مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «هنر و ادبیات ضد آمریکایی» به سراغ بخشی از کتاب «فردا شکل امروز نیست»، نوشتۀ «نادر ابراهیمی» رفتهایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «عصمت زارعی» -پژوهشگر ادبیات معاصر- در ادامه بخوانید:

«نادر ابراهیمی»، (زادۀ 1315-درگذشتۀ 1387) نویسنده ایرانی
«فردا شکل امروز نیست» یکی از کتابهای کمترخواندهشدۀ نادر ابراهیمیست؛ مجموعهای از داستانهای کوتاه که هر یک، فضای اجتماعی و سیاسی پیرامون انقلاب اسلامی را از زاویهای متفاوت روایت میکنند؛ گاه سیاسی، گاه اجتماعی، گاه روانشناختی، گاه نقادانه و آسیبشناسانه و در برخی داستانها آمیخته با طنزی تلخ.
نادر ابراهیمی اساساً نویسندهای ضدسلطه است. در آثاری چون «آتش بدون دود»، «یک عاشقانه آرام»، «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد» و «هزارپای سیاه و قصههای صحرا» اگرچه آمریکا موضوع اصلی داستانها نیست، در پسزمینۀ سیاسی اثر، اشارات انتقادی مختصری به وابستگی حکومت پهلوی به غرب و آمریکا دیده میشود (و شاید آثار دیگرش که نگارنده این متن آنها را ندیده است)؛ ولی بهطور ویژه در داستان کوتاه «یک روز قبل از همیشه» که در کتاب «فردا شکل امروز نیست» منتشر شده و فیلمنامه «آخرین عادل غرب»، ابراهیمی، آمریکا را موضوع اصلی داستان خود قرار داده است.
آنچه «یک روز قبل از همیشه» را متفاوت میکند، صرفاً آمریکاستیزی آن نیست؛ ابراهیمی در این داستان، آمریکا را در مقام یک کشور یا دولت منفرد تصویر نمیکند؛ بلکه از شبکهای سخن میگوید که سرمایه، سیاست، رسانه، قدرت و حتی افکار عمومی را به یکدیگر متصل و ابزار سلطه خود کرده است.
شخصیت اصلی داستان «یک روز قبل از همیشه»، «پزشک مبشریان»، دانشمندی جهانوطن و بهشدت نگران سرنوشت انسان و محیط زیست است. او معتقد است فقط یک اشتباه کوچک میتواند جهان را نابود کند. مبشریان روزی متوجه میشود آمریکا به کشور کوچک و فقیری به نام «تیلامیریان» یک کارخانه تولید محصولی به نام «کمیستوپلاسم» فروخته است که قرار است محصولات زیبا و بادوامی تولید کند و پیشپیش عکسهای این محصول خوشآبورنگ را در مطبوعات منتشر کرده است. او با آزمایشگاه سیارش به تیلامیریان میرود تا مواد اولیه را از نظر سلامت محیط زیست بررسی کند. به سختی و طرفهالحیل موفق به انجام آزمایش میشود و متوجه میشود اثر مخرب و مهلک ترکیب بخارات ناشی از ترکیبات این کارخانه با ازت هوا میتواند جان همه موجودات زمین را بگیرد.
تنها سه روز تا افتتاح کارخانه باقی مانده است. او برای نجات مردم، سراغ نخستوزیر، رئیسجمهور، وزیر صنایع، وزیر بهداشت و دیگر مسئولان میرود. همه با احترام از او که دانشمندی جهانی، سرشناس و بنام است، استقبال میکنند؛ اما هیچکس کاری نمیکند. یکی وعده ناهار هفته آینده را میدهد، دیگری مهمانی، آن یکی قول میدهد پس از پایان جلسه کمیسیون بودجه او را ببیند؛ بنابراین مبشریان بعد از این تلاشهای بینتیجه به مطبوعات پناه میبرد. به دفتر بزرگترین و معروفترین روزنامه کشور تیلامیریان، میرود و تمام ماجرا را به سردبیر میگوید:
«سردبیر بعد از آنکه با دقت و حوصلۀ فراوان به سخنان استاد بزرگ گوش سپرد، مسئول صفحۀ گزارشهای ویژه و سرگرمیها را صدا کرد و گفت: فوراً یک گزارش ویژه دقیق و کاملاً مؤثر و سرگرمکننده از آنچه استاد میفرمایند تهیه کن و در اولین فرصت بفرست برای چاپ.
