پنجشنبه 14 فروردین 1404 / خواندن: 15 دقیقه
به مناسبت تولد مرد عاشقانه‌های آرام؛

تک‌نگاری: نگاهی به زندگی و آثار «نادر ابراهیمی»

برای شناخت نادر ابراهیمی باید جامعِ حرکاتِ او را دید. باید دید که او علیرغم پیشنهادهای وسوسه‌کننده‌ای که در زندگی شغلی و هنری‌اش داشت، ایمان و اعتقادهایش را فدای هر پیشنهاد و موج اجتماعی نکرد. برای او وطن یک قبله‌ی مشخص بود که لازم بود به مخاطب آن را بشناساند. حالا با نوشتن، با فیلم ساختن، با سرود و ترانه و یا با هر فعالیتی که تقدس و عزت وطن را در ذهن مخاطب جا بیندازد.

5
تک‌نگاری: نگاهی به زندگی و آثار «نادر ابراهیمی»

مجله میدان آزادی: چهاردهم فروردین سالروز تولد نویسنده‌ای است که اگرچه همه او را با یک عاشقانه‌ی آرام می‌شناسند اما لحظه لحظه‌ی زندگی و آثارش از درون ناآرام او می‌گویند اگرچه ظاهری آرام داشت. نویسنده‌ای که خود را ابوالمشاغل نامید اما امروز همه او را با قلمش و کتاب‌هایش می‌شناسند. سخن از نادر ابراهیمی است؛ نویسنده، فیلمساز، روزنامه‌نگار و مترجم ایرانی که در نیمه‌ی فروردین 1315 به دنیا آمد تا فخر ادبیات معاصر ایران شود. به مناسبت تولد 89 سالگی نادر ابراهیمی، سیده‌زهرا برقعی نگاهی داشته است به زندگی و آثار او که در ادامه بخوانید:

 

سلطانِ ترکیب‌های تازه

نادر ابراهیمی، متولد 1315 در شهر تهران؛ مردی با هزار سودای ساختن و رفتن و گفتن؛ مردی که با کارنامه‌ای پر از انواع فعالیت‌ها و فیلم‌ها و سرودها و کتاب‌ها، خودش را ابن‌مشغله و ابوالمشاغل می‌نامید و تا روزهای آخر عمرش، راه برای رفتن، بسیار داشت و واژگان برای نوشتن.

نادر ابراهیمی در دورانی نویسنده شد که روشنفکران، میتینگ‌های سیگار با سیگار روشن کردن و حرف‌های قلمبه زدن را داشتند مد می‌کردند. افسار کلمات افتاده ‌بود دست افرادی که خود را تئوریسین و جامعه‌شناس می‌دانستند و قرار بود یا همه را با خود همراه کنند یا آن‌ها که همراهی نمی‌کنند را به شدت زمین بکوبند. در این شرایط، نادر می‌خواست بنویسد و مستقل هم بنویسد. می‌خواست بدون پز و ادای جامعه‌پسند و روشنفکر متحیر کن، قلم ساده و مقیّد و محترمی را به خدمت بگیرد و بنویسد. 

در آن زمان یعنی دهه‌های 30 و 40 و 50، نادر سخت‌کوشانه تلاش کرد تا شغلی به دست آورد؛ از دکه‌ی خطاطی و کارگری چاپخانه و صندوقداری بانک و میرزایی حجره‌ی فرش بگیر تا فعالیت در شرکت‌ها و موسسه‌های فرهنگی و سینمایی و مطبوعاتی. او در دو کتاب «ابن‌مشغله» و «ابوالمشاغل»، تمام این شغل‌های رنگ‌به‌رنگ و پر از تجربه را تعریف می‌کند و از همه مهم‌تر نخ تسبیح این شغل عوض‌کردن‌ها، انسان زیستن و آگاه زیستن است. 

