جمعه 15 آبان 1405 / خواندن: 17 دقیقه
در نشست نقد فیلم سینمایی «زمانی برای کشتن» مطرح شد:

گزارش: «زمانی برای کشتن»، بازنمایی جامعه و نسبت سینما با واقعیت اجتماعی

چهاردهمین نشست «نقدوتماشا» با بررسی فیلم «زمانی برای کشتن» از یک سو با روایت یک پروندهٔ قضایی و تقابل شخصیت‌های مختلف، مخاطب را با ابعاد نژادپرستی و تبعیض در جامعهٔ آمریکا مواجه می‌کند و از سوی دیگر، با تمرکز بر نگاه شخصیت‌های سفیدپوست و کم‌رنگ بودن صدای قربانیان سیاه‌پوست، پرسش‌هایی دربارهٔ حدود و شیوهٔ بازنمایی این مسئله در سینمای هالیوود مطرح می‌کند.

5
گزارش: «زمانی برای کشتن»، بازنمایی جامعه و نسبت سینما با واقعیت اجتماعی

مجله میدان آزادی: چهارشنبه‌های اقتباسی رویداد «نقدوتماشا» هر چهارشنبه به همت «مجله میدان آزادی» با اکران و نقد برترین فیلم‌های اقتباسی ایران و جهان به صورت هفتگی در پردیس سینمایی باغ کتاب تهران برگزار می‌شود. در چهاردهمین نشست از نشست‌های هفتگی «نقدوتماشا»، چهارشنبه 13 آبان فیلم سینمایی «زمانی برای کشتن» اکران شد. مشروح گزارش چهاردهمین «نقدوتماشا»ی هفتگی را در ادامه و به قلم «زینب نوری» بخوانید:

به گزارش مجله میدان آزادی، در چهاردهمین هفته از اکران‌های هفتگی سینمای اقتباسی، فیلم «زمانی برای کشتن» (A Time to Kill) ساختهٔ «جوئل شوماخر»، محصول سال ۱۹۹۶، به همت مجله میدان آزادی در پردیس سینمایی باغ کتاب تهران به نمایش درآمد. پس از نمایش فیلم، نشست نقد و بررسی با حضور «مینو خانی»، منتقد، پژوهشگر و استاد دانشگاه و با میزبانی «مینو رضایی» منتقد و نویسنده برگزار شد.

مینو رضایی در ابتدا با اشاره به اینکه این فیلم برگرفته از رمانی به همین نام است گفت:

نکتهٔ جالب دربارهٔ این فیلم این است که «جان گریشام»، نویسندهٔ رمان «زمانی برای کشتن»، برای نوشتن آن از رمان «کشتن مرغ مقلد» الهام گرفته است؛ موضوعی که می‌تواند در بررسی فیلم و مقایسهٔ آن با اثر «هارپر لی» اهمیت داشته باشد.

سپس مینو خانی در ابتدای صحبت‌هایش با اشاره به اینکه این  فیلم را از دو منظر می‌بیند گفت:

یکی از جایگاه مخاطب ایرانی امروز، در سال ۱۴۰۵ و دیگری از منظر بازتاب جامعهٔ آمریکا در زمان ساخته‌شدن فیلم. به نظرم باید این دو موقعیت را از هم تفکیک کنیم. پرسش اصلی این است که آیا فیلم توانسته به مسئلهٔ نژادپرستی در آمریکا و چگونگی مواجهه با آن بپردازد؟

خانی ادامه داد:

برای ورود به بحث، سینما می‌تواند یکی از ابزارهای مهم سیاست‌گذاری کلان فرهنگی در هر کشوری باشد. با پیدایش سینما و پیشرفت فناوری، امکان دسترسی گسترده‌تر مخاطبان به آثار هنری فراهم شد؛ امکانی که تفاوت‌هایی میان سینما و دیگر شکل‌های هنری ایجاد کرد.

