مجله میدان آزادی: در چهارمین روز از اکرانهای چهلوچهارمین جشنوارۀ فیلم فجر، به سراغ نقد و بررسی فیلم «خیابان جمهوری» ساختۀ «منوچهر هادی» محصول سال ۱۴۰۴ رفتهایم. در ادامه ریویوی این اثر از مجموعهنقدهای پروندۀ «پرواز بر فراز آشیانه سیمرغ» را به قلم «پرستو علیعسگرنجاد» _نویسنده و منتقد_ بخوانید:
در خیابان جمهوری دقیقاً چه خبر است؟
تا به حال گذرتان به خیابان جمهوری تهران افتاده؟ اگر پشت فرمان باشید که فاتحۀ اعصابتان خواندهست! از زمین و آسمان موتور میبارد. اتوبوسهای خط جمهوری-بهارستان پشت سر هم با سرعت زیاد رد میشوند، چون مسیر بازگشت از میدان بهارستان به جمهوری یکطرفهست و فقط اتوبوسها حق تردد دارند و صدالبته موتورها که منع تردد کلهم اجمعین برایشان معنایی ندارد! از طرفی جمهوری راستۀ لوازم خانگیها و لباسفروشیها و خیاطیهاست و برای همین همیشۀ خدا شلوغ است و هزار تا گاری دارند بار این طرف و آن طرف میبرند که خستگی دمار اعصابشان را درآورده.
این وصف خیابان جمهوری تهران نیست، این وصف فیلم «خیابان جمهوری» است، فیلمی که برای اولین بار در چهلوچهارمین جشنوارۀ فیلم فجر در بهمن 1404 به نمایش درآمده است.
داستان فیلم از چه قرار است؟
منوچهر هادی در تازهترین اثرش، خیابان جمهوری را استعارهای از کل ایران گرفته، چه اینکه نام این خیابان هم «ملت» را، «جمهور» را تداعی میکند. کارگردان در این فیلم دو دغدغه دارد که پایاپای هم پیش میروند:
مسئلۀ اول «زن» است. «آیلار»، دختری ترکزبان است که از شهرستان به بهانۀ درس به تهران آمده، اما هزینۀ دانشگاه و زندگی در تهران چنان به او فشار آورده که ناچار شده درس را رها کند و تن به کارگری در خیاطی بدهد، چون اصرار دارد در تهران بماند و مایل نیست پیش خانوادهاش در شهرستان برگردد. اگر با دانشجوهای شهرستانی در تهران ارتباط داشته باشید، میدانید که این دغدغه و مسئلۀ خیلی از آنهاست. خیلیهایشان دوست ندارند به شهرهای کوچک و بزرگ خودشان برگردند، چون حس میکنند وسعت و سرعت تهران یعنی فرصت، یعنی امکان رشدی که با فاصلهگرفتن از پایتخت از دست میرود. حالا اگر این دانشجوها دختر باشند، مجرد باشند و بخواهند بدون سرپرست خانوار، تنها زندگی کنند، هزار مسئله پیش روی آنهاست، درست مثل آیلار که برای اجاره کردن یک خانۀ فکستنی در پایین شهر، ناچار میشود تن به ازدواج با یک کارگر مثل خودش بدهد، مردی که او را درست نمیشناسد و از گذشتهاش چیز زیادی نمیداند. فقط همین برایش کافیست که مرد خوبی کنارش باشد که با هم خیاطی کنند و روزی کارگاه کوچک خودشان را بزنند و دونفری از پس اجارهخانه بربیایند، اما همین آرزوی پیشپاافتادۀ ساده هم محقق نمیشود. از آغاز فیلم، آیلار را میبینیم که دربهدر پی «اسماعیل» است، شوهری که بعد از خواندن صیغۀ محرمیت و گذراندن دو ماهی زیر سقف همان خانۀ فکستنی کنار آیلار، آب شده رفته زیر زمین. لختی بعد، برادر آیلار با بازی درخشان «روحالله زمانی» هم از راه میرسد تا اوضاع پیچیدهتر شود.
در حین همین جستوجوی آیلار به دنبال اسماعیل، کارگردان بهخوبی شخصیت را بسط میدهد و به ما میشناساند. آیلار یک ترک غیور است، تهمت و ذلت را برنمیتابد. باکی از دعوا ندارد و شده تنبهتن، از شرف و آبرو و معصومیتش دفاع میکند. تو گویی «هادی» میخواهد تمامقد پشت زنان بیسرپرست و دختران دانشجو بایستد و توی دهان هرکسی بزند که میخواهد از ناچاری این دختران سوءاستفاده کند. این رویه را در پلانهای متعددی در کارگاه خیاطی که آیلار در آن مشغول است، میبینیم. کارگاه پر از دختران و زنانی است که یا سرپرست ندارند و ناگزیرند از کار، یا میخواهند جهیزیه بخرند و با قیمت فزایندۀ دلار که برای آدمهای راستۀ جمهوری تعیینکنندهتر از باقی مردم است، باز هم ناگزیرند از کار. نیز میبینیم وقتی آیلار به یک مزون بالاشهر میرود تا دستمزدش بیشتر شود، با اینکه در ظاهر آدم مقید و محجبهای نیست، وقتی پسر جوانی که مدیر مزون است از او میخواهد بیحجاب باشد و برای جذب مشتری آرایش کند، آیلار در عین استیصال و گرفتاری، این پیشنهاد بیشرمانه را رد میکند و به همان خیابان جمهوری برمیگردد و سپس به عبدلآباد، بازار مردم فرودست پایتخت. آنجا هم اما تنش بیداد میکند.