خودش می‌گوید:

گمان نمی‌کردم که در هیچ شغلی نتوانم آنقدر دوام بیاورم که لااقل یکبار یک درجه ترفیع بگیرم و لذتِ اضافه حقوق و تعویض رتبه را حس کنم و مژده‌ی افزایش و «ترقّی» را به خانه ببرم.

نادر ابراهیمی در سال‌های پیش از انقلاب و در میانه‌ی شغل عوض کردن‌های مکرر، بازی‌های سیاسی را با عضویت در یک حزب، تجربه کرد و سال‌ها به خاطر این تجربه، توبیخ و زندانی هم شد. اما وقتی کسی نادر ابراهیمی را بخواهد بشناسد باید جامعِ حرکاتِ او را ببیند. باید ببیند که او علیرغم پیشنهادهای وسوسه‌کننده‌ای که در زندگی شغلی و هنری‌اش داشت، ایمان و اعتقادهایش را فدای هر پیشنهاد و موج اجتماعی نکرد. برای او وطن یک قبله‌ی مشخص بود که لازم بود به مخاطب آن را بشناساند. حالا با نوشتن، با فیلم ساختن، با سرود و ترانه و یا با هر فعالیتی که تقدس و عزت وطن را در ذهن مخاطب جا بیندازد. شاید تجربه‌ی عضویت در حزب سیاسیِ او را هم باید در همین حلقه جا داد. همان‌طور که او سال‌های بعد و با شروع انقلاب مردم ایران در سال 1357، این حقیقت را دریافت که باید با این آرمان جلو آمد و در سال‌های جنگ، حتی تجربه‌ی حضور در خط مقدم جبهه را آزمود تا بتواند دیدِ درست و حقیقی در مورد وطن و جنگیدن برای آزادی وطن در ذهن داشته ‌باشد. کتاب «با سرود خوان جنگ در خطه‌ی نام و ننگ» حاصل همین تجربه است.

او در جایی در کتاب ابن مشغله در مورد خودش می‌نویسد: 

به گمان من هر آدمی را کله‌شقی‌هایش می‌سازد، یعنی به اعتبار کله‌شقی‌اش، آدم است. 

و توضیح می‌دهد که کله‌شقی به معنای خودخواهی نیست:

 آدمِ خودخواه، آدمِ درمانده‌ی مفلوکِ تو سری خورِ بدبختِ سیه‌روزی است که تن به هر جور نوکری می‌دهد... اما آدم کله‌شقِ مغرور، آدمی است که به خاطر هدفی، ایمانی، اعتقادی، باوری... حاضر است به راحتی تمام زندگی و «خود»ش را فدا کند.

در همین مانیفستِ مقید و مومنانه، نادر ابراهیمی حاضر به سازش با هیچ‌کس بر سرِ اعتقادات خودش نیست. می‌گوید: 

منظور من از «سازش»، فدا کردنِ یک «باور» و «اعتقاد» است در زمانی که هنوز به صحّتِ آن باور و اعتقاد، ایمان داریم.

و کله‌شقی‌های نادر ابراهیمی هم تمام‌شدنی نیست؛ او می‌تواند در جایی ماندگار باشد و حقوق خوب دربیاورد و ترفیع درجه بگیرد؛ می‌تواند در نویسندگی‌اش به یک اسطوره‌ی بی‌بدیل تبدیل شود و با توجه به موضوعاتِ روزِ جامعه، خوش‌رقصی کند و کتابِ پرفروش و پرمشتری بنویسد؛ می‌تواند فیلمی بسازد که ستاره‌هایش مردمِ شهر را جلوی دکه‌ی سینماها به صف بکشد؛ می‌تواند حرفی بزند که جامعه‌ی روشنفکرِ میدان‌دارِ آن روزها خوشش بیاید و تحویلش بگیرند و در رسانه‌ها و مجلاتشان او را مشهور کنند؛ اما این کار را نمی‌کند. او دست می‌گذارد روی سوژه‌هایی که برای کمتر کسی، حلوای تنترانی است. سوژه‌هایی برای شناساندن وطن و قهرمانان آن.
 
