مجله میدان آزادی: در هفتمین اکران از فصل پنجم اکرانهای رویداد «نقد و تماشا» با عنوان «سینمای زندگی»، فیلم سینمایی «یاغی دشت»، ساختۀ «دنی استرانگ»، محصول سال 2017 سینمای آمریکا، نقد و بررسی شد. مشروح این نشست را در گزارش زیر بخوانید:
به گزارش مجله میدان آزادی، در ابتدای نشست شب هفتم از فصل پنجم رویداد «نقد و تماشا» در قالب برنامۀ «سینما زندگی»، میزبان «مجید اسطیری» با تشکر از حاضران دربارۀ شخصیت «جروم دیوید سالینجر»، معروف به «جی. دی. سالینجر» نویسندۀ آمریکایی گفت:
« فکر میکنم در ادبیات آمریکا اگر بخواهیم ۱۰ نویسندۀ بزرگ را نام ببریم احتمالاً سلینجر یکی از آنهاست. نویسندهای که به واسطۀ رمان «ناتور دشت» خیلی درخشید. سایۀ این اثر بر فیلم هم کاملا مشخص است حتی در عنوان فیلم. سلینجر در فیلم هم همچون واقعیت آدم بسیار گوشهگیری است که تمایلی ندارد در انظار عمومی باشد؛ از رسانهها به شدت بیزار بود در حدی که در سالهای آخر عمرش عکس جدیدی هم از سلینجر وجود نداشت و انسان بسیار کمالگرایی بود؛ فیلمی دربارۀ چنین نویسندهای دیدیم و میخواهیم دربارۀ این نویسندۀ درونگرا و در عین حال کمالگرا با هم صحبت کنیم.»

«خبر» و «نظر»، مقدمۀ اثر هنری
اسطیری در ادامه از «هادی مقدمدوست» به عنوان مدرس، منتقد، نویسنده و کارگردان برای آمدن به روی صحنه دعوت کرد و در ابتدای جلسه به این موضوع اشاره کرد که قسمت «دلوار» از مجموعۀ «اهل ایران» بهتازگی از این کارگردان با موضوع جنگ رمضان پخش شده است. وی بهعنوان اولین سوال پرسید:
آیا پیرنگی که باید شکل بگیرد برای گفتن از نویسندهای که تا حد زیادی به واسطۀ داستانش مخاطب او را میشناسد و حتی به واسطۀ آن سالهایی که در صحنه نبود هم شناختی از او دارد، به خوبی شکل گرفته است؟
هادی مقدمدوست در پاسخ به این سوال گفت:
«مطلبی که شما فرمودید با اوضاعی که نویسندهها زمان کار دربارۀ یک چهرۀ مشخص یا حتی یک چهره سرشناس دارند نسبت پیدا میکند؛ یعنی فیلمهای زندگینامهای، فیلمهای بیوگرافیک، به خصوص آدمهایی که هم مشهور هستند و هم غیر از نامداری، محبوبیت دارند یا سؤال دربارهشان وجود دارد. در فیلمهای بیوگرافیک اصولاً نویسندهها ممکن است چند روش را به کار گیرند برای اینکه چطور دربارۀ این آدم حرف بزنند؛ میتواند تعریف کردن قصۀ زندگی او باشد، یا رسیدن به یک نتیجه، یا یک اظهارنظر درباره آن شخصیت، یا مثلاً درباره یک صفت اصلی یا موضوع اصلی که در زندگی او بود حرف بزنند. این میشود بهطور اعم حرف زدن دربارۀ آن آدم. حالا وقتی برخی نویسندهها این رویکرد را انتخاب میکنند که فقط درباره مراحل زندگی آن فرد معروف حرف بزنند، فیلم تبدیل میشود به یک قالب مثل قالب گاهشماری؛ یعنی مثل اول یک کتاب که آمده است فلانی در سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد، بعد فلان سال به مدرسه رفت و...؛ این قالب، قالب گاهشماری است. اما برخی دیگر از نویسندهها میدانند که این قالب نزدیک به کارکرد معرفینامهای است و فقط فرازهایی از زندگی این فرد را میگوید و نسبتی با کیفیت داستان ندارد. در قالب گاهشماری شما از مقاطعی از وقایع زندگی یک شخصیت خبردار میشوید که یک قالب غیرداستانی است. در قالبهای غیرداستانی ما فقط از وقایع خبردار میشویم و کمتر ممکن است ما را تحت تأثیر قرار بدهد. چون مثل فیلمهای مستند مقداری اطلاعات میگیریم.»