این پژوهشگر هنر گفت:

تفاوت میان نقاشی، عکاسی و سینما از همان ابتدا بحث‌ها و دیدگاه‌های مختلفی را دربارهٔ این ابزارهای بیان هنری برانگیخت. ممکن است امروز تصور کنیم که نقاشی نیز به‌واسطهٔ ابزارهای مختلف در دسترس مخاطبان قرار می‌گیرد. برای مثال، آثار موجود در موزهٔ «لوور» یا موزه‌های کشور خودمان را می‌توان در کتاب‌ها و منابع دیگر نیز مشاهده کرد. اما نظریه‌پردازان آن دوره بر تفاوت تجربهٔ دیدن اصل یک اثر، مثلاً تابلویی در یک نمایشگاه، با مشاهدهٔ نسخهٔ تکثیرشدهٔ آن تأکید داشتند؛ چراکه این دو تجربه، احساس یکسانی در مخاطب ایجاد نمی‌کنند. در عکاسی و سینما اما چنین تفاوتی میان نسخه‌های تکثیرشده وجود ندارد. فناوری این امکان را فراهم می‌کند که نسخهٔ اول و صدم یک فیلم تفاوتی با یکدیگر نداشته باشند. در هر مکان و زمانی که فیلم را ببینیم، همان اثر را پیش روی خود داریم. این ویژگی، تأثیر زیادی بر نگاه نظریه‌پردازان به سینما گذاشت و دیدگاه‌های زیادی دربارهٔ کارکرد آن شکل داد. یکی از این دیدگاه‌ها، سینما را ابزاری برای آگاهی‌بخشی به مخاطب و تقویت تفکر انتقادی می‌داند.

خانی گفت:

البته سینما می‌تواند کارکردی دوگانه داشته باشد؛ یعنی گاهی مخاطب را به تفکر انتقادی سوق دهد و گاهی او را از آن دور کند. عوامل متعددی در شکل‌گیری این دو کارکرد دخیل‌اند که پرداختن به همهٔ آن‌ها در این جلسه ممکن نیست؛ بااین‌حال، «والتر بنیامین» از جمله نظریه‌پردازانی است که به‌طور ویژه به نقش سینما در آگاهی‌بخشی و پرورش تفکر انتقادی پرداخته و بر اهمیت آن تأکید کرده است.

منتقد سینمای ایران ادامه داد:

این مقدمات را مطرح کردم تا فیلم را از دو منظر بررسی کنم: نخست، محتوای اثر و دوم، مواجههٔ من با آن به‌عنوان یک مخاطب ایرانی. برداشت من این است که موضوع اصلی فیلم نژادپرستی است. جوئل شوماخر، از جمله کارگردان‌هایی است که در آثارش به مسائل مهم واکنش نشان می‌دهد؛ چه در فیلم‌های اقتباسی و چه در آثاری که فیلمنامهٔ آن‌ها را خود نوشته است.

نژادپرستی پنهان در ساختارهای اجتماعی و قضایی

بخش مهمی از صحبت‌های خانی به تحلیل شخصیت‌ها و مناسبات قدرت در فیلم اختصاص داشت. او گفت:

در مواجههٔ نخست با فیلم، ممکن است تصور کنیم کارگردان، مانند بسیاری از سینماگران هالیوود، موضع مشخصی در قبال این مسائل دارد. در طول فیلم نیز، از حضور انجمن‌های حمایت از سیاه‌پوستان و کشیش سیاه‌پوست گرفته تا دیگر شخصیت‌ها، با نمودهای مختلفی از مسئلهٔ نژادپرستی روبه‌رو می‌شویم.

او توضیح داد:

در کنار این شخصیت‌ها، گروه کوکلس‌کلان‌ها نیز حضور دارند؛ گروهی که در سال ۱۸۶۵ و هم‌زمان با پایان دوران برده‌داری در آمریکا شکل گرفت و بر باور به برتری نژاد سفید استوار است. اعضای این گروه خود را به دلیل سفیدپوست بودن، برتر از دیگران می‌دانند و معتقدند حق دارند همواره قدرت و کنترل امور را در اختیار داشته باشند. این تفکر در رفتار و اقدامات اعضای گروه به‌روشنی بروز پیدا می‌کند؛ اما فیلم نشان می‌دهد که باور به برتری نژادی در آمریکا به آن‌ها محدود نیست و در میان شخصیت‌هایی خارج از این گروه، از جمله دادستان، نیز به شکلی پنهان‌تر وجود دارد.

