مجله میدان آزادی: امروز چهارم آبان روز بزرگداشت ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم متخلص به «رودکی» و «رودکی سمرقندی» شاعر فارسیسرای سرشناس ایرانی است. تکنگاری رودکی را با نگاهی به شعر و زندگی این شاعر بزرگ به قلم دکتر مجید ابراهیمیان -دکترای زبان و ادبیات فارسی- بخوانید:
برای پدر شعر فارسی: جعفربنمحمد رودکی سمرقندی
پیر خردمند خراسان بزرگ
امیرنصر سامانی بیش از هزار سال پیش حاکم خراسان بزرگ بود. خراسان بزرگ امروز بین ایران و ترکمنستان و افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان پخش و پلا شده است. مدیونید اگر خیال کنید در این تکهتکه شدن قصد و منظور و خدای نکرده نقشهای در کار بوده است، زیرا اصولاً همه چیز در این عالم تصادفی است و تمام توطئهها توهم و خیالی بیش نیست.
مرکز حکومت این پادشاهِ سلسلهی سامانیان شهر سمرقند بود؛ همان که الان در کشور ازبکستان است. نظامی عروضی بیش از دویست سال بعد از مرگ این نصر پسر احمد، قصهای سختباور نقل میکند. قصه از این قرار است که نصر سامانی مانند کوچنشینها زمستانها میرفت به بخارا و تابستانها تشریفش را به سمرقند یا به شهری دیگر از خراسان میآورد. هر دو شهر در ازبکستان امروزیاند. آن وقتها کولر و بخاری در کار نبود و برای آسایش بیشتر مجبور به ییلاق و قشلاق بودند. یک سال عوضِ سمرقند رفت به هرات. بهار را در بادغیس، شمال شرقی هرات افغانستان امروزی گذراند. بعد در همان حوالی چرخید و بس که خوشآب و هوا و باصفا بود و بس که آنجا خوش گذشت، گفت: «کجا رویم که از این خوشتر مقامگاه نباشد!» فصلها از پیِ هم گذشت و سالها دنبال هم آمد تا شد چهار سال. دلِ همه برای خانه و زندگی تنگ شد. هیچ کس هم جرئت نمیکرد کلمهای به شاه بگوید. رفتند سراغ شاعری که اتفاقاً خوب ساز میزد و صدای خوبی هم داشت. به او التماس دعا گفتند که ما را از این اوضاع نجات بده. پنج هزار دینار نیز جایزه برایش تعیین کردند.
شاعر که دیده بود شاه دلبستهی آب و هوا و خوراکیها و مناظر این دیار شده است، غزلی در وصف حال و هوای وطنشان سرود تا نصر بیخیال هرات شود و برگردد به بخارا:
بادِ (بوی) جوی مولیان آید همی
یادِ یارِ مهربان آید همی
چه دردسرتان بدهم که عینهو فیلمهای زیبای هندی شعر و آهنگ چنگ و فرود و فراز خواننده، امیر را چنان بیخود کرد که بدون کفش و زین پرید روی اسب و تاخت بهسوی بخارا. نویسندهی چهارمقاله میگوید: «عنان تا بخارا هیچ جای بازنگرفت.» یعنی فاصلهی هفتصد کیلومتری هرات تا بخارا را بدون استراحت رفت.
اینکه این داستان چقدر راست است و اینکه اصل ماجرای سروده شدن این شعر ربطی به امیرنصر نداشته و چیزهای دیگر، خیلی اهمیت ندارد. این مهم است که شاعر این شعر، یعنی رودکی سمرقندی، آنچنان در شعر و شاعری و خنیاگری صاحب مقام و آوازه بوده است که وجود این قصهها حتی دویست سال بعد از مرگش رایج باشد. و چون به توان شاعری او باور داشتند، این قصه را باورناپذیر ندانستند. شاعران بعد از رودکی همیشه در حسرت سرودن شعرهایی مانند شعرهای او بودهاند؛ درست همین حسی که شعرای بعد از حافظ و سعدی قرنها در دل خود داشتهاند و به نتیجهی ویژهای هم نرسید.
این آقای رودکی اسمش جعفر بوده و نام پدرش محمد، کنیهاش هم ابوعبدالله. مطمئناً نمیشود گفت رودکی پدر شعر فارسی بوده است، زیرا قطعاً پیش از او شاعران بسیاری بودهاند که در آن حال و هوا رودکی توانسته اشعاری بر سبک آنها و شاید بهتر از آنها بسراید. ولی این لقبِ معروفِ اوست و اشکالی هم ندارد، چون از شاعران پیش از او عملاً چیزی به دست ما نرسیده است. از خود رودکی هم حدود هزار بیت به ما رسیده. در یک نقل اغراقآمیز او یک میلیون و سیصد هزار بیت داشته است. اما یحتمل مشکل از بدخوانی بیت رشیدی سمرقندی باشد:
شعر او را برشمردم سیزده ره، صد هزار
هم فزون آید اگر چونانْش باید بشمری
بنابراین ممکن است صد هزار بیت باشد که آن هم عدد تقریباً بزرگی است.
این هزار بیت نیز مستقیم به دست ما نرسیده است. چند بیتی در «تاریخ بیهقی» بوده، چند شعری در «چهارمقاله» آمده و از «تاریخ سیستان» هم ابیاتی از او به ما رسیده است. همچنین چندین و چند کتاب دیگر مانند «حدائقالسحر» و «ترجمانالبلاغه» و «لغت فرس اسدی» و دیگر کتابها شعرهایی از او را ثبت کردهاند تا ادیبان و استادان معاصر مانند سعید نفیسی آنها را در کنار هم بنهند و نامش بشود دیوان رودکی. اکنون نیز نام رودکی بیش از ایران در تاجیکستان و ازبکستان بلند است. از سویی برای بزرگ کردن و قدمتدار بودن خودشان از آن بهره میبرند و از سوی دیگر این نام یکی از پلهای فرهنگی میان ایران و آن کشورهاست.
