مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «هنر و ادبیات ضد آمریکایی» به سراغ بخشی از کتاب «رازهای سرزمین من»، نوشته «رضا براهنی» رفتهایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «مینو رضایی» در ادامه بخوانید:

«رضا براهنی» (۲۱ آذر ۱۳۱۴ – ۵ فروردین ۱۴۰۱) شاعر، داستاننویس، منتقد و فعال سیاسی ایرانی
«رازهای سرزمین من» یکی از حجیمترین، پرماجراترین و پرشخصیتترین رمانهای معاصر فارسی است. مرحوم «رضا براهنی» در این رمان که از شیوۀ مکتب آذربایجان بهره میبرد، سراغ آغاز نفوذ استعمار آمریکایی در ایران رفته است. هر فصل از کتاب اول رمان رازهای سرزمین من، از قول یکی از شخصیتها نوشته شده است که «ستوان بیلتمور» آمریکایی هم یکی از آنهاست. در بخشهای میانی «قول ستوان بیلتمور» او رابطهاش با خانوادهای فاسد در ایران را مرور میکند. خانوادهای که خود بیلتمور اعتراف دارد برای نفوذ و خیانت در یک سرزمین، حتما باید خانوادهای به همین شدت فاسد یافت. خانوادۀ «تیمسار شادان». با اینحال زنی به نام «تهمینه» که خواهر همسر تیمسار است از این فساد خانوادگی بری است و روزی ستوان بیلتمور تصمیم میگیرد به علت علاقهاش به پسر تهمینه، از او خواستگاری کند. در پروندۀ هنر و ادبیات ضد آمریکایی بریدهای از گفتگوی ستوان بیلتمور و تهمینه را انتخاب کردهایم. گفتگویی که نشانگر کنشگری آگاه در برابر نمایندۀ استعمار است:
«...من از شما تقاضای ازدواج کردم. علاوه بر این، شما را در وضع خاصی میبینم، من شما را در خطر میبینم. شما در تبریز، در کنار تیمسار در خطر هستید. ممکن است دست از پا خطا کنید و به او صدمه بزنید، و در نتیجه به زندان بیفتید و بچه بیسرپرست بماند. من از بچه فوقالعاده خوشم آمده. اگر قرار باشد زن من بشوید، من گذشتهی خودم را فراموش میکنم. البته نمیتوانم شغلم را از دست بدهم. ولی کارهایی از نوع رابطه با الی و تیمسار را قطع میکنم، و به شما قول میدهم که برای شما یک شوهر وفادار و برای بچه، پدر خوبی باشم.»
بلند شد. من هم بلند شدم. گفت:
«متأسفم. من گفتم که مسیر زندگی ما با هم فرق میکند. نمیتوانم دقیقاً حرفهایم را برای شما بزنم. همینقدر میدانم که هرگز به ذهنم خطور نکرده است که زن یک آمریکایی بشوم. در طول این چند ماه گذشته، به اندازهی چندین سال فکر کردهام. من قصد شوهر کردن ندارم. میخواهم زندگیام را وقف بزرگ کردن بچهام بکنم. احساس میکنم که دینی دارم که باید ادا کنم. و حتی فکر میکنم که نمیتوانم این دین را با ماندن پیش خواهرم یا برادرم، یا با رفتن پیش پدرم و ماندن پیش او ادا کنم. این دین را تنها با بزرگ کردن بچهام، به صورتی که دلم میخواهد بزرگش کنم، میتوانم ادا کنم. این مسیر انتخاب شده. راهش راه روشنی نیست. تاریک است. آیندهاش مبهم است. ولی به من یک هدف میدهد. و این هدف مهمتر از ازدواج، مهمتر از عاشق شدن مجدد، و مهمتر از رفاه و آسایش در سایهی تشکیل زندگی مجدد است. این هدف همیشه با من است، و من...»
گفتم:
«شما میخواهید بچهتان را طوری بزرگ کنید که انتقام پدرش را بگیرد. کشتن و تربیت یک بچه برای کشتن، هدف چندان باارزشی نیست.»