این استاد دانشگاه گفت:

در نگاه نخست، ممکن است به نظر برسد دادستان، با بازی «کوین اسپیسی»، صرفاً در پی رسیدگی به پروندهٔ قتل و اجرای عدالت است؛ اما او در مصاحبه‌هایش متهم را از پیش گناهکار می‌داند و موضع خود را آشکارا نشان می‌دهد. به این ترتیب، هم اعضای گروه کوکلس‌کلان‌ها و هم شخصیت‌هایی مانند دادستان، هرچند با نمودهای متفاوت، تحت‌تأثیر باور به برتری نژادی قرار دارند و می‌کوشند روند پرونده را به‌گونه‌ای پیش ببرند که کارل لی حتماً مجازات شود.


از سوی دیگر جیک، وکیل مدافع کارل لی و اطرافیانش، از جمله منشی او در جریان این پرونده با تهدیدهای متعددی روبه‌رو می‌شوند؛ تهدیدهایی که حتی جان آن‌ها را به خطر می‌اندازد. به نظر می‌رسد شوماخر می‌خواهد نشان دهد که دفاع از عدالت در چنین شرایطی چه هزینه‌هایی برای افراد به همراه دارد. البته جیک انگیزه‌های شخصی خود را نیز دارد. او از نظر مالی در وضعیت دشواری است؛ دفترش حتی توان پرداخت قبض برق را ندارد و پروندهٔ دیگری به او ارجاع نمی‌شود. پذیرفتن این پرونده، مشکلات او را تشدید می‌کند و زندگی زناشویی‌اش را نیز تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. همسرش برای حفظ‌ امنیت خود شهر را ترک می‌کند و به شهر دیگری می‌رود. دیدار دوبارهٔ آن‌ها نیز نشان می‌دهد که هر دو از پیامدهای این تصمیم بر زندگی مشترکشان آگاه‌اند.

غیبت صدای سیاه‌پوستان در روایت فیلم

یکی از مهم‌ترین نقدهای خانی به فیلم، نحوهٔ بازنمایی شخصیت‌های سیاه‌پوست بود. او معتقد بود با وجود آنکه یکی از موضوعات اصلی فیلم مبارزه با نژادپرستی در آمریکاست، روایت عمدتاً از زاویه‌دید شخصیت‌های سفیدپوست پیش می‌رود و مخاطب کمتر فرصت پیدا می‌کند با تجربهٔ زیستهٔ خانوادهٔ کارل لی و دشواری‌های زندگی آن‌ها آشنا شود.

او گفت:

فیلم از یک منظر مهم دچار خلأ است؛ خلأیی که به نظرم در خود جامعه نیز همچنان وجود دارد: صدای سیاه‌پوستان چندان در فیلم شنیده نمی‌شود و ما با خانوادهٔ کارل لی آشنایی چندانی پیدا نمی‌کنیم. تنها می‌شنویم که این خانواده از نظر مالی در مضیقه است، اما از دشواری‌های زندگی آن‌ها و شرایطی که کارل لی در آن قرار دارد، تصویر روشنی به دست نمی‌آوریم.

خانی ادامه داد:

این غیبت ما را به پرسش اولیه بازمی‌گرداند. بعضی دوستان پس از تماشای فیلم در پاسخ به پرسش من گفتند که فیلم تا حدودی به مسئلهٔ نژادپرستی و وضعیت سیاه‌پوستان در جامعهٔ آمریکا می‌پردازد. من نیز با این ارزیابی موافقم؛ تا حدودی درست است؛ چراکه صدای فردی که مستقیماً با این مسئله درگیر است، در بخش عمدهٔ فیلم شنیده نمی‌شود.

