جمعه 24 بهمن 1404 / خواندن: 8 دقیقه
به بهانه سالروز درگذشت فروغ فرخزاد

«مرگ فروغ فرخزاد» به روایت مهدی اخوان ثالث

«حریم سایه سبز» با مقدمه «مرتضی کاخی»، مجموعه مقالات یکی از ادیب‌ترین شاعران روزگار ما، «مهدی اخوان ثالث» است که در دو جلد منتشر شده. جلد اول به مقالات چاپ‌شده او، و جلد دوم مقالات چاپ‌نشده اخوان است که نمونه نثر فخیم، درعین‌حال روان اخوان، و جهان فکری و روحی والای اوست که گاهی این نثرهای گیرا، نقد ادبی‌است، البته نه به آن معنای به قول اخوان، «فنون و اسالیب فرنگی»؛ متونی‌ست که جنبه تعلق و احساس در آن غالب است.

5
«مرگ فروغ فرخزاد» به روایت مهدی اخوان ثالث

مجله میدان آزادی: به بهانۀ سالروز درگذشت «فروغ فرخزاد» بانوی سرشناس ادبیات معاصر فارسی، در این مطلب به روایت «مهدی اخوان ثالث» ازمرگ فروغ فرخزاد پرداخته‌ایم. این مطلب را به انتخاب و با مقدمۀ عصمت زارعی -پژوهشگر ادبیات معاصر- بخوانید:

«حریم سایه سبز» با مقدمه «مرتضی کاخی»، مجموعه مقالات یکی از ادیب‌ترین شاعران روزگار ما، «مهدی اخوان ثالث» است که در دو جلد منتشر شده. جلد اول به مقالات چاپ‌شده او، و جلد دوم مقالات چاپ‌نشده اخوان است که نمونه نثر فخیم، درعین‌حال روان اخوان، و جهان فکری و روحی والای اوست که گاهی این نثرهای گیرا، نقد ادبی‌است، البته نه به آن معنای به قول اخوان، «فنون و اسالیب فرنگی»؛ متونی‌ست که جنبه تعلق و احساس در آن غالب است. تعلق و احساسی که از یک انسان متفاوت‌بین صاحب‌ ذوق و فکر و اراده و انتخاب برمیخیزد؛ گاهی نیز آیینه‌ای شده است از جامعه ادبی و اجتماعی ما در نگاه شاعرانه اخوان که حتی گاهی می‌تواند روایت تاریخ شفاهی آن زمانه نیز باشد. در صفحاتی از جلد دوم این کتاب اخوان روزی را روایت می‌کند که خبر درگذشت «فروغ فرخزاد» را می‌شنود. در سوگ فروغ فرخزاد اشعاری از شاعران نامی از جمله اخوان ثالث را می‌توان در صفحات مختلف اینترنتی هم یافت. اما روایت این روز در این صفحات، آن روایت نادر و نشنیده‌ای‌ست –نه لزوما از آن اتفاق، بلکه از آن تاریخ و آن روز و روزگار- که در سالگرد درگذشت فروغ، خواندنی‌ست، چه بسا در این روزها و روزگار، خواندنی‌تر. 
 

«وای وای محمود جان، حالا چه کنیم؟ تاریک شدیم، فقیر شدیم یکباره، وای محمود .... 

چه کار می‌شود کرد؟ چه می‌شود گفت؟ هیچ، هیچ. خیلی اما دردناک است، وحشت‌آور و دردناک. هنوز جراحت مرگ نیما خوب نشده که فروغ می‌رود، و رفت فروغ. فروغ رفت. «پری شادخت شعر آدمیزادان» که من او را بدین نشان نام می‌نهادم. رفت، رفت، رفت. کم دردی نیست این. برای ما در این قحطستان آدمیزاد، بویژه مصیبت کوچکی نیست این. آخر مگر ما در دنیای شعرمان چند بزرگمرد مثل نیما داریم یا چند نازنین‌زن مثل فروغ؟ هیچ، هیچی. تقریباً نه، بلکه تحقیقاً حتی یکی دیگر نیز همتای این دو عزیز نداریم و به معیاری که من می‌شناسم همین تنها صحبت از بزرگمرد و نازنین‌زن نیست. اصلاً در تمامت آمار روحی و شمار انسانی دیار و شهر ما (میگویم: دیار و شهر ما نه دیار و دهر ما، زیرا شمار دیگر دیاران را ندارم و نمی‌خواهم ندانسته از سر هواداری سخن بگویم) فروغ فرخزاد در حال و منوال خویش همتا نداشت و ندارد.

من دلم می‎سوزد، من دلم آتش گرفته، به درد آمده، من گریه می‌کنم، من میگویم ای وای، ای داد، ای فریاد... و آیا فقط همین؟... گویا بلی، همین می‌شود اکنون فریاد کرد، ای وای افسوس گفت، و گریه کرد. و من ... هم ....گریه کردم. زار زار گریستم ای وای افسوس گفتم، و راستی که حیف، حيف، وااسفاه، واویلاه، وامصیبتاه... دریغا فروغ، اما چه فایده؟.... 