نادر ابراهیمی در کنار مستندسازی در مجموعه‌ی «سفرهای هامی و کامی» و مدیریت موسسه‌ی «سازمان همگام با کودکان و نوجوانان» که به ایران‌شناسی اهتمام ویژه داشت، فیلم‌نامه‌ی بلندش یعنی «آتش بدونِ دود» را هم با کارگردانی خودش به فیلم ماندگاری در تاریخ سینمای ایران تبدیل می‌کند که باز هم سوژه‌ی گمنامی را در گوشه‌ای از ایران و سرزمین گنبد و ترکمن صحرا روایت می‌کند. خطِ وطن‌شناسی و شناختنِ آرمان‌ها در تمام فعالیت‌های نادر، نبض می‌زند و فعال است.

نادر در کنار فعالیت‌های ادبی خود، با نوشتن کتاب‌های جدی تحلیلی، مثل «صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها»  که تاریخ تحلیلی پنج‌هزار سال ادبیات داستانی ایران است، و نوشتن کتاب‌های تحلیل نویسندگی و تصویرگری برای کودکان، همِّ جدی برای معرفی قهرمان‌ها و اسطوره‌های پنهان و کمتر شناخته‌شده‌ی ایرانی دارد:

•    کتاب «مردی در تبعید ابدیِ» او متن پر گفت‌وگو و فیلسوفانه و داستانی پر کشش و جذاب است که زندگی ملاصدرای شیرازی را روایت می کند.

•    کتاب «بر جاده‌های آبیِ سرخ» هم، روی زندگی و مرامِ کسی تمرکز کرده است که در ایران انگشت‌شمار او را می‌شناسند درحالی‌که می‌توانست و می‌بایست بیشتر و بهتر معرفی شود: «میر مَهنای دوغابی»، دلاور مردِ خطه‌ی جنوب که بر علیه استعمار انگلیس جنگید و جان داد. کسی که شاید به مددِ تلاش انگلیسی‌ها در اذهان قدیمی‌ها به یک دزد دریایی بیشتر شهرت داشته‌باشد تا یک قهرمانِ ملی؛ اما نادر ابراهیمی تلاش قلمی خودش را کرد تا بتواند این مرد را از میان تهمت‌های انگلیسی بیرون بکشد و آرمانِ بلندش را برای مخاطب معرفی کند.


•    و کتاب «سه دیدار» که روایتی داستان‌گونه و جذاب و پرکشش از زندگی و اندیشه‌ها و دغدغه‌های روح‌الله موسوی خمینی است. این کتاب تا سال‌های سال تنها کتابی بود که با زبانِ شیوا و داستانی، از کودکی و نوجوانی امام خمینی (ره) روایت کرده ‌است و از ماجراها و کسانی می‌نویسد که در خمینی شدنِ روح‌الله نقش داشتند.

قشنگی این کتاب، هم گفت‌وگوهای پر از حکمت و پیش‌برنده‌ی ماجراهاست و هم روایت‌های فانتزی در فصل‌های بینابینی؛ در واقع نادر ابراهیمی ابتدای کتاب هم نوشته که تاریخ ننوشته بلکه داستان نوشته ‌است: 

من داستان می‌نویسم، تاریخ نمی‌نویسم. تاریخ‌های بسیاری قبل از من نوشته ‌شده‌ است و همزمان با من و بعد از من نیز نوشته‌ می‌شود و خواهد شد. اما داستان فقط یکبار نوشته‌می‌شود؛ فقط یکبار. آن‌ها که واقعیت را می‌خواهند نه حقیقت را، و طالبِ واقعیات تاریخی هستند نه حقایق انسانی، می‌توانند بی‌دغدغه‌ی خاطر، به بهترین تاریخ‌ها مراجعه ‌کنند.

در واقع نادر ابراهیمی با این مقدمه آب پاکی را روی دست منتقدان می‌ریزد که با یک متن عین‌به‌عینِ تاریخی و مستند روبه‌رو نیستند.

