مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «ای ایران»، به مناسبت فرارسیدن سالروز درگذشت «نادر ابراهیمی»، به سراغ بخشی از کتاب «آتش بدون دود» این نویسندۀ معاصر ایرانی رفتهایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «مجید اسطیری» در ادامه بخوانید:

رمان «آتش بدون دود»، نوشتۀ «نادر ابراهیمی»
یکی از برجستهترین آثار ایرانی که در هفت جلد سرنوشت سه نسل از دلاوران ترکمن را روایت میکند رمان «آتش بدون دود»، اثر نویسندۀ بزرگ معاصر «نادر ابراهیمی» است. احتمالاً بسیاری از مخاطبان این یادداشت میدانند که در سالهای ۵۴-۱۳۵۳ مجموعهای تلویزیونی براساس سه جلد نخست این رمان ساخته و پخش شد که کارگردانی آن را خود نادر ابراهیمی بر عهده داشت. او در مؤخرۀ رمانش مینویسد پس از پیروزی انقلاب فرصت بازبینی داستانی را یافت که بخشهایی از آن را حکومت پهلوی سانسور کرده بود و بعد از هفده سال ضمن سفر به ترکمنصحرا و دیدار با کهنسالان و مطلعان، داستانش را بازنویسی کرد و گسترش داد. ادامۀ داستان هرچه بیشتر و بیشتر به ظلم خاندان پهلوی در حق مردم ترکمنصحرا میپردازد. ناگفته نماند به سرانجام رسیدن جلدهای میانی تا پایانی این رمان سترگ بیواسطه مرهون عنایت رهبر شهید کشور است که از نوشتن آن حمایت کردند و نادر ابراهیمی نیز در ابتدای کتاب اینطور از ایشان تقدیر کرد:
« پیشکش به بزرگی
که به درستی، خلوص و بزرگی باورش کردهام؛
به مردی که مرا به نوشتن الباقی «آتش بدون دود» واداشت.
نامش برای این خاک مبارک باد
و برای همۀ عاشقان وطن.
و ای کاش
زمانی برسد
که او همچنان باشد
و دیگر درد نباشد و ایرانی دردمند هم.»

«نادر ابراهیمی»، نوسیندۀ رمان «آتش بدون دود»
«آتش بدون دود»، پایانی حماسی و دردناک دارد. پس از دستگیری و اعدام دکتر «آلنی آقا اویلر» که قهرمان اصلی رمان است، همسر او «مارال»، مسیر مبارزۀ مسلحانۀ او را ادامه میدهد و بالاخره او نیز در صحنۀ یک عملیات مسلحانه در راه مبارزه با سلطنت پهلوی به شهادت میرسد:
« صدای تیر. صدای تیر. صدای رگبار. صدای تکتیر. مارالبانو، دردی را در شانۀ راست خود احساس کرد. کیسه را به دست چپ داد. بعد سوزشی را زیر قلبش حس کرد. بعد در ستون فقراتش. در پیکان باز شد: «بیا بالا دکتر، بیا بالا!» «این کیسه را بگیرید و بروید!»
«نه»
«دستور میدهم... دس... تور...»
«نه دکتر... نه...»
«زود باشید! اطاعت امر... دستور... زود...»
صدای رگبار. صدای تکتیرها. کیسه را گرفتند. مارالبانو زانو زد، اما سرش را بلند کرد. هنوز در پیکان باز بود. مارالبانو با آخرین ذرههای حیاتش فریاد زد یک نفر باید گزل را از مهدکودک به خانه بیاورد. ناگهان یکی از صورتکداران نعره کشید: مِن گتیررین اِنه!... مِن ، تایماز، اُغلینگ... مِن گتیررین... مِن قیز دُغانی می... اُزیانی ما اَکیدرین... اِینان اِنِم... اِینان اِنِم!...»
(من میآورم مادر! من پسرت تایماز... من هستم مادر! من میآورم... من خواهرم را میبرم پیش خودم. مطمئن باش مادر، مطمئن باش مادر!)
پیکان به راه افتاده بود.
مارال درازکش با صورت روی زمین افتاده بود. همه میگویند خدا کند آخرین جملههای تایماز را شنیده باشد! قصه تمام شد؛ تمام تمام... افسانهباوران و افسانهسازان میگویند...
عزیز من! نترس!
با صدای بلند گریه کن، شاید همسایهات با صدای گریۀ تو از خواب بیدار شود...».