مجله میدان آزادی: در تازهترین مطلب مجله میدان آزادی، به مناسبت سالگرد درگذشت سیمین بهبهانی، معلم، نویسنده، شاعر و غزلسرای معاصر ایرانی فهرستی از بهترین شعرهای این هنرمند بزرگ کشور را به انتخاب و مقدمه اعظم سعادتمند بخوانید:
از آبی آسمان سیمین
سیمین را با غزل زیبای «دوباره میسازمت وطن» شناختم ، شعری که روح هر ایرانی وطندوستی را درآغوش خود میگیرد و توامان برای فدایی وطن شدن و دوباره ساختنش، دلها و دستها را عاشقانه و امیدوارانه همراه خود میکند، غزلی که به گفتهی سیمین در اسفند 1360 سروده شده است و هنوز تپنده و سوزنده است و سرشار از اشتیاق مقدس ایستادن و ساختن و زیستن. استحکام کلام و عاطفهی سیال میهن دوستانهی این اثر مرا بر آن داشت تا شعرهای بیشتری از او بخوانم و با دنیای شعرش بیشتر مأنوس شوم و بعدها فهمیدم او سرایندهی بسیاری از تصنیفهایی که شنیدهام و دوست میداشتهام نیز هست.

«سیمین بهبهانی» (۲۸ تیر ۱۳۰۶ – ۲۸ مرداد ۱۳۹۳)، معلم، نویسنده، شاعر و غزلسرای معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران
از کلمات سیمین
سیمین بهبهانی از 28 تیر 1306 تا 28 مرداد 1393 مسافر این جهان بود و در 87 سال زندگی شاعرانهاش بسیار غزل سرود و در سرایش آن دست به نوآوری زد و کاملا به جاست او را مشهورترین بانوی غزلسرای فارسی بدانیم و از تاثیرگذارترین چهرههای غزل معاصر.
سیمین در زمانی که توجه جامعهی ادبی بیشتر به سوی شعر نیمایی و سپید بود به غزل وفادار ماند و از تلفیق اندیشههای نیما با غزل، راه تازهای در پیش روی دوستداران این قالب کهن باز کرد. گستردهکردن دایرهی واژگانی غزل، سرودن در وزنهای تازه، تنوع مضامین، درنگ بر موضوعات سیاسی اجتماعی و نقش پر رنگ وطن و اتفاقاتش در آثار سیمین از ویژگیهای شعر اوست. غزل سیمین روایت انسان است در موقعیتهای مختلف، از عشق گرفته تا فقر و جنگ و اسارت و آزادی.
سیمین در مقدمهی کتاب «جای پا» که دومین اثر اوست دیدگاه خودش را دربارهی شعر شرح می دهد، او خود را شاعری واقعیتگرا معرفی میکند که گرچه در برابر الههی عشق بارها زانو زده است اما عشق با ارزشتری را یافته که آن سعادت و آرامش جامعهای است که سیمین بخشی از آن است، او میگوید:
«قهرمانهای شعر من از میان صاحبان دردها انتخاب میشوند ... و اولین قطرۀ اشک یا فریاد خشم را هم خودم نثارشان میکنم».
سهتار شکسته، جای پا، چلچراغ، مرمر، خطی ز سرعت و از آتش، دشت ارژن و یک دریچه آزادی عناوین شماری از آثار اوست.
به بهانهی 28 مرداد که سالگرد درگذشت اوست، چهارده غزل از او را انتخاب کردهام که در ادامه میخوانیم:
1. دوباره میسازمت وطن
دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد سال مردهام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعرهی آنچنان خویش
کسی که «عظم رمیم» را دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه، به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی، به جاست کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش
2. شلوار تا خورده دارد
شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد
رخساره میتابم از او، اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد
بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این
خود گرچه رنج است بودن، «بادا مبادا» ندارد
تقتقکنان چوبدستش روی زمین مینهد مُهر
با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد
بر چهرهی سخت و خشکش پیدا خطوط ملال است
یعنی که با کاهش تن، جانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانی، خواهم شکیبایی از او
پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد
رو میکنم سوی او باز، تا گفتگویی کنم ساز
رفتهست و خالیست جایش، مردی که یک پا ندارد
3. و نگاه کن به شتر، آری
و نگاه کن به شتر، آری،که چگونه ساخته شد، باری
نه ز آب و گل که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی که چگونه دیدهفریب آمد
و سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری به عطش به شن به نمکزاران
و حضور گستره را دیدن به نگاهی از سر بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا ز شیار شوره نشان دارد
چو خطوط خشک پس از اشکی که به گونههات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت ز هر آنچه مایهی آگاهی
و تو این تهیشده را باید ز کدام هیچ بینباری
و درین تهیشده میبینی هَیَمان اُشتر عطشان را
که جنون برآمده با صبرش نرود سبک به گرانباری
و جنون دو نیشهی رخشان شد به صف خشونت دندانها
که ز صبر کینه به بار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کینتوزی رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد - و نگاه کن به شتر، آری
4. کودک روانه از پی بود
کودک روانه از پی بود، نقنقکنان که: من پسته
پول از کجا بیارم من؟ زن ناله کرد آهسته
کودک دوید در دکّان، پایی فشرد و عَرّی زد
گوشش گرفت دکاندار: کو صاحبت، زبانبسته؟
مادر کشید دستش را: دیدی که آبرومان رفت؟
کودک سری تکان می داد؛ دانسته یا ندانسته
یک سیر پسته صد تومان! نوشابه، بستنی... سرسام!