مسئول صفحهٔ نامبرده گفت: تهیه گزارش با من، انتخاب «اولین فرصت» با مسئول آگهیها.
مسئول آگهیها گفت: مگر همینطور کشکی میشود چنین گزارشی را چاپ کرد؟ کمیستوپلاسم دو صفحه آگهی رنگی ثابت توی روزنامهٔ ما دارد. اگر خبر کوچکی هم علیه کمیستوپلاسم بنویسیم به روز سیاه میافتیم.
پزشک مبشریان بهتزده گفت: جهان نابود میشود.
سردبیر پرسید: کی؟
مبشریان گفت: خیلی خیلی زود.
گفت تا آن زمان من باید حقوق کارمندانم را بدهم، و بدون آگهی، آن هم آگهی رنگی دو صفحهای، چطور میتوانم این وظیفه را انجام بدهم؟»
مبشریان که میبیند رسانهای که قرار است حافظ حقیقت و ناظر قدرت باشد، خود به بخشی از همان شبکۀ قدرت تبدیل شده است، سراغ مردم میرود:
«پزشک مبشریان راه افتاد توی خیابانها تا ارتباط مستقیم برقرار کند و مردم، تودهٔ مردم را در جریان فاجعهٔ قریبالوقوع بگذارد. در پارکها و مكانهای شلوغ روی چهارپایه رفت و سخنرانی کرد و حرفهای بسیار دردناکی زد. هیچکس هم مزاحم او نشد. هیچکس جلوی او را نگرفت. هیچکس با او به مخالفت برنخاست. حق دفاع از انسانیت و آزادی بیان، صددرصد محفوظ ماند. حتى مأموران امنیتی هم کتکش نزدند. فقط زمزمهای پیچید، در همهجا و هرجا که مبشریان سخن میگفت و این زمزمه نتیجهٔ طبیعی آزادی بیان برای همگان بود.
زمزمه میگفت این پیرمرد آلت فعل کارخانهایست که رقیب کارخانه کمیستوپلاسم است. پول گرفته تا کمیستوپلاسم را بدنام کند. یکی نیست به این پیرمرد مُردنی بگوید: آخر بدبخت! در این سنوسال پول چرا میگیری؟ خیانت چرا میکنی؟ رشوه و باجسبیل چرا میپذیری؟»
مبشریان که بیشتر راههای معمول و قانونی مبارزه را امتحان کرده است: هشدار علمی، دولت، مطبوعات و افکار عمومی، به آخرین طناب میآویزد. سراغ نهاد امنیتی و قضایی و به دیدن دادستان کل کشور تیلامیریان میرود:
«...دادستان جواب میدهد من فقط ده دقیقه وقتتان را میگیرم و راحتتان میکنم ما در جریان همه کارهایی که تاکنون کردهاید هستیم. هفتاد و هفت مأمور امنیتی در تمام این مدت شما را زیر نظر داشتهاند؛ بنابراین چیزی نیست که ما ندانیم اما چیزی هست که شما نمیدانید. بنشینید، بشنوید بروید... رامین مبشریان ولو میشود.
دادستان میگوید شما، آقا، به هیچ قیمتی نمیتوانید با کمیستوپلاسم بجنگید. متأسفم اما به هیچ قیمتی نمیتوانید...
-میتوانم آقا و میجنگم تا دقیقه آخر، تا ثانیه آخر. من اگر نتوانم با یک یا چند سرمایهدار بدبخت که میخواهند بشریت و هستی را از میان ببرند بجنگم، لایق زندگی نیستم.
-هستید؛ اما نمیتوانید بجنگید؛ زیرا با چند سرمایهدار بدبخت روبهرو نیستید، با جهان قدرت روبهرو هستید. کمیستوپلاسم، تا این لحظه صد میلیون سهم فروخته شده دارد؛ صد میلیون.
-خب؟
-سی میلیون از این سهام متعلق به آمریکاست.
-خب...
-بیست میلیون متعلق به همهٔ کشورهای اروپایی.
-خب باشد.
-خب باشد؟ فقط یک میلیون از سهام کمیستوپلاسم متعلق به کسیست که ظاهراً صاحب کارخانه است.
- بدیهیست.
- حالا شما بگویید که امیدوارید به چه کسی شکایت کنید؟»
دادستان همچنین در ادامه به ترتیب سهم نخستوزیر و وزرا و امرای ارتش کشور تیلامیریان و مطبوعات و نمایندگان مردم و حتی دیگر سلاطین جهان و حتی مقامات مذهبی جهان را برمیشمرد...
