چهارشنبه 27 اسفند 1404 / خواندن: 3 دقیقه
پرونده «ای ایران» | صفحه چهل‌و‌سوم

یک صفحه داستان: روایت ایستادگی در کتاب «خار و میخک»، نوشته «یحیی سنوار»

وقتی «یحیی سنوار» در 16 اکتبر 2024 به شهادت رسید -آن هم با آن قاب ماندگار سینمایی در لحظه‌ی آخر- معلوم شد که او فقط مردی دست به تفنگ نبود بلکه دست به قلم هم بود. رمان «خار و میخک» داستانی است که او در سال‌های طولانی اسارت در زندان‌های صهیونی نوشته است. شخصیت اصلی داستان پسربچه‌ای غزاوی به نام «احمد» است که در اردوگاه آوارگان زندگی می‌کند و در حقیقت راوی تاریخ فلسطین پس از اشغال است.

5
یک صفحه داستان: روایت ایستادگی در کتاب «خار و میخک»، نوشته «یحیی سنوار»

مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «ای ایران» به سراغ  بخشی از کتاب «خار و میخک»، نوشته «یحیی سنوار»  -مبارز فلسطینی- رفته‌ایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «نرگس فرجادامین» در ادامه بخوانید:
 

وقتی «یحیی سنوار» در 16 اکتبر 2024 به شهادت رسید -آن هم با آن قاب ماندگار سینمایی در لحظه‌ی آخر- معلوم شد که او فقط مردی دست به تفنگ نبود بلکه دست به قلم هم بود. رمان «خار و میخک» داستانی است که او در سال‌های طولانی اسارت در زندان‌های صهیونی نوشته است. شخصیت اصلی داستان پسربچه‌ای غزاوی به نام «احمد» است که در اردوگاه آوارگان زندگی می‌کند و در حقیقت راوی تاریخ فلسطین پس از اشغال است. در جای‌جای این رمان با واقعیت‌های زندگی این آدم‌ها مواجه می‌شویم؛ یکی از این واقعیت‌ها وجود آدم‌های خائن و وطن‌فروش در بین جماعت فلسطینی است. در بخشی از داستان که در ادامه می‌آید، می‌خوانیم که یک خائن چطور به مبارزان فدایی فلسطینی خیانت کرده و در ازای پول آن‌ها را به اسرائیلی‌ها فروخته است:

چند روز بعد نزدیک غروب که ساعت منع رفت و آمد نزدیک می‌شد و ما در محله بازی می‌کردیم، چندین فدایی نقاب‌زده و مسلح همه‌جا را پر کردند و هرکدام در جای خود سر کوچه‌ها ایستادند. بعد ابوحاتم در حالیکه گوش یکی از مردان اردوگاه را گرفته و او را به شکل ذلت‌باری می‌کشید آمد. در دست ابوحاتم چوب بلندی بود و روی شانه‌اش تفنگ. همه بازی را رها کردیم. اهالی محل از خانه‌ها بیرون آمدند و جمع شدند. ابوحاتم ایستاد. آن مرد سعی می‌کرد صورتش را در دست‌هایش پنهان کند و تا آنجا که می‌تواند مچاله شود.
سکوت مطلقی که حاکم شده بود را صدای ابوحاتم شکست:

«آهای مردم! همه شما ابویوسف فرمانده نیروهای آزادی‌بخش مردمی در اردوگاه را می‌شناسید و از رشادت‌ها و عملیات‌هایش که سر همه ما را بالا نگه داشته و اشغالگران را ادب کرده بود خبر دارید. همه‌تان این سفله را هم می‌شناسید، فهمیدیم او جاسوس یهودیان است و او بوده که ابویوسف را تحت نظر داشته و خبرش را به ارتش یهود داده است.»


همهمه شد و تمام اردوگاه با هم حرف می‌زدند و معلوم نبود چه می‌گویند. ابوحاتم چوبش را بالا آورد و رو به آن مرد فریاد زد: بی‌مایه! به مردم بگو چه اتفاقی افتاد. 


مرد کلمات نامفهومی بر زبان آورد. ابوحاتم چندین بار با چوب او را زد. او چهارزانو دست روی سر گذاشت و نشست. ابوحاتم آمرانه سرش داد زد و او بلافاصله از جایش بلند شد. ابوحاتم داد زد: به مردم بگو چه شد. مرد به حرف آمد و اعتراف کرد که در مقابل مبلغ اندکی ابویوسف و دوست‌هایش را لو داده، اما گفت که نمی‌دانسته آنها را می‌کشند. ابوحاتم با چوب مرد را می‌زد و مردم می‌گفتند: خدا خوارت کند سفله. خدا خوارت کند خائن جاسوس.


ابوحاتم چوبش را بالا برد و به مردم اشاره کرد ساکت شوند. همه ساکت شدند. گفت:« مردم! این یهودی‌ها سرزمین ما را اشغال کردند، ما را از آن بیرون انداختند، مردان ما را کشتند و ناموس ما را هتک کردند، اما بین ما آدم‌هایی هستند که آماده‌اند تا علیه فدایی‌ها با آنها همکاری کنند. فدایی‌هایی که جانشان را در دست گرفته‌اند. مجازات خائنی که با یهودیان کار می‌کند چیست مردم؟» مردم بلند جواب دادند: مرگ... مرگ.


ابوحاتم تفنگ را از شانه‌اش برداشت و به طرف سر آن جاسوس گرفت. مادرم با دست چشم مرا گرفت. همینطور که تلاش می‌کردم دستش را کنار بزنم و ببینم چه اتفاقی می‌افتد، صدای شلیک را شنیدم. مردم فریاد می‌زدند: مرگ بر خائن، مرگ بر مزدور.




  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
وقتی «یحیی سنوار» در 16 اکتبر 2024 به شهادت رسید -آن هم با آن قاب ماندگار سینمایی در لحظه‌ی آخر- معلوم شد که او فقط مردی دست به تفنگ نبود بلکه دست به قلم هم بود. رمان «خار و میخک» داستانی است که او در سال‌های طولانی اسارت در زندان‌های صهیونی نوشته است. شخصیت اصلی داستان پسربچه‌ای غزاوی به نام «احمد» است که در اردوگاه آوارگان زندگی می‌کند و در حقیقت راوی تاریخ فلسطین پس از اشغال است.

ابوحاتم چوبش را بالا برد و به مردم اشاره کرد ساکت شوند. همه ساکت شدند. گفت:« مردم! این یهودی‌ها سرزمین ما را اشغال کردند، ما را از آن بیرون انداختند، مردان ما را کشتند و ناموس ما را هتک کردند، اما بین ما آدم‌هایی هستند که آماده‌اند تا علیه فدایی‌ها با آنها همکاری کنند. فدایی‌هایی که جانشان را در دست گرفته‌اند. مجازات خائنی که با یهودیان کار می‌کند چیست مردم؟» مردم بلند جواب دادند: مرگ... مرگ.

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00