اندیشه کرد زن با خود، از رنجِ زندگی خسته:
دیروز گردوی تازه دیده است و چشم پوشیدهست
هر روز چشمپوشیهاش با روزِ پیش پیوسته
کودک روانه از پی بود، زن سوی او نگاه افکند
با دیدهای که خشمش را باران اشکها شسته
ناگاه جیب کودک را پر دید ــ وای! دزدیدی؟
کودک چو پسته میخندید، با یک دهان پر از پسته
5. دلم گرفته ای دوست !
دلم گرفته ای دوست ! هَوایِ گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم؟ کجا من؟!
کجا روم که راهی به گُلشنی ندارم
که دیده برگشودم، به کُنج تنگنا من
نبستهام به کس دل، نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا، جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هَوایِ گریه با من
6. مرا هزار امید است و هر هزار تویی
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظههای بولهوسیست
ستارهای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زآنهمه دشمن چو دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی ست
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
7. رفت آن سوار کولی
رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانهات کو؟
شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟
خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه
چشم سیاهچادر، با این چراغ مرده
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش، یک قطره ناسترده
در گیسوی تو نشکفت، آن بوسه لحظهلحظه
این شب نداشت ــ آری ــ الماس خردهخرده
بازیکنان ز گویی، خون میفشاند و میگفت
روزی سیاهچشمی، سرخی به ما سپرده
میرفت و گرد راهش، از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد، پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را، گیسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
8. بالا گرفته کار جنون
بالا گرفته کار جنون، کولی، دوباره زار بزن!
بغض فشرده میکُشدت؛ فریاد کن، هوار بزن!
عشق است جمله هستی تو، جانت به نقد اوست گرو؛
انکار خویشتن چه کنی؟ برشو به بام و جار بزن!
آتش گرفته جان و تنت، پوشیده بس نشد سخنت؟
شد تیره جان روشن تو، این پرده بر کنار بزن!
«حقحق» فکنده حقطلبی - آخر نه کم ز مرغ شبی:
دیوار خامشی بشکن؛ گلبانگ «یاریار» بزن!
درگیرودارِ شورش تن، بشکن، بدر، ز ریشه بکن؛
دل را بکش ز سینه برون، بر فرق انتظار بزن!
نه! این دلِ فضولِ تو را افزون بود شکنجه روا:
گوشش بکش، ز خانه ببر، درکوچهاش به دار بزن!
نه! نه! مباد این به جنون! کاین شبچراغ آتشِ و خون
طُرفهست، زو بساز نگین، بر تاج روزگار بزن!
نه! نه! گل است این دل تو، زیبندهی حمایل تو؛
سنجاق کن شلال بر او، بر دوش و بر، به کار بزن!
نه! نه! نگاه دار ولی، میعاد چون رسید، دلی
چون مرغکی شکار شده، بر نیزهی سوار بزن!
9. چه سکوت سرد سیاهی (شاعر پایین این غزل نوشته است 17 شهریور 1357،شامگاه جمعهی سیاه)
چه سکوت سرد سیاهی، چه سکوت سرد سیاهی!
نه فراغ ریزش اشکی، نه فروغ شعلهی آهی
نه به چهرهی تو خراشی، ز درون خسته نشانی
نه به سینهی تو خروشی، ز دل شکسته گواهی
چه به جز دمیدن سرخی، که شکفته از گل زخمی ؟
چه به جز دمیدن سربی، که نهفته در خم راهی؟
به نسیم کوی شهیدان، نفرستی از چه درودی؟
که غمین گذشته ز دشتی، نه گلی در او، نه گیاهی
همه دیده بسته ز وحشت، همه لبگزیده ز حسرت
نه بشارتی به کلامی، نه اشارتی به نگاهی
چو فروغ نیزه ببینی، ز گلوله بر حذرم کن!
که به شام گزمه جز اینها، نه ستاره هست و نه ماهی
به حریم تربت مردان، ز حریر پرده نظر کن
که به باد رفته چه سرها، به لزوم پاس کلاهی
من و بانگ نفرت و نفرین، که نمانده چاره به جز این
تو و همنوایی آمین، چو فغان کنم که : الهی...