مقدمدوست در ادامه گفت:
«اما فیلمهایی که بنا دارند تاثیرگذار باشند و فقط یک خبر سرد نباشند؛ راجع به اخبار سرد نباشند؛ راجع به یک آدم و یا شخصیتی که میخواهند پیرامونش حرف بزنند به سمت داستان میروند. اینجا داستان قدرت تأثیرگذاری عاطفی دارد اما وقتی که شما میخواهید تاثیرگذاری عاطفی داشته باشید مبنای این تأثیرگذاری عاطفی این است که بعد از اخبار شما حتما راجع به آن شخصیت و اخبار زندگی آن فرد نظری داشته باشید. بعد از این نظر، آن خبر در کارگاه قریحۀ نویسنده به یک داستان و اثر هنری تبدیل میشود؛ یعنی خبر، نظر، هنر.»

سلینجر، تنها پیونددهندۀ پیرنگهای فرعی است
فیلمنامهنویس وضعیت سفید چنین ادامه داد:
«برای تبدیل کردن یک ماجرا به داستان، ما احتیاج به ملزومات داستانی داریم؛ یعنی پیرنگ: موقعیت داستانی که شخصیت در آن قرار میگیرد؛ مثلاً اگر نویسنده در فیلم «یاغی دشت» فقط شخصیت خود سلینجر را در کشمکشهای مقطعی میگذاشت که میخواهد تصمیم بگیرد بنویسد یا ننویسد، ما احساس میکردیم داستان آدمی را میبینیم که با همۀ شهرت، با همۀ برخورداری و با همۀ تاثیرگذاری میخواهد همه چیز را رها کند؛ اینجا داستان فیلم «یاغی دشت» شروع میشود اما قالب این فیلم خیلی شبیه به همان گاهشماری است؛ یعنی یک پاره خط از کل. مقطعی از زندگی این نویسنده که حتی تا مرگ سلینجر هم پیش نرفت و تنها تا جایی رفت که زنش را طلاق داد و در انتها دوباره شروع کرد به اطلاعات دادن در مورد بقیۀ زندگی سلینجر. آخر کار دقیقا آشکارا همان کاری را کرد که قبل از آن به صورت نیمه داستانی داشت همان کار را میکرد. تقریباً میشود گفت در فیلم «یاغی دشت» از پیرنگ اصلی خبری نبود.»
این منتقد سینما اینگونه ادامه داد: «اما پیرنگهای دیگری هم بودند که با حضور شخصیتهای فرعی زندگی سلینجر شکل میگرفتند؛ مثل استاد، مادر، پدر، نماینده انتشارات نیویورکر یا دختری که با او رابطۀ عاطفی داشت و همسرش. اگر این شخصیتها را جدا کنیم، در همان پارهخطها داستان وجود دارد، اما با خود سلینجر یک قصه ساخته نشده است. شخصیت او فقط به عنوان پیونددهندۀ این پیرنگهای فرعی در میان است و نقش اصلی درگیر موقعیت داستانی مشخصی نمیشود.
اگر از ابتدا میدیدیم که نویسندهای بیقرار و ناسازگار است و این ویژگیها مانع ارتباطش با پیرنگهای فرعی میشود، داستان داشتیم چون شخصیت قوس پیدا میکرد. اما فیلم با خود سلینجر مثل گاهشماری برخورد کرده است؛ از مقطعی تا جایی که آخر فیلم نشان داد، نه تا مرگش. اگر نویسنده قصد داشت سیاق داستانی برای سلینجر انتخاب کند، میتوانست از جای دیگری شروع کند.»
کتاب «ناتور دشت» نادیده گرفته شد
وی در ادامه در مورد کتاب ناتور دشت اینطور بیان کرد:
«اسم فیلم «یاغی» بازی با همان «ناتور دشت» است. من به عنوان مخاطب حق دارم توقع داشته باشم حضور «ناتور دشت» در فیلمنامه پررنگتر باشد، درحالیکه فقط روابط تجاری پشت ماجرای نویسندگی و انتشار را میبینم.
صدای «ناتور دشت» چیزی شبیه صدای سلینجر بود؛ در جایی از فیلم میگویند «تو صدای یک عدهای شدی» مثل همان طرفداران کتاب.