گفت:
«شما آقای ستوان بیلتمور در این باره مرا نصیحت نکنید. همه میدانند که زندگی نظامی یک افسر آمریکایی که قبلاً در کره بوده، و حالا هم در ایران است، به قتل و جنایت آغشته است. اگر هدف چندان باارزشی نیست، چرا شما آدمها را تربیت میکنید تا بکشند و خودتان از کشتن اشخاص ابا ندارید؟ وقتی که شما آدمها را تربیت میکنید تا آدمهای دیگر را بکشند، فکر نمیکنید که ما هم باید آدمهایی را تربیت کنیم تا قاتلهای تربیتشدهی شما را بکشند؟ و فکر نمیکنید که اگر من پسرم را به دست شما بسپارم، فردا از او هم یک قاتل بسازید که آدمهای دیگر را بکشد، آدمهایی که در عمرشان به کسی ظلمی نکردهاند؟ مسیر زندگی ما نه تنها از هم جداست، بلکه دقیقاً در برابر یکدیگر است. به همین دلیل فکر میکنم بهتر است شما بروید، و از این بابت هم حرفی هم به کسی نزنید. شما برادر مرا به راه خودتان انداختهاید. یک نفر کافی است. خواهش میکنم بروید. من به برادرم نخواهم گفت شما از من تقاضای ازدواج کردهاید. خواهش میکنم شما هم نگویید.»
و این آخرین بار بود که تهمینه را دیدم. ....
حالا که به پیشنهاد ازدواج فکر میکردم عصبانی میشدم. فکر میکردم خواسته بودم خدمتی به تهمینه بکنم. ولی بیش از هر چیز، صورت پسر تهمینه مرا به خود جلب کرده بود. و بیش از هر چیز میخواستم این پسر در اطراف من بزرگ شود. اصلا! نمیدانم چرا. ضمناً احساس میکردم که حتماً تهمینه زن خوبی میشد. گرچه به الی شباهت داشت، و من از الی واقعاً سیر شده بودم، ولی شخصیتش به کلی با او فرق میکرد. تودار بود. عمیق بود. و از سه روز پیش که با من به آن صورت برخورد کرده بود، قیافه و شخصیتش کاملاً برایم دگرگون شده بود. احساس میکردم که با دشمن سرسختی سروکار دارم. ازدواج یک راه شکست دادن آن دشمن بود. ولی میدانم که وقتی به او پیشنهاد ازدواج کردم، کاملاً خلوص نیت و قصد خدمت داشتم. وسطهای صحبت، شدیداً کینهی مرا نسبت به خودش تحریک کرد، و بعد نفرتش آنچنان اوج گرفت که تقریباً از خانه بیرونم کرد. نفرت سیاسی او تبدیل به یک نفرت کینهتوزانهی شخصی شده بود. و به همین دلیل باید پیدایش میکردم.
به هوشنگ گفتم:
«تو از طریق ساواک سعی کن پیدایش کنی... .»
هوشنگ رفت. فوراً نامهای به مستشاری مرکز نوشتم، و جریان دررفتن خواهرزن تیمسار را شرح دادم. میترسیدم پس از آنکه پیدایش کردند و یا به دلایلی که حتماً تیمسار خواهد خواست دستگیرش کنند، دستگیرش کردند، حرفهای چندروز پیش مرا هم با مقامات مربوط در میان بگذارد. به همین دلیل زاویهای را انتخاب کردم که طبق آن هر حرفی دربارهی من بزند، بیشتر جنبهی افترا و بهتان داشته باشد. به همین دلیل آن قسمت از شخصیت تهمینه را که بالقوه خطرناک بود، گندهتر کردم. از او، تصویر یک زن سیاسی افراطی را کشیدم که باید پیدا شود و زیر نظر گرفته شود، چون ممکن است اسرار زندگی تیمسار شادان را که یکی از متحدان پروپاقرص آمریکا در آذربایجان است با دشمنان دولت شاهنشاهی و آمریکا در میان بگذارد. بدین ترتیب مستشاری مرکز خود را ملزم میدید که در جهت پیدا کردن و زیر نظر گرفتن تهمینه اقدام لازم را بکند. مسأله این بود: مستشاری خودش نمیتوانست مستقیماً تحقیق کند. از آمریکاییهایی که با ساواک همکاری میکردند و اعضای ساواک را تربیت میکردند، درخواست میکرد که آنها از ساواک بخواهند زن را پیدا کند. پلیس و آگاهی تهران و ژاندارمری هم خبر میشدند، و بالاخره تهمینه را پیدا میکردند. تهدیدهایی که او به جان تیمسار کرده بود، کافی بود که او را در زندان نگه دارد. میماند مسألهی بچه. در آن لحظات آخر من قدم جلو میگذاشتم و به تیمسار پیشنهاد جالبی میکردم. یعنی درواقع پیشنهاد او را با کمی تغییر قبول میکردم: بچه را خودم میپذیرفتم، و میبردمش آمریکا.»