10. بنویس! بنویس! بنویس
بنویس! بنویس! بنویس: اسطورۀ پایداری
تاریخ! ای فصل روشن! زین روزگارانِ تاری
بنویس: ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود
فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم هر چه داری
بنویس: پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی
بنویس: زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری
بنویس: قنداق نوزاد، بر ریسمان تاب میخورد
با روز، با هفته، با ماه، بر بام بیانتظاری
بنویس: کز تن جدا بود، آن ترد، آن شاخۀ عاج
با دستبند طلایی، با ناخنانش، نگاری
بنویس: کآنجا عروسک، چون صاحبش غرق خون بود
این چشمهایش پر از خاک، آن شیشههایش غباری
بنویس: کآنجا کبوتر، پرواز را خوش نمیداشت
از بس که در اوج میتاخت رویینهبازِ شکاری
بنویس: کآن گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت
بیزار از جفتجویی، بی بهره از پختهخواری
نستوه! نستوه مردا! این شیر دل، این تکاور
بشکوه! بشکوه مرگا! این از وطن پاسداری
بنویس از آنان که گفتند:«یا مرگ یا سرفرازی»
مردانه تا مرگ رفتند، بنویس! بنویس! آری
11. بروید تا بمانم
بروید تا بمانم، بروید تا بمانم
که من از وطن جدایی، به خدا نمیتوانم
چو مجال تن شود طی، چو بریزدم رگ و پی
تو همان «حکایت نی» ، شنوی ز استخوانم
شب غربت ار چه رنگین، ز بلور و نور آذین
به چه کار آیدم این، که در او نه شادمانم؟
ز گدازههای آتش، شب و روز در کشاکش
چو خیال من مشوش ، شده ذهن آسمانم
گُلِ روشنی نهان بِه، خفه در چراغدان بِه
که به گوشها سنان به، ز خروش گزمگانم
حرمی که سایه میزد، به سرم اگر بریزد
دلِ من کجا گریزد، که مقیمِ آسمانم؟
من و کودکان و پیران، غم جنگجو دلیران
به همین خموش ویران، که در اوست آشیانم
من و کنجِ این پریشان، به دیار سفلهکیشان
نروم که مهرِ ایشان، به گداوشی ستانم
اگر این کبود ایوان، نه گشاده است و خندان
ز من است و شهروندان، نه به وام، سایبانم
به امید روز بهتر، پی گام، گام دیگر
زدهام به سویِ باور، بروید تا بمانم
12. عشق آمد چنین سرخ
عشق آمد چنین سرخ، آه! با آن که دیر است
سرخ گل، رسته در برف، راستی دلپذیر است
عشق، ای عشق ای عشق، قله تا من چه راهی
گامهایم چه لرزان، دستهایم چه پیر است
آه! می ترسم ای دوست، کز نسیمی بلرزد
عشق، تردید تصویر، خفته در آبگیر است
کاکتوس جوان را، زادگه استواییست
من بیابان قطبی، سینهام سردسیر است
پیله پُرتر ز حجم است، دل ورمکرده گویی
میل پرواز با اوست، این که اینجا اسیر است
میل پرواز اما، بالها... بالهایش
ماند و در پیله پوسید، دیر شد... دیر... دیر است
آن که سرشار میرفت، دستها پر ز باور_
فقر بیباوری را، این زمان ناگزیر است
آن که در جستوخیزش، شیوهی آهوان بود
رام و آرام اینک، برهای سر به زیر است
آن که چتر غرورش، طوق رنگین کمان بود
سر فرو برده در لاک، شرمگینی حقیر است
عشق، ای مشعل سرخ، واپسین تابشت را
یأس خاکسترینم، بازتاب ضمیر است
13. چون درخت فروردین
چون درخت فروردین، پرشکوفه شد جانم
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جانپرور، امشب از برم بگذر
ورنه این چنین پرگل، تا سحر نمیمانم
لالهوار خورشیدی، در دلم شکوفا شد
صد بهار گرمیزا، سر زد از زمستانم
دانهی امید آخر، شد نهال بارآور
صد جوانه پیدا شد، از تلاش پنهانم
پرنیانِ مهتابم، در خموشی شبها
همچو کوه پابرجا، سر بِنه به دامانم
بوی یاسمن دارد، خوابگاه آغوشم
رنگ نسترن دارد، شانههای عریانم
شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد
موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم
کس به بزم میخواران، حال من نمیداند
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم
در کتاب دل، سیمین! حرف عشق میجویم
روی گونه میلرزد، سایههای مژگانم!
14. مخوان! مخوان! غلطانداز، دست شيطان را
مخوان! مخوان! غلطانداز، دست شيطان را
اگرچه نقش زند آيههای ايمان را
نمانَد اينهمه «مريمنما» چو برداری
نقاب روسپيان دريدهدامان را
شكوهِ مجمع خورشيدها نپنداری
فريب مزرعهی آفتابگردان را
شب است و گرمی آتشنمای كِرمی چند
نكرده گرم، نفسهای اين زمستان را
دروغ زَروَرقی بيش نيست اين گل و برگ
كه بستهاند به تن، شاخههای عريان را
نه آسمان، كه نگارينهایاست بر اين سقف
كشيدهاند در او نقش مهر تابان را
نمايشیاست كه از پشت پرده دست كسی
به رقص آورَد اين سايههای بیجان را
گمان كودكیام كو؟ چو آب و آينه صاف
قبول قصّهی شهزادگان و ديوان را
به مرگ باور خود گريه میكنم كه هنوز
يقين نداشته حتی وجود انسان را!