خانی در تحلیل صحنهٔ پایانی فیلم، به دفاعیهٔ جیک، وکیل پرونده، اشاره کرد؛ جایی که او از اعضای هیئت منصفه می‌خواهد دختر قربانی را در ذهن خود سفیدپوست تصور کنند. او گفت:

کارل لی نیز تنها در بخش‌هایی از فیلم فرصت بیان دیدگاه خود را پیدا می‌کند؛ از جمله در سکانس پایانی، هنگامی که از جیک می‌خواهد خودش را جای او بگذارد. او به جیک یادآوری می‌کند که نگاه او نیز تفاوتی با نگاه دیگران ندارد؛ او هم کارل لی را پیش از هر چیز یک سیاه‌پوست می‌بیند و میان خود و او فاصله قائل است و تلاشی برای شناختنش نکرده است؛ به این ترتیب، کارل لی به او می‌گوید که او نیز در سوی همان کسانی قرار دارد که در برابرشان ایستاده است.

خانی این صحنه را از نظر عاطفی و سینمایی بسیار تأثیرگذار دانست و توضیح داد که این لحظه می‌تواند احساسات مخاطب را به‌شدت درگیر کند؛ با این حال، از منظر اجتماعی، راه‌حلی برای مسئلهٔ نژادپرستی ارائه نمی‌دهد. در آمریکا، این مسئله به‌نوعی تقابل میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان تبدیل شده که ریشه در نژادپرستی آمریکایی دارد.چ
این استاد دانشگاه ادامه داد:

این سکوت و شیوۀ مواجهه با مسئله، در پایان فیلم به نقطه‌ای تعیین‌کننده می‌رسد؛ سکانسی که به نظرم همه را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. من پیش‌تر فیلم را در خانه دیده بودم. وقتی به این سکانس رسیدم، تحت‌تأثیر قرار گرفتم و به صفحهٔ تلویزیون نزدیک‌تر شدم. احساس می‌کردم تک‌تک کلمات بیانیهٔ پایانی جیک بر من اثر می‌گذارند؛ زیرا با معصومیتی روبه‌رو هستم که آسیب‌دیده و ازبین‌رفته است. این تصویر به‌شدت مرا متأثر می‌کند.

او گفت:

اما وقتی از فضای عاطفی فیلم فاصله می‌گیرم، این پرسش برایم مطرح می‌شود که چنین اتفاقی تا چه اندازه در جامعهٔ آمریکا رخ می دهد که می‌تواند دستمایهٔ ساخت یک فیلم هالیوودی قرار بگیرد؟ از این منظر، فیلم را اثر مهمی می‌دانم و برای آن ارزش قائلم؛ بااین‌حال، با ارزیابی «تا حدودی» موافقم و نمی‌توانم بگویم فیلم توانسته مسئلهٔ نژادپرستی را حل کنید، هرچند برایش گام مهمی برداشته.

سپس دلایل خود را چنین توضیح داد:

دلیلش هم پایان‌بندی فیلم است؛ جایی که جیک پس از روایت ماجرای دختر، از اعضای هیئت منصفه می‌خواهد او را سفیدپوست تصور کنند. در واقع، جیک با برانگیختن احساسات و عواطف اعضای هیئت منصفه تلاش می‌کند آن‌ها را به رأی دادن به بی‌گناهی کارل لی ترغیب کند؛ اما این شیوهٔ دفاع، مسئلهٔ نژادپرستی را حل نمی‌کند و به برقراری برابری و عدالت برای رنگین‌پوستان در جامعه‌ای مبتنی بر تفکر برتری نژادی نمی‌انجامد. به نظر من، فیلم در حل این مسئله ناتوان است.

به تعبیر خانی، فیلم در نهایت بیشتر بر تأثیرگذاری عاطفی و اخلاقی بر هیئت منصفه برای تغییر رأی تمرکز می‌کند تا بر ایجاد سازوکاری پایدار برای تحقق عدالت و برابری نژادی. او در همین زمینه به فیلم «کار درست را انجام بده» ساختهٔ «اسپایک لی» اشاره کرد و آن را نمونه‌ای دانست که در پرداختن به ساختار تبعیض نژادی، مواجههٔ مستقیم‌تری با مسئله دارد.

