مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «ای ایران» به سراغ بخشی از کتاب «نه آبی نه خاکی»، نوشتۀ «علی مؤذنی» -نویسنده معاصر ایرانی- رفتهایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «مجید اسطیری» در ادامه بخوانید:

کتاب «نه آبی نه خاکی»، نوشتۀ «علی مؤذنی»
یکی از داستاننویسان فرمگرا که داستانهایش با رویکرد پدیدارشناختی از هر صحنۀ داستانی آشناییزدایی میکنند، «علی مؤذنی» است. علی مؤذنی داستان کوتاهنویسی بسیار چیرهدست است که شاهدش داستانهای مجموعۀ «شعر به انتظار تو»ست. اگرچه در سالهای اخیر مؤذنی کارهای خوبی چون «دوازدهم»، «احضاریه» و «خوشنشین» را منتشر کرده، اما برای یافتن صحنههای شهادت باید سراغ رمانهای قدیمیتر او رفت.
رمان «نه آبی نه خاکی» با فرم یادداشت روزانه روایت میشود. راوی ماجرای اعزامش به جبهه تا شرکت در عملیات را با شفافیتی بیمثال توصیف میکند:
صحنۀ شهادت «سرباز کدخدایی» در رمان «نه آبی نه خاکی» نوشتۀ «علی مؤذنی»
علیرضا رضایی گرینفش را روی جاده، درست جایی که من نشسته بودم نصب کرد. کمکش کدخدایی هم کنارش نشست تا به او نوار بدهد. از شیب جاده آمدم پایین چون میدانستم تا تیربار روشن شود خمپارههای شصت بر آن خواهند بارید. هنوز چند رگبار شلیک نکرده بود که یک خمپارهشصت در مقابلش فرود آمد. انگار کسی ناگهان پارچ آبی را روی من پاشید. یکه خوردم و بلافاصله متوجه شدم که آب نبوده است، بلکه خون و گوشت است. نگاه که کردم کدخدایی را دیدم که از کنار رضایی سر خورد پایین و رو به من غلتید. دویدیم به طرفش. سرش ترکش خورده بود و صورتش یکپارچه خون بود. میدانستم چشمان نیمهبازش که خیرهاند دیگر نمیبینند و حسرت خوردم که چرا پیش از آنکه از شیب جاده بیایم پایین صورتش را نبوسیدم. چشمانش را بستم و جایم را به دوسه نفری دادم که کنارش نشستند و گریان دستش را گرفتند. تا خواستم خود را برای کمک به رضایی برسانم اوسرحمت خود را به او رساند. همه از این حرکت اوسرحمت مبهوت شدیم. با آنکه این روزها از او این جمله را زیاد میشنیدیم که «بابا، انصاف داشته باشید. بگذارید یک بار هم من شهید بشوم.»
دوسه رگبار که شلیک شد تیر مستقیمی به سر اوسرحمت اصابت کرد و به پایین غلتید. بیاختیار زدم روی دستم و گفتم آخ... و تا خود را به او برسانیم شهید شده بود. بهوضوح دیدم لبانش فرصت خنده را از دست دادهاند. همه گریه کردیم، اما فرصت نشد کنارش بنشینیم. چراکه برادر علی خانی فریاد کشید: «الله اکبر...»
رعشهای عظیم را در وجودم احساس کردم که مرا به نیروی خود برخیزاند و پیش برد. میدویدیم. آرایش دشتبانی گرفته بودیم. خاکریز دشمن در فاصلۀ دویستمتری بود. ناگهان خمپارهای میانمان منفجر شد و ترکش آن در دست حسین نشست. خون فوران زد. دویدم به طرفش. اشاره کرد به راه ادامه بده. وقتی دیدم امدادگر بهسوی او میآید به راه ادامه دادم. از هر سو موشک آرپیجی و خمپارهشصت میانمان فرود میآمد و یکی را زمینگیر میکرد و من دلم میخواست در کنارش قرار گیرم اما همچنان بهقوت آن رعشه که از الله اکبر علی خانی برخاسته بود پیش میرفتم. گلولهها مثل پشهای تند و تیز و داغ از کنار گوشم میگذشتند. به نظرم میآمد مصونیت از تیر و گلوله فقط در دویدن و پیش رفتن است. احساس میکردم اگر یک آن بایستیم همۀ گلولههایی که از کنارمان میگذرند به سینهمان خواهند نشست و با آنکه از شدت عطش گلویم درد گرفته بود جز به دویدن فکر نمیکردم. اولین کسی که به خاکریز رسید عباس بود که به پشت آن رگبار بست. روی خاکریز اول دشمن ایستادم و اولین کاری که کردم کشیدن یک نفس عمیق بود و بعد خوردن جرعهای آب از قمقمه و این دو کار که به نظرم خطیر میآمد در حالی بود که دست راستم بر ماشه بود و یکسره رگبار میزد. پشت خاکریز اول قرارگاه دشمن بود که از چند خاکریز دایرهایشکل تشکیل شده بود. وقتی عراقیها را دیدم که در دشت از هر سو میدوند تا خود را به خاکریز دوم برسانند خندهام گرفت. وحشتزده میدویدند و هر چند قدم به پشت سر نگاه میکردند. ما را که دیدند شروع کردند به زیگزاک دویدن. بیشترشان را مثل ساقههایی که بهدست باد این سو و آن سو میشوند درو کردیم.»