این کتاب خیلی سر و صدا کرد. در آمریکا، حدود بیست سال در بسیاری از مناطق جزو کتابهای ممنوعه بود. ماجراهای زیادی ساخته است؛ مثلاً کسی تیراندازی کرده است و کتاب «ناتور دشت» دستش بوده است. شخصیت اصلی نمایندۀ نوجوان یاغی، شورشی و منتقدی است که ناهنجاریهای جامعۀ خود را میبیند؛ جامعهای که برای نوجوان ناسالم و خطرناک است.»
او ادامه داد:
«کارگردان در مقاطعی سعی کرد پیوند با کتاب را نشان بدهد؛ مثلاً در سکانسی که سلینجر روبهروی چرخوفلک بچهها میایستد و میگوید احساس میکند یک دشتبان است (ناتور دشت یعنی دشتبان) یعنی اینجا هستم تا از معصومیت بچهها پاسداری کنم. اما واقعیت این است که کتاب حرارت زیادی در جامعه ایجاد کرد؛ کتابی پرحرارت، پرماجرا و پر از مسائل دامنهدار که نویسندۀ آن سلینجر بود؛ این یک واقعیت دربارۀ زندگی سلینجر است اما در فیلم بسیار خفیف و رقیق است طوری که آدم گاهی فکر میکند فیلم، ماجرای نشر کتاب را اصلاً متوجه نمیشود. گویی درباره یک داستان خنثی حرف میزنند، درحالیکه این موضوع در فیلم و در زندگی سلینجر بسیار مهم است.»
سندروم سلینجر
هادی مقدمدوست در ادامه دربارۀ شخصیت سلینجر گفت:
«سلینجر صرفاً به خاطر نویسنده بودن یا داشتن اثری مثل «ناتور دشت» تبدیل به یک چهرۀ داغ نشد. چهرههای داغ در ادبیات و سینما کم نیستند. چیزی که سلینجر را سرِ زبانها انداخت، تصمیمی که در زندگی گرفت است: دیگر کتابی چاپ نکرد، رفت یک گوشه زندگی کرد و خواست کاری به کار هیچکس نداشته باشد. اما فیلم کاری به این موضوع ندارد. خودش را به سلینجری پیوست میکند که شهرتش به خاطر همین است -عمده مشهور شدنش در ژورنالیسم به خاطر این است، نه در حوزه تخصصی ادبیات- اما با این موضوع کاری ندارد.»
کارگردان فیلم «عطرآلود» در ادامۀ نقد خود به فیلم «یاغی دشت» گفت:
«موضوع سلینجر تبدیل به یک مبحث روانشناسی به نام «سندروم سلینجر» شده است؛ درباره نویسندههای گوشهگیر یا حتی آدمهای دیگر صنفها که به سمت گوشهگیری میروند. اگر اسم فیلم عوض شود و آدم دیگری جای سلینجر بگذارند، توقع نمیرود که بیننده زندگی و عوالم نویسندگی را فهمیده باشد. آنچه تا حدودی در فیلم غنی بود، موضوعات عمومی نویسندگی است؛ مثل اینکه آیا انتشار مهم است یا نه؟ آیا باید برای انتشار نوشت یا برای خود نوشتن؟ نوشتن واقعی برای چیست؟ برای شه؟ت، برای درآمد یا...؟ درحالیکه این مباحث با هر نویسنده دیگری هم قابل طرح است.
توقعی که از این فیلم میرود این است که جرأت کند و دربارۀ سندروم سلینجر حرف بزند. ماجرای سندروم سلینجر میتواند برای خیلیها اتفاق بیفتد، حتی برای نویسندههای غیرمشهور. چندتا طرفدار در کوچه با شما حرف بزنند، یا یک مصاحبه، یا یک تماس تلفنی برای مصاحبه... اینها میتواند اعصاب هر آدمی را خرد کند؛ اما سؤال این است: با وجود این مسائل مشترک در زندگی خیلی از نویسندهها، فرق سلینجر با بقیه چیست؟ چرا سلینجر این تصمیم سنگین را گرفت که دیگر ننویسد اما دیگری این تصمیم را نگرفت؟ وقتی از فیلم فاصله میگیریم، از خودمان میپرسیم کتاب «ناتور دشت» چه بود؟ کیفیت شهرت سلینجر چگونه بود؟ ما آن کتاب سرکش با آن ممنوعیتها و ماجراها را در فیلم نمیبینیم. بیننده با خودش تحلیل میکند، درحالیکه فیلم آنچنان به این موضوع نمیپردازد.»
