «ژاژیله» هستند. عملیات موفقی که در تاریخ جنگ با نام «نصر 4» شناخته می‌شود. این تقریبا تمام بستر واقعی ماجرا است که با دراماتیزه شدن و شخصیت‌پردازی‌های قابل‌قبول، فیلم جانشین را ساخته است.

«چندین روز از آمدن حسین آقا به منزل می‌گذشت. گروه‌گروه دوستان و بستگان به عیادتش می‌آمدند. مکرر یادآوری می‌کردم که حسین جان با هم مشهد رفتیم، بچه‌ها را پارک بردیم، اقوام را معرفی می‌کردم؛ اما چیزی به خاطر نمی‌آورد. هر روز دوستان سپاهی حسین آقا به دیدنش می‌آمدند و دورش جمع می‌شدند. یک روز همین‌طور که دوستانش با او صحبت می‌کردند کم کم همه چیز را به خاطر آورد، یک دفعه دیدم کسی در پذیرایی خانه نیست. تعجب کردم گفتم: «خدایا! حسین آقا رو کجا بردن؟ چرا چیزی به من نگفتن؟ همین‌طور که نگران بودم دیدم آقا با برادرش به خانه برگشت با ناراحتی جلو رفتم و پرسیدم «کجا رفته بودید؟» برادر حسین آقا جلو آمد و با صدای ملایم گفت به حسین آقا گفتیم که آقای لاهوتی شهید شده، همه چیز رو به یاد آورد. گفت منو ببرید سر مزارش. الان سر مزار شهید لاهوتی بودیم.»

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00