مجله میدان آزادی: «لباس شخصی» فیلمی به کارگردانی و نویسندگی «امیرعباس ربیعی»، محصول سال ۱۳۹۸ است. این فیلم عملکرد حزب توده ایران در سالهای ابتدایی انقلاب ۱۳۵۷ ایران را روایت میکند. فیلم «لباس شخصی» بعد از گذشت 7 سال بالاخره مجوز اکران خود را گرفت و اکنون بر روی پردۀ نقرهای سینما نمایش داده میشود. در ادامه ریویوی نقد و بررسی این فیلم را به قلم مجید اسطیری بخوانید:
وقتی پروندهای تاریخی به موضوع ساخت یک فیلم تبدیل میشود باید از خودمان بپرسیم «آغاز و پایان داستان کجاست؟»

پوستر فیلم «لباس شخصی» ساختۀ «امیرعباس ربیعی»
چنین وضعیتی با هنگامی که موضوع فیلم یک پروندۀ شناختهشدۀ تاریخی نیست تفاوت زیادی دارد. وقتی پای تاریخ وسط نباشد نویسنده میتواند آغاز و پایان اثرش را به فراخور سوژه و تمایل خودش کمی عقبتر یا جلوتر ببرد. فیلم میتواند پایانی کوبنده و غافلگیرکننده داشته باشد تا بهتر در ذهن مخاطب حک شود یا پایانی مرحله به مرحله، با مشخص کردن تکلیف هر کدام از شخصیتها.
من در واقع نقد فیلم «لباس شخصی» را با زیر ذرهبین قرار دادن پایانبندی آن آغاز کردهام که کاری خلافآمد عادت است، اما لزومش ناشی از آن است که در وقایع تاریخی معمولاً پرونده هیچ وقت کاملاً بسته نمیشود و قضاوت نهایی به مرحلۀ صد در صد نمیرسد، بلکه قاضی پرونده را پس از سالها بررسی معمولاً «مختومه» اعلام میکند. در بسیاری مواقع روایتهایی که در تاریخ مشهور هستند پس از سالها بازخوانی میشوند. بله، پایان ماجراهای تاریخی بهسادگی مشخص نمیشود.

«امیرعباس ربیعی» کارگردان و نویسندۀ فیلم «لباس شخصی»
حالا سؤال اینجاست که «امیرعباس ربیعی» (کارگردان و نویسنده) پروندۀ فیلم «لباس شخصی» (به تهیهکنندگی حبیب والینژاد) را در چه مرحلهای مختومه اعلام کرده است؟ و آیا این مرحله بهلحاظ منطق داستانی و منطق تاریخی درست است یا نه؟
«لباس شخصی» روایتی از خیانت اعضای حزب توده از صدر تا ذیلشان، به کشورمان است، اما خیانت در چه برههای؟!
به همین ترتیب «لباس شخصی» روایت نفوذ و جاسوسی باورنکردنی و بیمانند در یک نظامی ارشد است، اما نفوذ چه کسی؟!
حالا چه احساسی خواهید داشت اگر بگویم پاسخ این هر دو سؤال بهجای آنکه در فیلم بیاید در هنگام پخش تیتراژ پایانی فیلم به شما داده میشود؟!
.jpg)
قابی از فیلم «لباس شخصی» به کارگردانی «امیرعباس ربیعی»
«لباس شخصی» در واقع دو مسئلۀ اصلی را برای تبدیل کردن به فیلمنامه انتخاب کرده است. از طرفی اثبات خیانت «نورالدین کیانوری» دبیر حزب توده و تلاش او برای ضربه زدن به کشور و از طرف دیگر حل معمای یافتن جاسوسی در ردههای بالای نظامی با نام مستعار «آرش».