مخاطب ایرانی و تجربۀ زیسته؛ خوانشی فراتر از جغرافیا

بخش دیگری از نشست به نسبت میان تجربۀ زیستۀ مخاطب و برداشت او از یک اثر سینمایی اختصاص داشت.
مینو خانی، منتقد سینمای ایران گفت:

اگر از خود اثر فاصله بگیرم، می‌توانم آن را از منظر دیگری نیز بخوانم: شوماخر از طریق این فیلم بخشی از واقعیت جامعهٔ آمریکا را به ما نشان می‌دهد. سینما و بسیاری از شکل‌های هنری می‌توانند بازتاب جامعه‌ای باشند که در آن خلق شده‌اند. در عین حال، آثار هنری این ظرفیت را دارند که مخاطب را به تفکر وادارند، آگاهی او را افزایش دهند و حتی ایده‌هایی در ذهنش شکل دهند که نگاه و شیوهٔ مواجهه‌اش با مسائل را تغییر دهند.

خانی با اشاره به این دیدگاه در جامعه‌شناسی هنر که هر اثر به تعداد مخاطبانش می‌تواند خوانش و تفسیر داشته باشد، توضیح داد:

من این‌بار به جایگاه خودم به‌عنوان یک مخاطب ایرانی فکر کردم. در جامعه‌شناسی هنر، این دیدگاه مطرح است که هر مخاطب بر اساس تجربۀ زیستهٔ خود، خوانشی متفاوت از یک اثر دارد. از همین رو، یک اثر می‌تواند به تعداد مخاطبانش تفسیر و تحلیل شود. تفاوت این خوانش‌ها نیز به تجربه‌های زیستهٔ افراد بازمی‌گردد؛ تجربه‌هایی که بر نگاه، برداشت و حتی میزان علاقه یا عدم علاقهٔ آن‌ها به یک اثر تأثیر می‌گذارند.

او ادامه داد:

وقتی در ابتدای صحبت‌هایم بر جایگاه مخاطب ایرانی تأکید کردم، منظورم این بود که ما در سال ۱۴۰۵ زندگی می‌کنیم و طی یک سال و نیم گذشته دو جنگ را پشت سر گذاشته‌ایم یا حتی ممکن است همچنان درگیر جنگ سوم باشیم. بنابراین، وقتی فیلمی را تماشا می‌کنیم که از دل جامعه‌ای دیگر بیرون آمده و بخشی از واقعیت آن را بازنمایی می‌کند، با جامعه‌ای مواجهیم که در آن زندگی نکرده‌ایم و شناخت مستقیمی از آن نداریم. فیلم می‌تواند به شناخت ما از آن جامعه کمک کند. مثلا ما وقتی این فیلم را امروز در ایران می‌بینیم یاد بچه‌های مظلوم میناب خودمان می‌افتیم، که چون آمریکایی نیستند در منطقه آمریکایی جنایت علیه‌شان جنایت نیست، همانطور که جنایت علیه کودک سیاه‌پوست فیلم چون سفیدپوست نبود در منطق نژادپرستانهٔ قدرت غالب آمریکا جنایت محسوب نمی‌شد.

او در پایان این بخش از نقدش گفت:

فیلم به نظرم آگاهی مهمی در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. اهمیت این موضوع در آن است که وقتی از سیاست‌های کلان و نگاه غالب در یک جامعه آگاهی داریم، می‌توانیم از طریق چنین آثاری با بخشی از فضای اجتماعی و مناسبات حاکم بر آن آشنا شویم.

آیا سینما می‌تواند جهان را تغییر دهد؟

خانی در ادامۀ صحبت‌هایش گفت:

شما که به سینما علاقه‌مندید، حتماً این دیدگاه را شنیده‌اید که سیاست‌های کلان اروپا و آمریکا در هالیوود بازتاب پیدا می‌کنند. به این معنا که هالیوود نمی‌تواند کاملاً مستقل از سیاست‌های کلان دولت آمریکا عمل کند و تولیدات آن نیز در چارچوب همین سیاست‌ها شکل می‌گیرند. بااین‌حال، اگر فیلمسازی در دل چنین فضایی واقعیتی را به تصویر بکشد، حتی اگر نتواند آن را به شکل کامل‌تری پیش ببرد، باز هم کار مهمی انجام داده است. به نظر من، اگر فیلم می‌توانست روند دادگاه را به‌گونه‌ای پیش ببرد که زمینه‌ای برای برابری و اجرای عدالت دربارهٔ دیگران نیز فراهم شود، به نتیجهٔ کامل‌تری می‌رسید. با وجود این، همین اندازه از پرداختن به مسئله نیز فرصتی فراهم می‌کند تا منِ مخاطب ایرانی، با توجه به تجربهٔ زیسته‌ام در یک سال و چند ماه گذشته، به مسائل دیگری فکر کنم.