نادر ابراهیمی سلطان واژه‌سازی و ترکیب سازی‌های بدیع است. قلمِ او چنان آمیخته به ادب، حرفِ خود را ولو انتقادی و تند، بر کاغذ می‌آورد که حیرت‌آور است. او با کلماتِ مسلسل‌وار و پشت سر هم، چنان ضرباهنگِ معنایی در سر مخاطب ایجاد می‌کند که مخاطب دوباره و سه‌باره و چندباره دوست‌دارد آن عباراتِ آهنگین را بخواند. در واقع کلماتی که نادر ابراهیمی دنبال هم نوشته تا موقعیتِ ماجرا را توصیف کند، به غایت درست و به‌جا انتخاب شده‌اند و گاهی هیچ جایگزین بهتری در دایره‌ی لغات برای آن مفهوم نمی‌یابیم.

ابراهیمی خودش را در هیچ قالبی محدود نکرد؛ حرف خودش را به هر بیانی ارائه کرد و چون روی اعتقاد و باورِ راستین خودش بود، مورد تهمت و انتقاد هر گروهی از روشنفکر و مذهبی و چپی و راستی قرار گرفت. قلمِ او هیچ کجا برای مجیز گوییِ بالا و پایین جامعه، به ‌خدمت گرفته ‌نشد و بدون آنکه بخواهد نامش را بر سر زبان‌ها بیندازد، کارِ دلی و باوری که داشت را دنبال کرد. او گاهی با سبک fable یعنی قصه‌های رمزی، از باورهایش در داستان‌های کودکان و در زبانِ حیواناتِ داستان، قطره‌ قطره چکاند. کتاب‌های او مثل «خانه‌ای برای شب»، «آرش در قلمرو تردید»، «مصابا و رویای گاجرات»، «افسانه باران»، «غزل‌داستان‌های سال بد»، «مکان‌های عمومی»، «هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا» و... همگی زبانِ رمزی و استعاریِ آرمان‌های نادر بودند و مجموعه‌ی کتاب‌های او برای بزرگسالان و کودکان، بیش از صد و پنجاه عنوان است. اما او را بیشتر در سال‌های اخیر با دو کتاب «چهل‌نامه‌ی کوتاه به همسرم» و «یک عاشقانه‌ی آرام» می‌شناسند.

نادر ابراهیمی در 16 خرداد 1387 بعد از یک دوره بیماری از دنیا رفت درحالی‌که قرار بود کتاب‌های بیشتری بنویسد.
 




تصاویر پیوست

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
نادر ابراهیمی در دورانی نویسنده شد که روشنفکران، میتینگ‌های سیگار با سیگار روشن کردن و حرف‌های قلمبه زدن را داشتند مد می‌کردند. افسار کلمات افتاده ‌بود دست افرادی که خود را تئوریسین و جامعه‌شناس می‌دانستند و قرار بود یا همه را با خود همراه کنند یا آن‌ها که همراهی نمی‌کنند را به شدت زمین بکوبند. در این شرایط، نادر می‌خواست بنویسد و مستقل هم بنویسد. می‌خواست بدون پز و ادای جامعه‌پسند و روشنفکر متحیر کن، قلم ساده و مقیّد و محترمی را به خدمت بگیرد و بنویسد.

نادر ابراهیمی در کنار مستندسازی در مجموعه‌ی «سفرهای هامی و کامی» و مدیریت موسسه‌ی «سازمان همگام با کودکان و نوجوانان» که به ایران‌شناسی اهتمام ویژه داشت، فیلم‌نامه‌ی بلندش یعنی «آتش بدونِ دود» را هم با کارگردانی خودش به فیلم ماندگاری در تاریخ سینمای ایران تبدیل می‌کند که باز هم سوژه‌ی گمنامی را در گوشه‌ای از ایران و سرزمین گنبد و ترکمن صحرا روایت می‌کند. خطِ وطن‌شناسی و شناختنِ آرمان‌ها در تمام فعالیت‌های نادر، نبض می‌زند و فعال است.

مطالب مرتبط