مقدمدوست ادامه داد:
«سلینجر به این نقطه رسید که دیگر اصلاً نباید دنبال مخاطب باشد، همین نوشتنِ محض برایش بس است. اگر فیلم میخواست فقط همین دریافت را بدهد، پیرنگش را میگذاشت روی نویسندهای که از توجه به مخاطب شروع میکند و به جایی میرسد که تشخیص میدهد «من چه چیز اضافهای میخواستم». حالا این پیرنگ فرضی را تطبیق میدهیم با فیلم. شکل کاملِ فیلمی که میخواهد تماشاگر این برداشت را داشته باشد این است که بگوید: سلینجر ابتدا به اشتباه میخواست مخاطب داشته باشد، علیرغم روحیۀ بیقرار و ملتهب خودش، بعد میرسد به این نقطه که «نه! من اصلاً مخاطب نداشته باشم؛ درستش این است بنشینم برای خودم بنویسم و آرام بشوم».
حالا اگر این برداشت را با فیلم تطبیق دهیم، میبینیم فیلم در نقاطی که قرار است دلایل انزوای سلینجر را نشان بدهد، چه دلایلی را همنشین و مجاور لحظات گوشهگیری میکند؟ مثلاً یک بچهخبرنگار بیمعرفت، دو سه تا طرفدار که در خیابان مزاحمش میشوند، حتی همسرش که میترسد. فیلم درست در همان لحظهای که سلینجر میخواهد گوشهگیری کند، این دلایل را جاگذاری میکند، نه کشف اینکه «علاج من فقط نوشتن است». پس این دریافت که او با نوشت به آرامش رسید درواقع دریافت شخصی شماست، نه دریافتی که با نظم فیلم قرار است منتقل شود.
شاید طبق فیلم احساس کنیم سلینجر در زندگیاش ناکامی هم تجربه کرده است؛ آنجا که همسرش آمد گفت «من خیلی تنهام»، احساس کردیم آنجا تلنگر بود. پس چرا از همسرش جدا شد؟ بعداً طلاق گرفتند. سؤال دقیق این است: چرا سلینجر از انتشار صرفنظر کرد؟ چرا کارهایش را منتشر نکرد؟ برای زنوبچه که آدم از انتشار منصرف نمیشود. آدم میگوید من میخواهم مواظب زنوبچهام باشم؛ حواسم به آنها هست؛ وقتی هم نوشتم یک نسخه میدهم به نمایندۀ ناشر میگویم منتشر کن. پس چرا سلینجر از انتشار صرفنظر کرد؟ این فیلم چه پاسخی به این سؤال میداد؟ در واقع فیلم پاسخ دقیقی به این ماجرا نمیدهد و بهدرستی «سندروم سلینجر» که همان گوشهگیری اجتماعی است را بیان نمیکند و دچار آن میشویم که هر کسی برداشت شخصی خود را از این عدم ادامه دادن داشته باشد.»
کنشهای ناموفق شخصیت
مجید اسطیری در پایان این سوال را مطرح کرد که آیا اصرار کارگردان روی نقش جنگ در زندگی سلینجر واقعی است یا یک اصرار بیجاست که میخواهد بگوید سلینجر اینگونه «سلینجر» شده است؟ با توجه به اینکه داستان «ناتور دشت» به هیچوجه جنگی نیست. بهعلاوۀ اینکه سلینجر در دیگر داستانهایش، جنگ را به شدت نفرتانگیز به تصویر کشیده شده است. نقش جنگ را در این فیلم شما چطور ارزیابی میکنید؟

مقدمدوست در پاسخ به این پرسش نقد خود به فیلم سینمایی «یاغی دشت» را اینگونه به پایان رساند:
«به نظر من، فیلم در نشان دادن کنشهای شخصیت موفق نبود. فیلم نمیتوانست در ذهن ما تحریکی ایجاد کند تا بفهمیم سلینجر برای چه به جنگ رفت. این به آن معنا نیست که ما خودمان آزادیم به جای او دلیل بسازیم. فیلم انگار دریافت مشخصی از اینکه چرا سلینجر به جنگ رفت، نداشت. برای همین میگویم فیلم مشربی شبیه گاهشماری دارد.