و چنین ادامه داد:

با در نظر گرفتن جنگ ایران و عراق، وقایع پس از آن و سال‌هایی که بخش‌هایی از کشور من در معرض آسیب از سوی این افراد و گروه‌ها بوده‌اند، اکنون در یک سال و چند ماه گذشته، شکل دیگری از ظلم را با تمام وجود تجربه کرده‌ام. از این منظر، می‌توانم از طریق این فیلم با بخشی از جامعۀ آمریکا آشنا شوم و دربارۀ سیاست‌های کلان آن کشور تأمل کنم. البته منظورم این نیست که تمام آنچه فیلم نشان می‌دهد، واقعیتی قطعی است و باید آن را بی‌چون‌وچرا پذیرفت. همچنین معتقد نیستم سینما می‌تواند جهان را تغییر دهد. در جایی با این پرسش مواجه شدم که آیا سینما قادر است جهان را تغییر دهد؟ به نظر من، سینما جهان را تغییر نمی‌دهد، اما همین که بتواند آگاهی ایجاد کند، نقش مهمی ایفا کرده است.

او گفت:

دفاع بنیامین از سینما نیز دقیقاً به همین ظرفیت بازمی‌گردد. او معتقد بود سینما به‌واسطهٔ فناوری، امکان دسترسی گستردهٔ همگان به آثار هنری و مباحث مختلف را فراهم می‌کند. برای دیدن اصل یک تابلوی نقاشی باید به موزه رفت، اما سینما، به‌ویژه با فناوری‌های در دسترس امروز، این امکان را فراهم کرده است که مخاطبان در سراسر جهان بتوانند آثار سینمایی را تماشا کنند.

خانی تاکید کرد:

همان‌طور که هفتهٔ گذشته نیز اشاره کردم، معتقدم سینما امروز بیش از گذشته می‌تواند چنین نقشی ایفا کند؛ البته به شرط آنکه زمینهٔ شکل‌گیری نگاه انتقادی را در مخاطب فراهم کند. بنیامین نیز بر همین ویژگی تأکید دارد. سینما با کنار هم قرار دادن تصاویر و پیوند دادن گذشته با زمان حال، می‌تواند ذهن مخاطب را به پرسش و تفکر وادارد و مخاطب باید دربارهٔ موضوع اثر بیندیشد، به پلان‌های آن توجه کند و پیدا کند هر پلان، به‌عنوان بخشی از مجموعه‌ای که در نهایت فیلم را شکل می‌دهد، چه روایتی و چه معنایی را منتقل می‌کند.

این منتقد سینمای ایران گفت:

از نظر من، «زمانی برای کشتن» در تمام لحظات، از نظر فنی و سینمایی فیلم خوش‌ساخت و بی‌نقصی است. از نظر محتوایی نیز به دلیل مواجهه با مسئلۀ نژادپرستی و آشنا کردن مخاطب با ابعادی از این مسئله، اثری قابل‌توجه به شمار می‌آید. بااین‌حال، اگر فیلم می‌توانست این مسئله را یک گام جلوتر ببرد، به نتیجهٔ کامل‌تری می‌رسید. برای مثال، فیلم «کار درست را انجام بده» ساختهٔ «اسپایک لی»، مخاطب را با ساختار تبعیض نژادی و مناسبات نژادپرستانه در جامعهٔ آمریکا آشنا می‌کند.

