مجله میدان آزادی: به بهانۀ این روزهای سخت مردم ایران و به بهانۀ مناسبت تقویمی امروز، در این مطلب مروری بر یک شعر تاریخی را برای شما فراهم کردیم. این شعر را به انتخاب و با مقدمۀ حسن صنوبری -شاعر و منتقد- بخوانید:
شاید آخرین کاری که این روزهای سخت و تلخ به ذهن افراد برسد خواندن یک قطعه شعر است. اما شعر، اما شعر فارسی، اما شعرهای درخشان قلههای ادبیات ایران، فقط شعر نیستند، بلکه خلاصهای از حافظۀ تاریخی، انرژی فرهنگی و توانِ تمدنی یک ملتاند. پس در این روزها نیز، شعر خواندن پربیراه نیست و چهبسا از راههای روشنِ تابآوری و تفکر است.
درباره شاعر
احمد شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴ – ۲ مرداد ۱۳۷۹) با تخلص هنری «الف . بامداد»، شاعر، نویسنده، روزنامهنگار، فرهنگنویس و مترجم معاصر و از مهمترین چهرههای شعر ایرانی و ادبیات روشنفکری در صد سال اخیر است. شاملو نیز همچون مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و... از جمله شاعرانی بود که تحتتأثیر نهضت شعر نو و با شاگردی نزد پیشوای شعر نو - نیما یوشیج - به جمع شاعران نوگرای ایرانی درآمد. در آثار او هم شعرهای بسیاری در قالبهای کهن شعر فارسی دیده میشود، هم به تبعیت از نیما شعرهای نوی نیمایی و هم در فصلی دیگر از دوران شاعری او شعر سپید که -متاثر از ترجمههای شعرهای فرنگی- خود نخستین دعوتکننده به سرودنش بود. او همچنین از جمله افرادی است که در شکلگیری شعر اجتماعی و شعر سیاسی در دهههای چهل و پنجاه نقش بسیار موثری داشتهاند.
درباره شعر
اما یکی از شعرهای درخشان سیاسی او مربوط به چنین روزی است. چهل و هفت سال پیش در چنین روزی -۲۶ دی ۱۳۵۷- محمدرضا پهلوی، آخرین شاه و آخرین حاکم سلطنت خانوادگی ایران، در پی انقلاب عظیم اقشار گوناگون مردم، از ایران فرارکرد؛ فراری که در کمتر از یک ماه مقدمۀ سقوط حکومت سلطنتی در ایران شد. اما احمد شاملو این روز تاریخی را با یک شعر تاریخی خطاب به محمدرضا پهلوی ماندگار کرد.
این شعر «آخر بازی» نام دارد، در قالب سپید (یا شعر منثور) سروده شده و نخستینبار با امضای تاریخِ «۲۶ دی ۱۳۵۷» در دفتر «ترانههای کوچکِ غربت» و بعدها در «مجموعه کامل اشعار احمد شاملو» نیز منتشر شده است.
آخر بازی
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانههای بی هنگام خویش.
و کوچهها
بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لتّههای بیرنگ غروری
نگونسار
بر نیزههایشان.
*
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
*
فغان! که سرگذشتِ ما
سرود بیاعتقاد سربازان تو بود
که از فتحِ قلعۀ روسبیان
باز میآمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
_ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجادهها
سر بر نگرفتهاند!
۲۶ دی ۱۳۵۷