مسئلۀ اول از لحاظ دراماتیک کشش کمتری دارد و وقتی در ابتدای یکسوم پایانی، کیانوری و تعداد زیادی از تودهایها بازداشت میشوند مخاطب مطمئن است که این گره باز خواهد شد و گناهکار بودن آنها به اثبات خواهد رسید. چون در همان لحظات دستگیری کیانوری و خانوادهاش، سرنخهای آشکار تلاش آنها برای مخفیکاری مشهود است. فارغ از نگاه دراماتیک، اساساً مسئلۀ تاریخی برای مخاطب جذابیت کمتری دارد. وقتی روی صندلی سینما نشستم و در همان سکانس اول فیلم فهمیدم قرار است با فیلمی دربارۀ حزب منحلشدۀ توده روبهرو شوم تعجب کردم و انتظار داشتم با اثری کسالتبار روبهرو شوم. اما امیرعباس ربیعی با مسئلۀ دوم که از لحاظ دراماتیک کشش بیشتری دارد یک درام سیاسیجاسوسی جذاب ساخته که تا آخرین لحظه مخاطب را با خود همراه میکند. این سؤال که «جاسوس شوروی در میان نظامیان ایرانی کیست؟» تا لحظۀ آخر گریبان مخاطب را رها نمیکند. اما این «لحظۀ آخر» دقیقاً چه لحظهای است؟
«لحظۀ آخر» دقیقاً چه لحظهای است؟
ربیعی میداند این لحظه، لحظهای نیست که «یاسر» («مهدی نصرتی»؛ بازیگری که معلوم است در سال ۹۸ در حال آبدیده شدن برای ایفای عالی نقش قهرمان فیلم «پیشمرگ» است) ورود ماشین فرماندۀ نیروی دریایی ارتش به محوطۀ فرماندهیاش را میبیند. میداند این لحظه لحظهای نیست که یاسر در گوشی تلفن عمومی هویت آرش را برای یارانش فاش میکند. قطعاً میداند این صحنه صحنۀ ورود رسمی فرمانده به محوطۀ کارش در صبح روز بازداشتش نیست. او اینها را خوب میداند اما عجیب است که نمیداند عظمت ضربهای که داستان به گیجگاه مخاطب میزند، وقتی است که مخاطب لحظۀ بازداشت شدن فرمانده، بهتش، شاید مقاومتش و سپس انکار و دفاعش در دادگاه (که متن آن در سایت مرکز اسناد انقلاب موجود است) را ببیند.
.jpg)
سکانسی از فیلم «لباس شخصی» با نقشآفرینی «مهدی نصرتی»
مسئلۀ کشف جاسوس ردهبالا در میان نظامیان کشور بهمراتب جذابیت داستانی بیشتری داشت و حیف که لذت همۀ صحنههای پس از به نتیجه رسیدن این جستوجو از مخاطب دریغ شد.
دوست دارم با اشاره به یکی از موفقترین مینیسریالهای تاریخی سالهای اخیر یعنی «چرنوبیل» به اهمیت آمدن صحنۀ دادگاه در فیلم اشاره کنم. چرنوبیل هم درامی سیاسی- تاریخی است که در آن باید مقصران پیدا و محاکمه شوند. بدون برگزاری جلسۀ دادگاه، «چرنوبیل» ضربۀ مهلکی میخورد، همانطور که معتقدم الان «لباس شخصی» از این پایانبندیاش ضربه خورده است. فقط یک صحنۀ اسلوموشن بیصدا از فرماندۀ خائن در فیلم داریم! داشتن سکانس دادگاه در این فیلم سیاسی به اندازه سکانس دادگاه فیلم «Z» شاهکار کاستا گاوراس مهم است.
نمیتوانم به این نکتۀ عجیب اشاره نکنم که بهنظرم فیلمهایی که ربیعی در سالهای پیش ساخته بهلحاظ قصه، شخصیتپردازی و کارگردانی بهمراتب بهتر از «احمد» تازه ترین ساخته اوست که پارسال اکران شد. «ضد» هم که محصول سال 1400 است اگرچه ضعفهایی در شخصیتپردازی دارد اما در قصهگویی و ضرباهنگ کاملا از «احمد» بهتر است. فقط کافی است به دیالوگهای اندک کاراکتر شهید کاظمی و البته بازی نچسب «توماج دانش بهزادی» در نیمۀ اول فیلم «احمد» نگاه کنید. توماج دانش بهزادی شخصیتهای عصبی را بهتر از شخصیتهای منطقی و مسلط بازی میکند. بازی درخشان او در «آبستن» ساختۀ «مصطفی تنابنده» این را ثابت میکند. «لباس شخصی» بعد از هفت سال، در کمال تعجب، بهمراتب بهتر از «احمد» است، اما قربانی خردهپیرنگهای فراوان شده است. البته انگار ربیعی در هر سه فیلم خیلی ساده فراموش میکند که شخصیت برای اینکه بهدرستی پرداخت شود باید «گذشته» داشته باشد و آن گذشته اگرچه نباید مدام همراه او باشد، ولی نمیتواند بهراحتی ذهن او را رها کند. در «ضد» گذشته قهرمان برای پذیرفتن وفاداری بی حد و مرزش به سازمان مجاهدین خلق ساخته نشده، در «احمد» قهرمان مطلقاً گذشتهای ندارد و وقتی تماسی از طرف خانواده دارد گوشی را بیلحظهای درنگ و تردید به یکی از نیروهایش میدهد تا از او دورش کند. اینجا و در «لباس شخصی» هم با اینکه یاسر شاهد شهادت دختربچۀ معصومش است تا پایان فیلم حتی یک بار هم نشانی از کوچکترین جراحت روحی از خود نشان نمیدهد.
.jpg)
«مجید جعفری» در نقش «نورالدین کیانوری» دبیر حزب توده
پیشتر نقدی به فیلم وارد شده است که جذابیت یک فیلم جاسوسی وابسته به جذابیت بدمن فیلم است که کاملا صحیح و در مورد این فیلم نقدی وارد است. بدمن های فیلم غایب یا بسیار کمرنگ هستند: کیانوری و افضلی.