و چنین ادامه داد:

اما «زمانی برای کشتن» بیشتر به طرح مسئله و آشنا کردن مخاطب با آن بسنده می‌کند؛ آن هم در شرایطی که شخصیت‌های سیاه‌پوست عمدتاً سکوت کرده‌اند و فرصت چندانی برای بیان موقعیت خود ندارند. به‌جز شعارهایی که برخی از افراد درگیر ماجرا سر می‌دهند، روایت مستقیمی از تجربه و شرایط آن‌ها نمی‌شنویم. جز در صحنهٔ گفت‌وگوی کارل لی با جیک در زندان، تقریباً تمام ماجرا از منظر شخصیت‌های سفیدپوست روایت می‌شود؛ سفیدپوستانی که خود نیز آسیب می‌بینند و تحت فشار قرار می‌گیرند. این نکته وجه دیگری از فضای نژادپرستانهٔ فیلم را نشان می‌دهد که این‌ها حتی به هم‌نژادان خود نیز رحم نمی‌کنند، چه برسد به دیگران.

بازنمایی رسانه‌ای و مرز میان نقد و سیاست‌گذاری

در ادامه نشست، بحث به نقش رسانه‌ها در بازنمایی واقعیت و ارتباط آن‌ها با سیاست‌های کلان دولت‌ها کشیده شد زمانی که یکی از حاضران با نگاهی انتقادی به این نشست گفت:

فیلم جریان مدنیت بود و اتفاقاً با نمایش دو جریان مخالف، تکثر و آزادی بیان را نشان می‌دهد و اصلا ربطی به  نژاد و سیاه و سفید بودن افراد ندارد و اتفاقا قانون را نشان می‌دهد همان چیزی که ما نیز در شرایط امروز جامعه‌مان به آن نیاز داریم. حال سوال من این است چرا این فیلم را نشانه‌ای از آزادی بیان و دموکراسی در جامعهٔ آمریکا نمی‌دانید؟

خانی توضیح داد که رسانه صرفاً بازتاب‌دهندهٔ واقعیت نیست، بلکه با انتخاب، حذف و بازآفرینی بخش‌هایی از آن، نوعی بازنمایی خاص را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. از این منظر، حتی تولید آثار انتقادی در یک نظام رسانه‌ای نیز لزوماً به معنای وجود آزادی کامل یا تحقق دموکراسی نیست.

او در پاسخ گفت:

به تعداد مخاطبان یک اثر، خوانش و تحلیل وجود دارد و طبیعی است که برداشت‌های ما با یکدیگر متفاوت باشد. اما نکته‌ای که می‌خواهم بر آن تأکید کنم این است که تولید یک فیلم با نگاه مخالف، لزوماً به معنای وجود آزادی و دموکراسی نیست. اتفاقاً ممکن است سیاست این باشد که به گروه محدودی از فیلم‌سازان اجازه داده شود آثاری انتقادی تولید کنند تا مخاطب تصور کند در جامعه‌ای آزاد زندگی می‌کند و امکان بیان هر دیدگاهی وجود دارد. در واقع، این آثار می‌توانند این احساس را در مخاطب ایجاد کنند که حرفش را زده و به خواسته‌اش رسیده است؛ درحالی‌که تولید آن‌ها نیز در چارچوب سیاست‌های کلان رسانه‌ای صورت می‌گیرد.

خانی ادامه داد:

رسانه با بازنمایی و برساخت واقعیت می‌تواند بر ذهن مخاطب تأثیر بگذارد. بنابراین، صرف تماشای چند اثر با رویکرد انتقادی برای شناخت میزان آزادی و دموکراسی در یک جامعه کافی نیست.

 سپس مینو خانی با اشاره به تجربهٔ زیسته در فرانسه گفت:

من حتی هنگام تماشای سریال‌های فرانسوی نیز با نگاه یک روزنامه‌نگار به آن‌ها توجه می‌کنم تا از خلال محصولات رسانه‌ای، جامعه و سیاست‌های حاکم بر آن را بشناسم. 

او با اشاره به نمونه‌هایی از برنامه‌های تلویزیونی در فرانسه و همچنین آثار سینمایی و تلویزیونی آمریکا، بر ضرورت توجه به سازوکارهای تولید و انتشار آثار هنری تأکید کرد. خانی همچنین به مجموعهٔ تلویزیونی «این ما هستیم» (This Is Us) اشاره کرد و با یادآوری روایت دو برادر با پیشینهٔ نژادی متفاوت، دربارهٔ چگونگی بازنمایی تفاوت‌های اجتماعی و نژادی در آثار جریان اصلی صحبت کرد.

