مجله میدان آزادی: در تازهترین صفحۀ پروندۀ «هنر و ادبیات ضدآمریکایی» یادداشتی پیرامون کتاب «ده سال هوملسی در آمریکا»، نوشتۀ «محمود گلابدرهای» به مناسبت سالروز درگذشت این نویسنده بزرگ ایرانی را به قلم «مجید اسطیری» -رماننویس و منتقد ادبی- بخوانید:
همه «محمود گلابدرهای» را با کتاب «لحظههای انقلاب» به یاد میآورند که روایتی نفسگیر و پرتپش از لحظهلحظۀ مبارزات انقلابی مردم در خیابانهای تهران در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب است. اما گلابدرهای پیش از این کتاب، چهار اثر چاپشدۀ دیگر داشت و بهعنوان کارشناس ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان با خیلی از نویسندگان مطرح دهۀ پنجاه برخورد و مراوده کرده بود.

«محمود گلابدرهای»، نویسندۀ کتاب «ده سال هوملسی در آمریکا»
ماجرای زندگی گلابدرهای در سالهای پس از انقلاب مسیر پرپیچوخمی مثل مسیر جویبارهای گلابدره طی کرد. همسر سوئدی او ـ آنچنان که گلابدرهای گفته ـ با اولین موشکهای جنگ دو پسرش پیمان و پویان را برداشت و به سوئد برگشت. گلابدرهای یکیدو بار در سفرهایش به سوئد تلاش کرد آنجا جای پایی پیدا کند و کنار خانوادهاش بماند. رمان «دال» که روایت بسیار گیرایی از کشمکشهای مردی به نام نبی با این وضعیت غامض است، بهطور واضح وضعیت خود گلابدرهای را گزارش میکند که نمیتواند با انواع مشاغلی که به او پیشنهاد میشود کنار بیاید. بهجای اینکه یک کتاب ساده را برای پیرزن بستری در بیمارستان بخواند، یکی از شاهکارهای «آگوست استرندبرگ»، نویسندۀ سوئدی را میخواند و وقتی رئیس بیمارستان او را مواخذه میکند، با یکدندگی قصد دارد او را قانع کند که اثر ادبی ارزشمند شما سوئدیها این است! وقتی برنامهای رادیویی بهمدت یک ساعت در هفته به او پیشنهاد میکنند، متوجه میشود (یا شاید با بدبینی اینطور برداشت میکند) که سوئدیها میخواهند ایرانیهایی را که گرایش فکری مختلفی دارند به جان هم بیندازند. و بالاخره یکی از سختترین ضربههای روحیاش وقتی است که متوجه میشود اینگرید، معلم زبان سوئدیاش که همه جا همراه اوست، بههیچعنوان حسن نیتی در کارش ندارد و فقط برای گرفتن حقوقش کارهای او را پیگیری میکند.
اما کتابی که در این مطلب قصد مرور آن را دارم اثر بسیار سختخوان، آشفته و بیقاعدهای است که اتفاقاً در بازار هم بسیار دشوار میشود پیدایش کرد: «ده سال هوملسی آمریکا».
«ده سال هوملسی آمریکا» اگرچه بهعنوان رمان منتشر شده اما خیلی سادهتر از «لحظههای انقلاب» و «دال» میتوان فهمید که بیشتر سرگذشتنامه است تا رمان. گلابدرهای بهدلایل خانوادگی که بخش اعظم آن پوشیده مانده است ناگزیر از مهاجرتی دهساله به آمریکا میشود. این «ناگزیری» را از آنجا میتوان کشف کرد که در ابتدای کتاب بارها و بارها با خودش واگویه میکند «باید ده سال اینجا باشی…».
این مهاجرت با بیپولی و بیبرنامگی فراوان آغاز میشود و فقط روحیۀ دم غنیمتشمار و برونگرای گلابدرهای است که سختی این بیخانمانی را بر او هموار میکند. او که زاده و بزرگشدۀ منطقۀ گلابدره در شمال شمیران است با زیستن در کوه خو دارد و بالاتر از آن عاشق کوهنوردی است و حتی یک بار هم از بیسرپناهی در میان کوه و جنگلهای ایالات مختلف آمریکا گلایه نمیکند. تنها گلایههایش وقتی است که پلیس به جرم اقامت در کوه بازداشتش میکند و او را وامیدارد در یک باغ وحش کوچک کارگری کند. او حتی از این شغل هم چندان گلهای ندارد اما روح بیقرارش اجازه نمیدهد مدتی طولانی یک جا بند شود.
«ده سال هوملسی آمریکا» فرازهای عجیب و جالب توجهی از زوایای کمتر دیدهشدۀ جامعۀ آمریکایی به ما نشان میدهد. سختگیری پلیس، بیرحمی اغلب مردم نسبت به همدیگر و سنگدلی ساختار اجتماعی نسبت به غریبهها بخشهایی از این واقعیتهای سیاه هستند. در فرازی از کتاب گفتوگوی گلابدرهای با یک نویسندۀ آمریکایی قابل تأمل است:
نویسنده گفت:
«من، یعنی نویسندۀ آمریکایی! که هر چی مینویسه، تا مینویسه، هر چی باشه، مث باد با بوی باروت، مث ذرههای خاک و خل، باید ببره تو گوش دخترا و پسرای جوون جهان، با یه صدا بگند USA USA USA. هر چی میگی و هر کاری میکنی، گفته و کارت حرف نداره. هر کی هر کاری بکنه غلطه و زشته، هر کاری و هر حرفی و هر چی تو میگی چون آمریکایی هستی خوبه. حالا خمینی اومده درد درونی من آمریکایی رو با گفتن دو تا کلمۀ «شیطان بزرگ» گفته.»