مثلاً اگر ما میفهمیدیم سلینجر برای اثبات مردانگی به پدرش رفته است، یا میفهمیدیم خشمش نسبت به پدر چقدر عمیق است، آنوقت رابطهاش با پدر تأثیرگذار میشد. وقتی از جنگ برمیگشت، آن صحنهای که دور میز نشستند را بیشتر حس میکردیم که بگوید «من به خاطر خشمی که از تو داشتم رفتم جنگیدم». اما میتواند دلیل دیگری هم داشته باشد؛ مثلاً میهنپرستی. فیلم فقط خبرِ رفتن سلینجر به جنگ را در اختیار مخاطب گذاشته است بدون اینکه کنش خاصی انجام دهد تا ما بفهمیم با چه دلایلی میرود: میهنپرستی، خشم از پدر یا اجبار عرفی یا نظامی.»
مقدم دوست در ادامه دلایل خود برای اثبات ناکافی بودن کنش شخصیت چنین میگوید:
«مثلا در فیلم «بربادرفته» خیلی خوب درک میکنید که شوری جوانان را گرفته است، یا در «در جبهه غرب خبری نیست» تبلیغات پروپاگاندا را نشان میدهد که به آدمها شور میدهد تا به جنگ بروند. اما این فیلم رابطه سلینجر با جنگ را به صورت علت و معلولی نشان نمیدهد. اصلاً نمیتوانیم بفهمیم جنگ چه تأثیری روی نویسندگیاش گذاشت. نکته جالب این بود که «نوشتن در هنگام بحران» میتوانست یک ایدۀ جالب باشد؛ اینکه چطور یک آدم حین جنگ دارد رمان مینویسد، ذهن خلاق فعالی دارد. اما فیلم فقط یک گریزی به این موضوع زد و رفت.»
مقدم دوست پاسخش به سوال مجید اسطیری را چنین به پایان رساند:
«حضور جنگ در فیلم تا حدی جایگزین علت و معلول شده برای اینکه فرض کنیم سلینجر از جنگ آسیب دیده است. شاید بخشی از دلیل گوشهگیریاش همین باشد که هنوز ترومای جنگ دارد. جایی در فیلم، وقتی استادش میگوید «برای چاپ داستانت جنگیدم»، سلینجر عصبانی میشود چون کلمۀ «جنگ» را به کار برده است. گاهی فلاشبکهای خیلی کوتاهی از لحظات تکاندهندۀ جنگ میآید که نشان دهد او هنوز از جنگ آسیب دیده است و نمیخواهد این چیزها را تحمل کند. غیر از اینکه مردم اذیتش میکنند، این را هم میخواسته بگذارد که آسیبدیده جنگ است و اعصابش از جنگ خراب شده است. یعنی اگر گوشهگیرشد، به خاطر بیطاقتی از جنگ است.
اما سؤال هنوز باقی است: چرا کارهایش را منتشر نمیکرد؟ این سؤال هیچ وقت جواب داده نشد. فیلم ما را با یک سؤال بیجواب نگه داشت، بدون اینکه هدفش این باشد که بگوید «من هم راز را نمیدانستم». فیلم جوری رفتار کرد که انگار راز را باز کرده است، درحالیکه فقط یک دلیل ارائه میدهد.»
در پایان برنامه، مجید اسطیری ضمن تشکر از حاضران، اعلام کرد که شب آینده، فیلم «مردی که سرود سال نو را اختراع کرد» نمایش داده و نقد و بررسی خواهد شد؛ او همچنین از مخاطبان دعوت کرد با مراجعه به وبسایت مجلۀ میدان آزادی، علاوه بر امتیازدهی به این آثار، ریویوهای خود را ثبت کنند و نقد و نظر خود را بنویسند.
علاقهمندان میتوانند برای اطلاع از مشروح این نشستها به سایت مجله میدان آزادی به نشانی https://azadisq.com مراجعه کنند. همچنین با هماهنگیهای انجامشده، اکرانهای این فصل از رویداد رایگان خواهد بود. علاقهمندان برای کسب اطلاعات بیشتر و رزرو صندلی میتوانند به صفحۀ اکران فیلمهای «سینمای زندگی» در وبسایت رویدادهای مجله میدان آزادی به نشانی event.azadisq.com یا به بازوی مجلۀ میدان آزادی در پیامرسان بله به نشانی @AzadiEBot مراجعه کنند.
مطالب مرتبط:
1. گزارش تصویری: اکران «یاغی دشت» با حضور «هادی مقدمدوست» در شب هفتم اکران «سینمای زندگی» رویداد «نقد و تماشا»