و چنین ادامه داد:

در فیلم «زمانی برای کشتن» نیز اگر جیک از اعضای هیئت منصفه نمی‌خواست دختر را سفیدپوست تصور کنند، احتمالاً نمی‌توانست رأی آن‌ها را تغییر دهد. همین درخواست نشان می‌دهد مسئلهٔ نژاد و تفاوت میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان همچنان در جامعهٔ آمریکا حضور دارد؛ مسئله‌ای که ریشه‌های آن را باید در تاریخ برده‌داری و استعمار جست‌وجو کرد. من نمی‌توانم دربارهٔ وضعیت امروز جامعهٔ آمریکا قضاوت قطعی کنم؛ زیرا برای شناخت دقیق‌تر یک جامعه باید از اتفاقات معاصر فاصله گرفت. بااین‌حال، صراحت شخصیت‌های فیلم در بیان تفاوت نژادی، این پرسش را برای من مطرح می‌کند که نژادپرستی تا چه اندازه همچنان در ساختار جامعهٔ آمریکا حضور دارد.

در پایان نیز مینو رضایی با اشاره به اینکه پایان‌بندی «زمانی برای کشتن» از قواعد هالیوودی و رسمی آمریکا فاصله نگرفته گفت:

در نهایت، وکیل سفیدپوست در جایگاه منجی ظاهر می‌شود و اوست که با یک سخنرانی تأثیرگذار، سرنوشت پرونده را تغییر می‌دهد. درحالی‌که اگر به «کشتن مرغ مقلد» نگاه کنیم، با موقعیت متفاوتی مواجه می‌شویم. آنجا وکیل سفیدپوست با وجود تلاش برای دفاع از متهم سیاه‌پوست، شکست می‌خورد و فرد بی‌گناه در نهایت اعدام می‌شود.

این نشست نیز با پرسش‌ها و دیدگاه‌های متفاوت به پایان رسید؛ گفت‌وگویی که نشان داد یک اثر سینمایی می‌تواند فراتر از روایت داستان خود، بستری برای مواجههٔ مخاطبان با مسائل تاریخی، اجتماعی و تجربه‌های زیستهٔ متفاوت باشد.

در پایان برنامه اعلام شد که چهارشنبهٔ هفتهٔ آینده، فیلم «وانکا» به کارگردانی «پل کینگ» در ادامهٔ برنامه‌های «چهارشنبه‌های اقتباسی» و با همکاری باغ کتاب تهران و پردیس سینمایی، ساعت ۱۶:۳۰ به نمایش درمی‌آید.

علاقه‌مندان می‌توانند برای اطلاع از مشروح این نشست‌ها به سایت مجله میدان آزادی به نشانی https://azadisq.com مراجعه کنند. همچنین برای کسب اطلاعات دیگر نشست‌ها به صفحۀ اکران فیلم‌ها در وبسایت رویدادهای مجله میدان آزادی به نشانی event.azadisq.com یا به بازوی مجلۀ میدان آزادی در پیام‌رسان بله به نشانی  AzadiEBot@  مراجعه کنید.




تصاویر پیوست

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
یکی از مهم‌ترین نقدهای خانی به فیلم، نحوهٔ بازنمایی شخصیت‌های سیاه‌پوست بود. او معتقد بود با وجود آنکه موضوع اصلی فیلم نژادپرستی است، روایت عمدتاً از زاویه‌دید شخصیت‌های سفیدپوست پیش می‌رود و مخاطب کمتر فرصت پیدا می‌کند با تجربهٔ زیستهٔ خانوادهٔ کارل لی و دشواری‌های زندگی آن‌ها آشنا شود.

به تعبیر خانی، فیلم در نهایت بیشتر بر تأثیرگذاری عاطفی و اخلاقی بر هیئت منصفه برای تغییر رأی تمرکز می‌کند تا بر ایجاد سازوکاری پایدار برای تحقق عدالت و برابری نژادی. او در همین زمینه به فیلم «کار درست را انجام بده» ساختهٔ «اسپایک لی» اشاره کرد و آن را نمونه‌ای دانست که در پرداختن به ساختار تبعیض نژادی، مواجههٔ مستقیم‌تری با مسئله دارد.

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00