من خوابیده بودم. هنوز صبحم که غالبا پسین می‌آید - نیامده بود.

ساعت نزدیک ده یازده پیش از نیمروز بود. (روز سه شنبه بود بیست و پنجم بهمن). هنوز خیلی مانده بود تا صبح من بشود. خوابیده بودم، پسر کم زردشت هم در کنارم خواب. دیگر هیچ کس در خانه‌مان نبود. ضربه‌های پتک‌آسایی که بر در میخورد، بیدارم کرد. مشتهای از غماخشم، درشت‌شده‌ی محمود تهرانی بود، میم آزاد که بی‌آزادی و اختیار می‌کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد خیلی کوفته است که اگرچه از حجب معهود او دور می‌نمود، اما خشماغمان وی نه چنان بود که سائقه و سابقه حجب بتواند نومید بازش گرداند. این غم بسیار سنگین تر از آن است که به تنهایی تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمی نیز به دل دیگر داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بی تاب شد سدیگر دل میجوید و همچنین و چنین موجی و موجی و بی‌تابانه حضیضی و اوجی تا افواج امواج دریاگیر شوند. مگرنه اندهان بزرگ این چنین‌اند؟ با دلخوری خواب‌آلوده‌ای در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلی بیازاردم. محمود تهرانی بود، خوب خزیده و کمی قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمی هم سیه‌چرده‌تر آمد، و بینی و گونه‌هاش سیاسرخ از سرمای نه چندان سرد. سلامی و خواب‌آلوده علیکی گفتیم به هم. بیداری سحرخیزانه من آن‌قدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکی غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم‌توان او نیز خوب عذر لنگی میتوانست باشد. با هولی در نقاب آرامش، محمود گفت:

آمده‌ام ... نمی‌نشینم ... ببین ....

مثل اینکه دویده باشد نفسش قرار نداشت دل دل می‌زد، می‌جوشید.

و می‌گفت:

لباس بپوش برویم بیرون.

جوش اندرون او سرایت بیدارکننده و شک‌آوری در من داشت و چشم می‌مالیدم که گفتم:

-این سرصبحی، عزیزجان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهی...

 حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:

-ضمناً سری هم به فروغ فرخزاد می‌زنیم که....

و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته خود را تمام می‌کردم: ... 

-وانگهی کسی هم در خانه‌مان نیست. فقط زردشت هست.

خوابیده، مادرش به من سپرده‌ش یعنی خوابانده‌ش، رفته، حالا بیا تو . 


همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکی برای خود ساخته بود.

 -نه باید برویم. ببین، مهدی...

-حالا بیا تو، یک کم گرم شو. زیر کرسی.

خبر از آتش دلش نداشتم همین سیاسرخی گونه‌هاش را می‌دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوی راستش کرده بودم، چنانکه بیمار مانندی نقاهتی را مدد می‌کنند. و او انگار از این یاری بی‌نیاز هم نبود. سنگینک، تکیه پناهش بر من می‌آمد. به اتاق بالا می‌بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم برمی‌داشت و گران می‌نمود و نگران وقتی نشسته بود. گرم می‌شد، گفت و داشت سیگاری روشن می‌کرد:

-آخر باید زودتر برویم.

-آخر باید اصلاح کنم، ناشتایی هیچ. 

-اصلاح نمی‌خواهد بکنی.

من نیز سیگاری روشن کردم به نظرم او هم ناشتا سیگار می‌کشید. سماور روی طاقچه درگاهی پنجره بود. توی اتاق. فتیله‌اش به‌اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قوری و استکان و چیزهای دیگر هم حاضر آماده. چایی درست‌کردن کاری نداشت همینکه فتیله را بالا دادم، صدای غلغل و جوش بلند شد.

-گفتی کجا؟ سری به فروغ بزنیم؟ مگر قراری گذاشتی؟ یا...

گاهی این چنین قرارهای پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن می‌گذاشت جاهایی و با کسانی که لازم میدانست. و می‌دانست که من گذشته از تنبلی‌های خوشبختانه یا مصلحتی، گاهی به راستی تنبلم و دور از مسیر جریانات، و می‌دید مثلاً فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتماً نمی‌‌شود نرفت. و من حتی گاهی به شکر – می‌پذیرفتم. می‌رفتم. و لحن تکیه بر باید و شایدهای او را می‌شناختم.

-نه، ولی باید بیایی، میرویم عیادتش.

و من که سر و صدای سماور را درآورده بودم، و می‌خواستم چایی دم کنم، دل و دستم لرزید. 

-عیادتش؟ بسم‌الله لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش کـه دیده‌ای حتماً. انشاءالله که خیر است. اما انگار دلم گواهی می‌داد که خیر نیست. از چایی دم‌کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست می‌کردم. 

