مجله میدان آزادی: فیلم کوتاه «به یادت، افتادم» ساخته «زهرا موسوی موحد» در چهلوسومین جشنواره فیلم کوتاه به نمایش درآمده است. در این صفحه از پرونده «جشنواره فیلم کوتاه تهران» به سراغ نقد، بررسی و تحلیل این اثر رفتهایم. ریویوی آن را به قلم علی قاسمیمنفرد بخوانید:
فیلم کوتاه «به یادت، افتادم»
هر روز باد میبرد از بوستان گلی (سعدی)
در زندگیهایمان وقتی از «لحظه» صحبت میکنیم منظورمان چیست؟ از خودمان میپرسیم لحظهٔ مهم دیروز چه بود؟ کدام لحظه از سال گذشته به یادمان مانده؟ مهمترین لحظهٔ این زندگی تا این نقطه برای ما کدام لحظه بوده است؟ لحظههای آشنایی، لحظههای خداحافظی، لحظههای دلخوری، بغض، شادی، حیرت، از دست دادن و ... لحظهها از احساسها ساخته میشوند و البته احساسهایی متراکم و غلیظ. تجربههای سادهٔ احساسی لحظه نمیسازند، باید این احساسها چیزی را در درون تغییر دهند. و آن تجربهٔ احساس و تغییر و گیجی «لحظه» را میسازد. زمان کوتاهی که به شکلی نامنتظره یا دستکم نه چندان قابل انتظار در یک آن تکانی خوردهایم و چیزی در وجودمان رفته که آهسته آهسته در ما رسوب میکند. کوتاه است و در ظاهر گذرا اما در واقع ماندگار. قطرهای جوهر است که بر پارچهای خیس و سفید میچکد، و فقط قطرهای.

پوستر فیلم کوتاه «به یادت افتادم» ساخته «زهرا موسوی موحد»
اگر در مواجهه با فیلم کوتاه بحثهای نخنما را کنار بگذاریم، بحثهایی مثل اینکه فیلم کوتاه فرمی مستقل است یا تمرینی یا پلی برای رسیدن به فرم بلند، میتوانیم پرسشهای جدیتر و راهگشاتری طرح کنیم. مثل این پرسش که در سینما چه چیزهایی فرم کوتاه را از فرم بلند متمایز میکند؟ در اینجا نیت و هدف مسأله نیست، خودِ فرم و قابلیتهای آن موضوعیت دارد. به طور مشخص کوتاه بودن این فرم آن را صاحب چه ویژگیهایی میکند؟ در میان پاسخهای گوناگونی که شاید بتوان به این پرسش داد، یکی از مهمترین پاسخها توانایی فرم کوتاه در ساخت یک لحظهٔ مستقل سینمایی است. با اینکه در فرم بلند لحظههایی را تجربه میکنیم، اما این یگانه و تک بودن لحظه در فرم کوتاه اهمیت دیگری به آن میدهد. آنجا لحظهها تأثیر خود را میان یکدیگر تقسیم میکنند و در فرم کوتاه تمام توان اثر در خدمت تحقق یک لحظهاند. با قاب گرفتن این تجربهٔ آنی و کوتاه که به شکلهای گوناگون در زیست خودمان تجربه میکنیم، این تجربهٔ کوتاه و گذرا برجسته میشود. نه هیاهویی دارد، نه بزرگی و نه عظمتی، درخشش ویژهای هم ندارد، پرتویی باریک از روزنهای کوچک است، البته روزنهای که میتواند بر عمیقترین جای وجودمان نور بتاباند.
[خطر لو رفتن داستان]
در میان فیلمهایی که در جشنواره چهلوسوم فیلم کوتاه تهران دیدم، فیلم کوتاه «به یادت، افتادم» ساختهٔ «زهرا موسوی موحد» از معدود کارهایی بود که در تلاش برای ساخت یک لحظهٔ مستقل بود. فیلمی عمیقاً شخصی دربارهٔ دختری که زمانی پیش از مهاجرت با خانوادهاش به سفر رفته و در آنجا برادرش به او کمک میکند تا دوچرخهسواری یاد بگیرد. فیلم به ظاهر خاطرهای ساده را روایت میکند مربوط به زمانی که بالاخره خواهر میتواند بعد از سالها که با چرخهای کمکی دوچرخهسواری میکرده، بالاخره در بیستوسهسالگی دوچرخه را براند. این موقعیت ساده در واقع پیشدرآمد لحظهٔ نهایی است. موقعیتی که در آن هر دو با آگاهی از آنچه در حال وقوع است، یعنی جدایی، میکوشند غمی که در سینه دارند را زیر بار گفتوگوهایی که روبه گذشته و آینده دارد، پنهان کنند. موضوع صحبتها هم بسیار ساده است، اینکه چرا پسر کسی که دوستش داشته را رها کرده یا چرا دختر نمیخواهد به کسی که دوستش دارد بگوید که دیگر برنخواهد گشت. این مکالمات حسی از حسرت را میسازند که زمینهسازی مناسبی برای لحظهٔ اساسی و نهایی فیلم است؛ لحظهای که دختر دیگر میتواند بدون یاری برادرش با دوچرخه راه برود و دور شود و دور شود و دور شود.
