ﺳﻪشنبه 02 تیر 1405 / خواندن: 2 دقیقه
پرونده «ای ایران» | صفحه هفتادوپنجم

یک صفحه داستان: صحنۀ شهادت مردم عادی در کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشتۀ «بیژن نجدی»

زنده‌یاد «بیژن نجدی» یکی از داستان‌نویسان تکرارنشدنی ایران است. او از آبشخور کشف‌های شاعرانه داستان می‌نوشت و اگرچه هیچ وقت در عمرش رمانی ننوشت، اما با داستان‌های کوتاه عمیقاً شاعرانه‌اش گریبان مخاطب ایرانی را گرفت و هنوز رها نکرده است و مهم‌ترین مجموعه داستانش «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» هنوز تجدید چاپ می‌شود. در این بریده از داستان «چشم‌های دکمه‌ای من»، نجدی ما را به یکی از شهرهای خوزستان می‌برد که ناگهان دشمن بعثی به آن حمله می‌کند و خیلی زود پس از بمباران شهر، تانک‌ها از راه می‌رسند.

یک صفحه داستان: صحنۀ شهادت مردم عادی در کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشتۀ «بیژن نجدی»

مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «ای ایران» به سراغ  بخشی از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشتۀ «بیژن نجدی» -شاعر و نویسنده معاصر ایرانی- رفته‌ایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «مجید اسطیری» در ادامه بخوانید:


 کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشتۀ «بیژن نجدی»

زنده‌یاد «بیژن نجدی» یکی از داستان‌نویسان تکرارنشدنی ایران است. او از آبشخور کشف‌های شاعرانه داستان می‌نوشت و اگرچه هیچ وقت در عمرش رمانی ننوشت، اما با داستان‌های کوتاه عمیقاً شاعرانه‌اش گریبان مخاطب ایرانی را گرفت و هنوز رها نکرده است و مهم‌ترین مجموعه داستانش «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» هنوز تجدید چاپ می‌شود. در این بریده از داستان «چشم‌های دکمه‌ای من»، نجدی ما را به یکی از شهرهای خوزستان می‌برد که ناگهان دشمن بعثی به آن حمله می‌کند و خیلی زود پس از بمباران شهر، تانک‌ها از راه می‌رسند. جذابیت داستان از آنجا جاری می‌شود که راوی، عروسک سوگلی دختربچه‌ای به نام فاطی است. در همین سطرهای ابتدای داستان شاهد شهادت مادر فاطی هستیم؛ زمانی که فاطی با پدرش بیرون رفته و تا پایان داستان معلوم نمی‌شود کی برمی‌گردد تا دلتنگی این عروسک تمام شود. خواندن این سطور هنوز هم من را متأثر می‌کند. مهربانی عروسک با فاطی و بی‌خبری‌اش از انفجاری که رخ می‌دهد:

صحنۀ شهادت «مادر فاطی» در کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشتۀ «بیژن نجدی»

«من کله‌ای بزرگ دارم. صورتم صاف و بدون گونه است. چشم‌های من دکمه‌ای است. نمی‌توانم بایستم. کسی باید کمکم کند تا بتوانم راه بروم وگرنه روی کشالۀ ران‌هایم شکسته می‌شوم و با صورت به زمین می‌افتم. موهایم مثل ریش قالی است. خیلی هم از بوی دهان فاطی خوشم می‌آید. به‌خاطر همان بوی گرم دهانش بود که او را می‌خنداندم و صورتم را به صدای خنده‌اش می‌چسباندم. وقتی که فاطی با پدرش از خانه بیرون می‌رفت مرا روی تاقچه و پشت پنجره می‌گذاشتند. با دیدن خیابانی که فاطی از لای مردم برای پیراهن مخمل آبی من دست تکان دهد، بی‌حرکتی دست‌ها و پاهایم را فراموش می‌کردم. انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمان‌ها تاب می‌خوردم. یک روز از همان پنجره به خیابان پرت شدم. با من آینۀ روی تاقچه هم آمد. آجرها هم آمدند. مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره کرده بود با من به بیرون از اتاق پرت شده بود. روی پیاده‌رو بی‌حرکت افتادم. مادر فاطی کمی دورتر از من دو بار پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشم‌های دکمه‌ای به مردم زل زد، اما من نگاه کردم به گلدستۀ مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می‌مالید. در اطراف من مردم می‌دویدند. دود از درهای باز خانه‌ای بیرون می‌زد.»




تصاویر پیوست

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
زنده‌یاد «بیژن نجدی» یکی از داستان‌نویسان تکرارنشدنی ایران است. او از آبشخور کشف‌های شاعرانه داستان می‌نوشت و اگرچه هیچ وقت در عمرش رمانی ننوشت، اما با داستان‌های کوتاه عمیقاً شاعرانه‌اش گریبان مخاطب ایرانی را گرفت و هنوز رها نکرده است و مهم‌ترین مجموعه داستانش «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» هنوز تجدید چاپ می‌شود. در این بریده از داستان «چشم‌های دکمه‌ای من»، نجدی ما را به یکی از شهرهای خوزستان می‌برد که ناگهان دشمن بعثی به آن حمله می‌کند و خیلی زود پس از بمباران شهر، تانک‌ها از راه می‌رسند.

در همین سطرهای ابتدای داستان شاهد شهادت مادر فاطی هستیم؛ زمانی که فاطی با پدرش بیرون رفته و تا پایان داستان معلوم نمی‌شود کی برمی‌گردد تا دلتنگی این عروسک تمام شود. خواندن این سطور هنوز هم من را متأثر می‌کند. مهربانی عروسک با فاطی و بی‌خبری‌اش از انفجاری که رخ می‌دهد

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00