اینجاست که پای دومین دغدغۀ کارگردان وسط میآید: «خشونت». آدمهای خیابان جمهوری عصبانیاند. آدمهای عبدلآباد عصبانیاند. مدام تصادف میشود، موتورها بوق میزنند، در دادگاه متهمها و شاکیها کتککاری میکنند، زنان خسته، بچهبهبغل، دنبال بیآرتیهای لبالب پر میدوند و به بدنۀ اتوبوس میکوبند که نگه دارد سوار شوند. همهجا تزاحم هست، کلافگی هست، خستگی و ناچاری و استیصال هست. در عین اینکه شاید از این منظر، رگههایی از نگاه ناامیدانه و یکسویهنگری در فیلم هست، نباید منکر شد که این فیلم، اعتراض یک هنرمند و ابراز نگرانی او از خشم فزایندۀ اجتماعی است. پست مدرنیستها میگفتند برای علاج، ناچاریم اول دمل را خوب نشان بدهیم و ابعاد مختلفش را توی چشم مردم فرو کنیم تا بعد، خیزش اجتماعی برای نشتر زدن و درمان رخ دهد. تو گویی هادی در قامت یک هنرمند مؤلف، میخواهد نگرانیاش را با جمهورش در میان بگذارد. چه اینکه متأسفانه خودش هم در زندگی شخصیاش در برههای با پروپاگاندای رسانهای و هوچیگری عدهای، به سبب اعتقاداتش قربانی همین خشم اجتماعی شد و بیرحمانه مورد قضاوت قرار گرفت. منوچهر هادی میخواهد هشدار بدهد که در خیابان جمهوری چه خبر است و خیابان جمهوری در خیابان جمهوری خلاصه نمیشود... .
حواشی فیلم یا در کاخ جشنواره چه گذشت؟
روزگار غریبیست نازنین! منوچهر هادی در شرایطی فیلمش را به جشنوارۀ فجر برده که عدۀ زیادی از بازیگران جشنواره را تحریم کردهاند و عدۀ معدود و محدودی که آمدهاند، مشکیپوش و بهظاهر عزادار آمدهاند. روزگار غریبیست چون جشنوارۀ فجر، معتبرترین و قدیمیترین جشنوارۀ سینمایی ملی کشور –پس از جشنوارۀ فیلم رشد- است و هرچه چراغش روشنتر باشد، حال مردم خوشتر است. کیست که نداند آدمها در ناچاری به هنر پناه میبرند؟ و هنرمند اگر واقعاً درد مردم دارد، باید رستموار، نفسنفسزنان پی نوشدارو بدود و تقلا کند با همۀ توانش مرهم بیاورد؟
القصه، در چنین شرایطی، «الناز ملک» بهعنوان نقش اول فیلم خیابان جمهوری، در نشست خبری پس از اکران فیلمش در کاخ جشنواره حاضر شد و رو به دوربین خبرنگاران گفت:
«بگذارید صادقانه اینجا بگویم. نمیدانم اگر به خانه برگردم، نمیدانم چند نفر میخواهند به من فحش بدهند، اما من اینجا پشت فیلمم ایستادهام چون دربارۀ یک زن مستقل فیلم بازی کردم.»
و توضیح داد میخواست صدای زنان باشرفی باشد که امیدوارانه در سختیها کار کردند.
امید. این چیزی است که خیابان جمهوری را از یک فیلم معمولی به یک فیلم خوب بدل میکند. در اوج ناگزیری و ناگریزی، در همان کارگاه کهنه، زنانی پیدا میشوند که به آیلار کمک کنند، زنانی که خودشان قربانی فشار اجتماعی و نامردی مردان زمانه شدهاند. یکیشان زنی است که «پدرام کریمی»، فیلمنامهنویس خیابان جمهوری، او را در یک موقعیت شگفت نسبت به آیلار قرار داده که به سبب حفظ جذابیت فیلم، به آن اشاره نمیکنم. همین را بگویم که «فاطیما بهارمست» بهخوبی از عهدۀ ایفای نقش این زن برآمده. در همین شرایط، مردی پیدا میشود که بدون قصد سوء، کمک میکند، بار برمیدارد، دلگرمی میشود. «هادی حجازیفر» و «مرتضی شجاعی» دو نمایندۀ متفاوتاند برای این مردان کمکرسان. در خیابان جمهوری آدمهای خوب هم پیدا میشوند، زیاد هم پیدا میشوند.
شاید بتوان طرح اصلی فیلم و فیلمنامهاش را در یک جملۀ طلایی الناز ملک خلاصه کرد، جملهای که آن را بیلکنت و محکم رو به خبرنگاران گفت:
«ما نمیتوانیم بدون امیدواری زندگی کنیم.»