مبشریان میپرسد:
«و به این ترتیب دادستان کل کشور تیلامیریان؟
دادستان به ملاحت و شیرینی میخندد و میگوید: جناب استاد مبشریان از شما خواهش میکنم این چند ساعت را نزد من بمانید و مراسم افتتاح کارخانه را از تلویزیون من تماشا کنید!»
مبشریان مستأصل و حیران و خسته و البته همچنان نگران و دغدغهمند و چارهجو به همسرش تلفن میکند و با یک مسئله عجیب مواجه میشود. همسرش میگوید:
«ضمناً اینجا پاکتی هست که از تیلامیریان برای من آمده و توی آن صدبرگ سهم کارخانه کمیستوپلاسم هست، چه کارش کنم؟»
او شاهد یک سیستم خورنده یکپارچه است که اختاپوس سرمایهداری آمریکا در قالب تولیدات خوشمنظر و فریبندهای که در اصل به کشتار جمعی میانجامد، به وجود آورده است و تنها توسط آدمکهای مصنوعی نوکرصفتی که یا ظاهراً صاحب کارخانه بودند یا سیاستمدار وابسته، و آمریکا آنها را «شرقی مقبول» مینامد، پشتیبانی نمیشود، بلکه با یک سازوکار رسانهای بههمپیوسته، سرمایه و قدرت و سیاست را به هم گره زده است و مبارزۀ معمول را دشوار کرده است.
مبشریان میبیند دیگر راهی نمییابد. هیچ چارهای جز فریاد زدن برای مبشریان باقی نمانده است. به خیابان میرود، جلوی مغازهای میرسد که تلویزیونش روشن است و مراسم افتتاح کارخانه را زنده نشان میدهد:
«ناگهان میچرخد به طرف عابران، مثل لبوفروشهای قدیمی خودمان دستش را میگذارد بیخ گوشش، دهانش را یک عالم باز میکند و نعره میکشد: بشر! آخه یه کاری بکن لامصب! بشریتت مالید.»
در این میان، خاطرهای که همسر نادر ابراهیمی سالها بعد نقل کرده نیز جالب توجه است. ایشان در یک مصاحبه نقل کردند که یکی از رادیوهای وابسته به آمریکا یک روز با ایشان تماس میگیرند برای مصاحبه درباره نادر ابراهیمی! البته ایشان به دلیل مواضع ضدآمریکایی رد میکنند؛ اما این مسأله که این سیستم بلعنده فراگیر حتی مخالف خود را نیز میخواهد به بخشی از شبکه ارتباطی و رسانهای خویش تبدیل کند، بخش پایانی همین داستان را در ذهن ما تداعی میکند و درکپذیرتر.
علاوه بر این، در پایان داستانهای این مجموعه، تاریخ نگارش هر داستان ثبت شده و تاریخ چاپ اول این داستان، شهریور ۱۳۵۸ است؛ یعنی کمتر از دو ماه پیش از تسخیر سفارت آمریکا. این فاصلۀ زمانی کوتاه، بهویژه در خوانش امروز ما، جالب است.
اگرچه داستانهای این مجموعه، متناسب با فضای آن سالها، صریحتر و بیپردهترند و این داستان نیز ممکن است کمپرداخته به نظر برسد، اما این همزمانی فریاد نویسنده با فریاد جامعهای که هنوز در آستانۀ یکی از مهمترین رخدادهای سیاسی تاریخ معاصر ایران ایستاده بود، قابل توجه است. همچنین دریافت نادر ابراهیمی از ماهیت سلطه و سازوکارهای آن، چیزی فراتر از تنها یک موضع سیاسی و روزمره و واکنشی است. گویی نویسنده، پیش از آنکه حوادث آینده خود را آشکار کنند، بخشی از منطق پنهان آنها را دیده و فهمیده است. از این منظر، داستان را میتوان نشانهای از شناخت عمیق نادر ابراهیمی از حقیقتِ جهان، مناسبات قدرت، روح زمانه و روان مردمی دانست که در آن میزیست؛ شناختی که برای او صرفاً آگاهی نبود، بلکه با نوعی احساس رسالت نویسندگی درآمیخته بود و این همصدایی یا پیشآگاهی او نسبت به روح زمانه و کنش در لحظه تاریخی، به این داستان اهمیت میبخشد.