وضعیت اسفناک فرهنگی و حتی اقتصادی ایرانیان گریخته از کشور هم جزو بخشهایی است که در نگاه گلابدرهای بهشکل شفاف بازنمایی شده. ازجمله افرادی که در زمان شاه صاحب منصب بودهاند و حالا از هر فرصتی برای زدن جیب هموطنانشان استفاده میکنند:
«زن مدیرکل فرهنگ و هنر شیراز زمان شاه منشی زن مدیرکل آثار باستانی تخت جمشید بود. حالا شوهر رئیسش اینجا تو کالیفرنیا، یه دکون بقالی باز کرده بود که خودش شبا و زنش صُبا پشت دخل میایستادند و یکی رو لازم داشتند که پنیرای یونانی رو بستهبسته کنه و بهجای پنیرای تبریزی به مشتریهای ایرانی قالب کنه!»
بخش دیگری از ایرانیهای آمریکا که گلابدرهای را میشناسند روشنفکران و نویسندگان غربگرا هستند. کسانی که با شیوۀ تفکر و جهانی که در هنرشان خلق میکردند طبیعتاً (حتی بدون اجبار حاکمیت) اگر در ایران میماندند در دهههای پس از انقلاب مخاطبی نداشتند. اما جالب است بدانیم وضعیت مخاطبان این هنرمندان غربزده در محفلی که بالای یک برج بلند و مجلل لسآنجلس با حضور ایرانیان گریخته از حکومت اسلامی برگزار میشود به گزارش محمود گلابدرهای چگونه است:
«از شیشهفت میلیون ایرانیِ انقلاب اسلامیزدۀ پناهنده به آمریکای مقیم کالیفرنیا، فقط بیست و سه نفر آمده بودند! که دو تاشون، همون دو تا دخترا بودند که تا فریدون تنکابنی قصهشو که مربوط به یه مرد ایرانی بود که در آلمان یه زن آلمانی گرفته بود و مکان قصه اتاق خواب بود و زمانش آخر شب بود رو شنیدند، برخاستند و رفتند.»
گلابدرهای در این کتاب گزارشگر باحوصلهای نیست و بارها و بارها خاطرات کودکی خودش در منطقۀ گلابدره و شیرینی زندگی رها و بیقید و بند نوجوانیاش در طبیعت شمال تهران را مرور میکند. بهکرّات از مادرش یاد میکند که سالهای سال جز خانهداری کاری نکرد و پسرش را تشویق کرد که از این خانه برود و در این یادکرد دنبال رسیدن به این معناست که در غربت آمریکا شاید در انتهای راهی است که مادر پیش پایش گذاشته بود. چنین برداشتی را با در نظر گرفتن آنچه از مسیر زندگی گلابدرهای کم و بیش میدانیم، نمیتوان پذیرفت اما به هر حال واگویههای درونی مردی از پنجاه گذشته در ینگۀ دنیای بیرحم با مادری که سراسر شفقت بوده لطافت خاص خودش را به کتاب بخشیده است.
بیرحمی در واقع جانمایۀ اصلی جامعهای است که گلابدرهای میبیند؛ حتی تحصیلکردهها و آدمحسابیها هم نمیتوانند بهسادگی از دست این بیرحمی عبور کنند و جایگاهی برای خودشان بیایند. تا آن روز مبادا همه باید اعانهبگیر کلیساها و مساجد باشند.
«وای خدا، هزار هزار هزار روسی، تاجیکی، ازبکی، قرقیزی، آذری، ارمنی، اوکراینی، لیتوانی. وای، همهشون دکتر و مهندس. آخ، همهشون تحصیلکرده، همهشون باسواد، همهشون مث بلبل انگلیسی حرف میزنند. یکیشون هم حتی نیست که غیر از انگلیسی حرف بزنه. وای، صفای چهارستونه از ساعت ۹ صبح تا ساعت ۱۱ که در مسجدا، جایی که پلونذری و خیراتی در راه خدا دادن باز میشه و همه مقیم، همه گرینکارت، همه دکتر و مهندس و متخصص و همه پیاچدی دارند.»
«ده سال هوملسی آمریکا» یکی از شفافترین تصاویری است که نویسندهای ایرانی براساس یک دهه زندگی بیخانمان در آمریکا ثبت و ضبط کرده و از این بابت اثری کمنظیر و ارزشمند برای مخاطب امروز ادبیات ماست. علیرغم این شفافیت، روایت او در قسمتهای زیادی همراه با پردهپوشی است. آنچه دقیقاً بر گلابدرهای گذشته در فرازهای زیادی بهدلیل شکل روایت پردهپوشانه و در عین حال سرخوشانۀ او واضح بیان نمیشود. این اندازه درمییابیم که بارها و بارها پلیس بازداشتش میکند و ظاهراً در آخرین بازداشت دیپورت میشود. گلابدرهای از قدرت داستانپردازی و گفتوگونویسی خیرهکنندهاش هم بهخوبی استفاده کرده و نثر آهنگین شادمانهای در سراسر متنش موج میزند که نتیجهاش اثر هنری کممانندی شده است.