مجله میدان آزادی:
مرجان ساتراپی مُرد اما سیاهنمایی دربارۀ ایران به این زودیها نمیمیرد.
در سال 1396 انتشار یک طرح گرافیکی از نقشۀ جهان برای مخاطبان ادبیات فارسی تعجببرانگیز شد. در این طرح نقشۀ هر کشور با طرح جلد معروفترین کتاب نویسندهای از آن کشور پوشانده شده بود. قرار گرفتن «جنگ و صلح» روی نقشۀ روسیه، «بینوایان» روی نقشۀ فرانسه و «نام من سرخ» روی نقشۀ ترکیه چندان سوالبرانگیز نبود. مشکل اینجا بود که روی نقشه ایران نام کتابی چسبیده بود که برای اکثر ایرانیها نام آشنا نبود: «پرسپولیس».

نخستین جلد از رمان مصور پرسپولیس که توسط «مرجان ابراهیمی» (ساتراپی) نوشته و تصویرگری شده بود در سال 2000 به زبان فرانسه منتشر شد. داستان این کتاب که داستان کودکی تا جوانی دختری به نام مرجان (با خالی روی بینی، مانند نویسندهاش) را روایت میکرد در بستر انقلاب ایران و تحولات پس از آن میگذرد و فضای تیرۀ آن نخستین چیزی است که توجه مخاطب را جلب میکند. ساتراپی در تصویرگری اثر هم از فرم سیاه و سفید بدون سایهزنی استفاده کرده تا روح تضاد و تقابل در اثرش پررنگتر جلوه کند.
«پرسپولیس» که ایران پس از انقلاب را خشن و ناسالم نشان میدهد در فرانسه پرفروش شد و از آن یک اقتباس سینمایی به کارگردانی «ساتراپی» و «ونسان پارونو» ساخته شد که در سال ۲۰۰۷ جایزۀ هیئت داوران را از جشنوارهٔ فیلم کن دریافت کرد.
«مرجان ساتراپی» در خانوادهای مرفه، با رگوریشۀ قاجاری و گرایشات چپ متولد شد. عموی او «فریدون ابراهیمی» کارنامۀ سیاهی در ماجرای جدایی طلبان فرقۀ دموکرات آذربایجان داشت. پس از انقلاب خانوادۀ مرجان او را به اتریش فرستادند و پس از اقامتی چهارساله به ایران بازگشت. در ایران، ازدواجی ناموفق داشت و به فرانسه مهاجرت کرد. انتشار کمیک «پرسپولیس» باعث شد رسانههای غربی بهعنوان یک فعال حقوق زنان به او نگاه کنند و پس از انتخابات 1388 به همراه «محسن مخملباف» علیه جمهوری اسلامی ایران موضعگیری کند. انتشار پرسپولیس مورد اعتراض سفارت ایران در فرانسه قرار گرفت اما دولت فرانسه به این اعتراض توجهی نکرد.
اگرچه ساتراپی جلد دوم تا چهارم کتاب پرسپولیس را هم طی سالهای پس از انتشار جلد یک منتشر کرد؛ اما کنشگر سیاسی فعالی نبود و بالاخره روز پانزدهم خرداد 1405 یک سال پس از درگذشت همسر سوئدیاش به شکلی غیرمنتظره در 56 سالگی درگذشت.
مرگ ساتراپی پایان کار یکی از معروفترین نویسندگان ایرانیالاصل ضدایرانی بود اما به هیچ وجه پایان جریان حمایتشدۀ سیاهنمایی ادبی دربارۀ ایران نیست.
اگر همین الان سایت پربازدید «گودریدز» (بزرگترین شبکۀ اجتماعی کتابخوانهای دنیا) را باز کنید با بنری روبهرو میشوید که طرح جلد رمان «شیرزنان تهران» نوشتۀ «مرجان کمالی» نویسندۀ ایرانیالاصل را به شما نشان میدهد. این مرجان حتی مانند قبلی در ایران متولد نشده و متولد ترکیه است. کمالی بیشتر عمرش را در کشورهایی چون آلمان و کنیا و ایالات متحده زندگی کرده، با این حال موضوع و فضای دو رمان اخیرش زیست زنان در تهران است!
مسئلۀ حمایت رسانههای غربی از نویسندگان دورگهای که نه به زبان مادری، که به زبانهای غربی مینویسند؛ نه تازه است و نه محدود به ایران. اگر کمی از مسئله فاصله بگیریم ناگهان متوجه میشویم که آثار «خالد حسینی»، «جومپا لاهیری» و «الیف شافاک» هم که همگی نخست به انگلیسی منتشر شدهاند، افغانستانی، هندی و ترکی نیستند. این روایتهای نهچندان عمیق از زندگیهای شرقی با ارائۀ تصاویر اغراقشده از تضاد در جوامع شرقی مشتریهایشان را در بازار کتاب غرب جذب میکنند. «لولیتاخوانی در تهران» اثر «آذر نفیسی» (فیلمی که اقتباس سینمایی آن با سرمایهگذاری ایتالیا و اسرائیل ساخته شد) و «سنگ صبور» اثر «عتیق رحیمی» نمونههای دیگری در ادبیات ایران و افغانستان هستند. هر دو رمان با بازی یک بازیگر زن فراری که با برهنهشدن مقابل دوربین مبارزۀ سیاسی را آغاز کرد!
با این حال، به نظر میرسد مسئله در مورد ایران حادتر و تلختر است، چراکه ایران در سالهای پس از انقلاب شاهد رشد شکلی غنی و عمیق از رماننویسی است که بیخبری مخاطب غربی از آن دردناک است.
پس از انتشار آن طرح گرافیکی کذایی که طرح جلد کتاب پرسپولیس را روی نقشۀ ایران قرار داده بود، نقشهای دیگر با طرح جلد «بوف کور» بین اهالی ادبیات ایران دستبهدست شد و نهایتا مشخص شد در نخستین نسخۀ این طرح گرافیکی نام «شاهنامه» بر نقشۀ ایران درج شده بود.