-نه چندان خودت میدانی که چطور ماشین می‌راند. میگفتند حالش تعریفی ندارد.

-می‌گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمی‌فهمم یعنی چی. تو معلوم هست چی میخواهی بگویی؟

-بله او دیگر کسی را نمیشناسد. نه میبیند، نه می‌تواند حرف بزند و نه بشنفد.

-عجب، عجب، پس خیلی تصادف شدید بوده، خب، خب.

-همین دیگر، مهدی، چطور بگویم؟

صداش می‌لرزید بدجوری هم می‌لرزید. پتکش را که چندبار غما خشگمین بر در کوفته بود؛ او وقتی آمده بود توی خانه به دشواری از من پنهان کرده بود، و از سنگینی سندان‌وار آن پتک بود -آویزان به دلش- که هنگام راه آمدن با من می‌لنگید و گران بود حالا یواش یواش با ضربه‌های آهسته بر سرم می‌کوفت. می‌خواست کم‌کم به درد عادت کنم. می‌ترسید اگر ضربه سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا در‌آیم شاید و مگر نه این رسمی است دیرین که از مصیبت عزیزان برای بستگان و دلبستگان آهسته پرده برمی‌دارند؟

-آخر کی تصادف کرد؟ کجا؟

-همین دیروز عصری، نزدیکهای خانه‌اش. به سرش ضربه خورده، خیلی خطرناک.

-لابد یک آمریکایی ... باز. میدانی که چند وقت پیش هم یک آمریکایی با ماشین لندهورش زده بود به اتومبیلی که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایی آمده بود. طبق معمول البته امريكاييه را بی‌تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمیگویی، درست حرف نمی زنی، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایی.... این‌طور که از حرفهات معلوم میشد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادی برای ما باقی نگذاشته باشد.

این طور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقی -شوم، وحشتناك، يتيم‌کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود اما من این طور تقریباً -  حس کرده بودم. دلم می‌لرزید و از خشمی که بر زمین و زمان داشتم و نمی‌دانستم خطابم باید باکی باشد، دست آخر التماس‌کنان گفتم:

-محمود جان تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش میکنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت‌باران شده. راست بگو، تو نمی‌توانی ماهرانه دروغ بگویی.

-گفتم که حالش خیلی خطرناک است. شاید تا حالا خیلی بدتر هم شده باشد. می‌گفتند دیگر امیدی نیست، یعنی شاید تا الان ....

-الان کجاست؟

-پزشکی قانونی.

-آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، وای محمود، جگرم محمود جان.

-بله، بدبختانه، حیف، حیف، بیچاره شدیم.

-بی فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر...

دیگر نه به عیادت که به تماشای یک کشته می‌رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگی این عهد و اجتماعی که داریم. زندگی بد و آشفته، بی هنجار و حساب. عهدی پرشتاب‌های شوم و حوادث وحشتناک و غم‌آجین. اجتماع بی سر و سامان و دردآلود آدمهای نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه‌شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه مرگهای نه طبیعی و نه بهنگام. 

و فروغ، دردا، دریغا ، فروغ این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستی مریم‌آسا‌‌، زاییده عیسایی چند و به راستی زادن و زادگانی معجزه‌وار و با تولدی دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه سحر‌آمیز، این زن بود و هست و خواهد بود این زن مردانه‌تر از هرچه مردان‌اند...»


مطالب مرتبط:

 تک‌نگاری: نگاهی به زندگی و آثار فروغ فرخزاد

ده شعر از بهترین شعرهای فروغ فرخزاد

به بهانه زادروز فروغ فرخزاد و با نگاهی به نامه‌های او




  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
«حریم سایه سبز» با مقدمه «مرتضی کاخی»، مجموعه مقالات یکی از ادیب‌ترین شاعران روزگار ما، «مهدی اخوان ثالث» است که در دو جلد منتشر شده. جلد اول به مقالات چاپ‌شده او، و جلد دوم مقالات چاپ‌نشده اخوان است که نمونه نثر فخیم، درعین‌حال روان اخوان، و جهان فکری و روحی والای اوست که گاهی این نثرهای گیرا، نقد ادبی‌است، البته نه به آن معنای به قول اخوان، «فنون و اسالیب فرنگی»؛ متونی‌ست که جنبه تعلق و احساس در آن غالب است.

در صفحاتی از جلد دوم این کتاب اخوان روزی را روایت می‌کند که خبر درگذشت «فروغ فرخزاد» را می‌شنود. در سوگ فروغ فرخزاد اشعاری از شاعران نامی از جمله اخوان ثالث را می‌توان در صفحات مختلف اینترنتی هم یافت. اما روایت این روز در این صفحات، آن روایت نادر و نشنیده‌ای‌ست –نه لزوما از آن اتفاق، بلکه از آن تاریخ و آن روز و روزگار- که در سالگرد درگذشت فروغ، خواندنی‌ست، چه بسا در این روزها و روزگار، خواندنی‌تر. 

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00