اکنون ببینیم آقای جعفر رودکی در آن هزار بیت چه گفته و برای امروز ما چه ارمغانی دارد. رودکی شعر سادهای دارد. معنایش نیز در دسترس و فهمیدنی است. آن وقتها هنوز اشعار استعاری و چندبُعدیِ امثال حافظ و ابیات پیچیده و تصویری مانند بیدل باب نشده بود. رودکی اهل مبالغه و زیادهگویی نیست و در شعرش چندان از صنایع ادبی گوناگون بهره نبرده. شعرش ساده و روان است، در عین حال معنیدار و لمسشدنی.
وقتی از پیری سخن میگوید، صدای پیرمردی دندانفروریخته را میشنوی که گذر ایام یا شکنجهای خاص بیناییاش را گرفته و در خیال روزهایی است که با یک شعر و یک سرود و یک نوا دلبرکان نازکبدن شکارش میشدهاند:
مرا بسود و فرویخت هرچه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود...
بسا کنیزک نیکو که میل داشت بدو
به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
هنگام گفتن از غنیمتشماری وقتها مانند قدیسی میشود که از آسمان پیام زودگذر بودن فرصتها را به آدمیان گوشزد میکند:
زآمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد
همچنین:
رفت آنکه رفت و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
انگار ترجمهی شعر منسوب به امیرالمؤمنین علیهالسلام در همین بیت اوست:
ما فات مضی و ما سیأتیک فأین؟
قم، فاغتنم الفرصة بین العدمین
آنچه رفت گذشته و آنچه خواهد آمد کجاست؟ برخیز و میان این دو نبوده فرصت را غنیمت بشمار.
گویی خیام از روی دست او رباعی گفته و حافظ در هنریترین وجه آن را بازنمایی کرده است. از این حیثها او حتماً پدر شعر فارسی است. برای او ستیز با هستی ممکن نیست:
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتیست، کِی پذیرد همواری؟
شعرای بسیاری این حرف را با بیانهای دیگر گفتند:
بر آستانهی تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
یا
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است (پروین اعتصامی)
برای او، آنان که از درِ مرگ گذشتهاند بازگشتنی نیستند، حتی به هزاران ناله و زاری:
شو تا قیامت آید زاری کن
کِی رفته را به زاری بازآری؟
خیام نیز همین خط را گرفت و گفت:
از جملهی رفتگانِ این راهِ دراز
بازآمدهای کو که به ما گوید راز؟
فردوسی هم در ابتدای رستم و سهراب به همین معنی میرسد:
همه تا درِ آز رفته فراز
به کس بر نشد این درِ راز باز
لُبّ فریبندگی اطوار دنیا را او کشف کرده است و از پس ده قرن با ما میگوید: «شاد بودهست از این جهان هرگز/ هیچ کس؟ تا از او تو باشی شاد؟» و عوضِ حسرت خوردن بر زندگی دیگران، رودکی پندی از زمانه را با تو مرور میکند:
به روزِ نیکِ کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روزِ تو آرزومند است
اینها همه دوای افسردگان بابت فقدانهاست.
بنابراین رودکی در نوع خود حکیمی شیرینسخن است. اگر برخی اشعار او را حساب نکنیم، قشری از اشعار او میتواند در کلاسهای حکمت و مهارتهای زندگی تدریس شود:
با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست
تا انسانها دنبال اصلاح اعمال و افکار خطای خود شوند. دروغهایی که این روزها در قالبهای موفقیت و زندگی شاد به خورد خلقالله میدهند، در نهایت آنها را افسردهتر خواهد کرد:
مهر مفکن بر این سرای سپنج
کاین جهان پاک بازیای نیرنج
بر این کاروانسرا دل نبند، زیرا تمامِ جهان بازیِ نیرنگآلودی است.
وقتی منظومهی «کلیله و دمنه» را سرود، همان امیرنصر چهل هزار درهم نثارش کرد. از آن کلیله و دمنه نیز جز چند بیت نمانده است، اگرچه آن چند بیت نیز انصافاً در نوع خودش فوقالعاده است، بهویژه مقدمهی پنجبیتی معروفش:
تا جهان بود از سرِ آدم فراز
کس نبود از رازِ دانش بینیاز
مردمانِ بخرد اندر هر زمان
رازِ دانش را به هر گونه زبان
گِرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همیبنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است
وز همه بد بر تنِ تو جوشن است
هر که را ایزدْش لختی هوش داد
روزگار او را بسنده اوستاد
چنین است که میتوان به رودکی، پدر پیر و نابیناشدهی شعر فارسی، فخر ورزید؛ فارغ از مرزها و بازیهای سیاسی مردان سیاست. میتوان سخن او را شنید و بهجای متاع زودگذر و نابودشوندهی دنیا، در پیِ دانش و معرفت و ادراک هستی و انسان و خداوند شد. برای کسانی که علاقه به افتخاری در زندگی خود دارند، رودکی دلیلی برای افتخار کردن دارد: پیری خردمند از پسِ هزار سال به زبان امروز ما با ما سخن میگوید؛ خاصیتی که بسیاری از ملتها و زبانهای دنیا از آن محروماند.