فیلم با این نوشته آغاز میشود: «پاییز یه سالی، شمال ایران». مشابه باقی نوشتههای فیلم فونت این نوشته به شکل دستنویس است که از همان ابتدا سادگی و صمیمیت جاری در فیلم را به خوبی معرفی میکند. پس از آن نخستین پلان از ده پلان این فیلم ده دقیقهای را میبینیم که در آن پسر از انتهای مرکز قاب به جلو میآید و با یک «مراقب باش» از قاب خارج میشود و سراغ خواهرش میرود. معرفیای کوتاه و اندازه برای موقعیتی که در آن کسی نگران کس دیگری است و خروجی که قابی را خالی میگذارد. در فضای خالی جاده و سرسبزی اطراف نام فیلم نوشته میشود: ابتدا محو تدریجی «به یادت»، بعد «،» و در انتها «افتادم». گذشته از ظرافتی که در میزانسن این عنوانبندی وجود دارد، حضور ویرگول در این جمله از دو جهت جالب توجه است. ویرگول به لحاظ نگارشی باعث شده جملهای که میتوانست صرفا حکایت از یادآوری باشد، معنای «افتادن کسی» در یاد کسی را هم به ذهن بیاورد. یعنی با یاد تو من افتادم؛ این افتادن بعدا هم در کل فیلم مورد اشاره قرار میگیرد، افتادن از دوچرخه. نکتهٔ دوم هم انتخاب بصری جایگاه ویرگول است. ویرگول روی جاده قرار گرفته و میان بخش اول و دوم جمله فاصله انداخته است. نشانهٔ درنگ و جداسازی اجزای جمله با جادهای پیونده خورده که در خود حسی از فاصله و جدا شدن را دارد.
در جایی از این گفتوگو پسر به خواهرش میگوید: «من نه می گم بری نه میگم بمونی. فقط میخوام مراقب خودت باشی». در پایان وقتی که دختر دیگر میتواند خودش به تنهایی با دوچرخه حرکت کند، حسی در آن نما ساخته میشود که لحظهٔ اصلی فیلم را میسازد. در این صحنه پسر به دلیل آنکه به سربالایی رسیدهاند دختر را از ترک خودش پیاده میکند و دختر با وجود تزلزلی که دارد تصمیم میگیرد که خودش به تنهایی سوار دوچرخه شود. پسر به او اطمینان میدهد که آنچه پیش از آن یاد گرفته فراموشش نشده و وارد «حافظهٔ عضلانیاش» شده است. دختر سوار میشود و به راه میافتد و درست بعد از سربالایی جدا شدن تدریجی او از برادرش و دوربینی که با او- و به شکل غریبی حتی شتابزدهتر از او- حرکت دختر را از روبهرو همراهی میکند، آهسته فاصله میگیرد و به جایی میرسد که دیگر هیچ کدام پیدا نیستند و فقط جاده پیداست. این «دور شدن» به عنوان پایانبندی مقدمهای که دیده بودیم- با موسیقیای که بسیار آهسته از میان صدای جیرجیرکها و زنجیر چرخ دوچرخه راهش را باز میکند- «لحظهٔ جدایی» میسازد که آمیخته به حسرت و نگرانی و امید و چشمانتظاری است. همانگونه که از «لحظه» انتظار داریم، آمیزهای از احساسهای گوناگون و متراکم.
فیلمساز «به یادت، افتادم» را به خواهرش تقدیم کرده، خواهری که با او «چهارهزار و هفتاد و یک کیلومتر فاصله» دارد. این نوشته و عکسهای شخصی او با خواهرش در کودکی در تیتراژ پایانی فیلم همگی در خدمت بخشیدن حسی شخصی به فیلم و به طور مشخص خاص کردن آن لحظهٔ پایانیاند. آن کیلومترها فاصلهای که در نوشته آمده در واقع امتداد جادهای است که در فیلم دیدهایم. اینها فراتر از انتخابهای سلیقهای یا دلبخواهی در فرم فیلم مینشینند و تجربهٔ احساسی فیلم را وسیعتر میکنند. این نکته را دربارهٔ انتخاب لوکیشن فیلم هم میتوان گفت. برگزاری صحنه در منطقهای زیبا و سرسبز اگرچه در ابتدا تصمیمی صرفا برای زیباتر کردن فیلم به نظر میرسد، اما تأثیری فراتر از آن پیدا میکند. زیبایی اغراقآمیز مکان به کل فیلم حسّی از خاطرهای دور میدهد. چنان است که گویی یادآوری این خاطره لزوما مطابق با واقعیت نیست، زیباتر و رویاییتر و خوشایندتر است، و در عینحال لایهٔ نازکی از اندوه و محنت سراسر آنرا پوشانده.
آرش رصافی سالها پیش در کتاب خود سینمای کوتاه را به «رباعی» تشبیه کرد. اگر معیار صرفا کوتاهی باشد رباعی کوتاهترین قالب شعری است و از این جهت این تشبیه گویاست. اما اگر رباعی و در کنار آن دوبیتی و قطعه (مصرع و بیت و بند) را تکلحظهای ترین بروزهای شعری بدانیم؛ تمام سینمای کوتاه چنین ویژگیای ندارد. این تنها یکی از قابلیتهای ویژهٔ فیلم کوتاه است که میتواند مثل قطعه شعری کوتاه یک «آن» و لحظه بیافریند. از این منظر، «به یادت، افتادم» از آن فیلمهای کوتاهی است که این قابلیت را نمایش میدهند- یک رباعی در وصف دلتنگی. فیلمی که ساده و زودیاب است اما تبدیل شدن آن به «لحظه» تأثیری ماندنی برجای میگذارد.