مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «ای ایران» به سراغ بخشی از کتاب «کلیدر»، نوشته «محمود دولتآبادی» -نویسنده معاصر ایرانی- رفتهایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «مجید اسطیری» در ادامه بخوانید:
«محمود دولتآبادی» با نوشتن رمان 10 جلدی «کلیدر» نام خود را در ادبیات داستانی ما ماندگار کرد. دولتآبادی برای نوشتن این رمان یک ماجرای واقعی را دستمایۀ کار خود قرار داد و آن طغیان «گلمحمد کلمیشی» و مردان ایلش علیه ظلم عُمّال پهلوی در خراسان بود.

«محمود دولتآبادی»، نویسنده معاصر ایرانی
اگرچه دولتآبادی رمانش را در جهات مختلف بسیار گسترش داد و در شخصیتپردازیها نهایت ظرافت را به کار گرفت اما روح اثر نهایتا یک روح حماسی است که هرچه به پایان کار گلمحمد نزدیک میشویم و حلقه محاصرۀ ماموران پهلوی به دور او تنگتر میشود بیشتر میتوان این روح حماسی را درک کرد. فراتر از این، باید گفت نشانههای الگوگیری داستان از حادثۀ عاشورا چنان زیاد است که به هیچ ترتیب نمیتوان آن را انکار کرد: گلمحمد تنها و تشنه شهید میشود، آن هم به همراه کودک شیرخوارهاش و پس از آنکه شب قبل از درگیری یارانش را بغل میکند و جمعی از دور او پراکنده میشوند و بالاخره سر خودش و یارانش بریده میشود. اگرچه سبک زندگی این کردهای کوچنشین خراسانی واقعا نمایندۀ زندگی اکثریت مردم روستاهای خراسان نیست اما در صحنهای دیگر گلمحمد به سرنشینان اتوبوسی که زائر حرم علیبنموسیالرضا علیهالسلام هستند التماس دعا میگوید و نمیگذارد همقطارانش کوچکترین آسیبی به آنان برسانند.

رمان 10 جلدی «کلیدر»، نوشته «محمود دولتآبادی»
در صفحههای 2590 و 2591 این رمان سترگ، وقتی که گلمحمد و یارانش کشته و مجروح به چنگ عمّال پهلوی افتادهاند، باز هم یک صحنۀ عاشورایی دیگر رخ میدهد و چند نفر که برای خلاص کردن گلمحمد میآیند خود را از این کار ناتوان مییابند تا اینکه یکی از سنگدلترین دشمنان گلمحمد تفنگ را میگیرد و به قلب او شلیک میکند:
«جَهن پرسید؟ «چه کسی هست که دلش میخواهد گل محمد سردار را بکشد؟» بابقــُلی بندار زاغ عبدل را به جلو راند و گفت: «کار کار زاغ عبدل است. سردار بگذارید این خدمت را انجام بدهد.» گلمحمد بار دیگر پلکهای خسته گشوده و به دیواری که جمعیت به پیرامونش بسته بود مینگریست. جهن زاغ عبدل را ندیده پنداشت و ماوزر گلمحمد را از بیخ کمر خود بیرون آورد، آن را به طرف قدیر کربلایی خداداد گرفت و گفت: تو!
قدیر ماوزر را ستاند پیش رفت و مقابل چهره گلمحمد ایستاد. گلمحمد پلک فرو بست و گذاشت تا قدیر بیمشکلی کار را تمام کند. اما قدیر نتوانست؛ ماوزر را به جهن بازگردانید و گفت: «نه سردار، این کار از من ساخته نیست، نمیتوانم!»
جهن اینبار گودرز بلخی را نشان کرد؛ اما گودرز بیپاسخی روی گردانید و بهراه افتاد. در پی بلخی، غضنفر و علی خاکی هم بهراه افتادند و از آن پس دیگر مردمان بومی بهدنبال رفتگان کش برداشتند و قدیر نیز به ایشان پیوست. دیگر کسی نماند مگر شيدا. عباسجان نجف ارباب و بابقلی بندار و زاغ عبدل هم راه خود کشیده و رفته بودند. جهن نگاهی آشنا به شیدا دوخت و ماوزر را به دست او داد و گفت: «پسر بندار... مردانگیات را نشان بده». شیدا ماوزر را به دست گرفت و مقابل چهره گلمحمد ایستاد و پیشانی او را نشان گرفت. جهن دست بر ساق جوان گذاشت و لوله ماوزر را پایین آورد، مقابل سینه گلمحمد نگاه داشت و گفت: «صورتش را لازم دارم. قلبش را خاموش کن!»
گل محمد نگاه بیزار و چهره خستهاش را از پسر بندار برگردانید، پلک فروبست و گذاشت تا شیدا بیمشکلی کار را تمام کند اما شیدا نتوانست شلیک کند و درمانده به جهن سردار و سپس به پدرش نگاه کرد. بابقلی بندار به خشم و دشنام بازوی شیدا را گرفت و او را از میان نعشها به بیرون پرتاب کرد و نجف ارباب –پیش از آنکه بندار خود دست به کار شود- خود را به جلو انداخت ماوزر را از دست شیدا گرفت. قدم پیش گذاشت و قلب گلمحمد را نشانه گرفت و شلیک کرد و بابقلی بندار تا از نجف ارباب وانمانده باشد وحشیانه بر جنازه ستار هجوم برد و سر او را گرد تا گرد برید.»