برای من که تازه چند وقت است به قاب‌بندی‌های این جعبهٔ جادویی دقت می‌کنم، شروع فیلم در یک باجهٔ گذرگاهی شهری، که مسافرانی در حال گذر، هزینه‌ای پرداخت کرده و عبور می‌کنند، حرفی برای گفتن دارد. گویی از همان ابتدا قلاب ذهنم را به یک مفهوم همیشگی گیر می‌اندازد که همه چیز در حال گذر است. داستان از آن جا شروع می‌شود که پدر و پسری در مسیر رفتن به روستایی در نزدیکی منجیل، با یک ماشینی که شبیه به ابوقراضه شده و خیلی نمی‌شود به سرعتش اعتنایی کرد، خبری شنیده‌اند و برای اطمینان از سلامت یک بازیگر راهی روستای «کوکر» می‌شوند. رفته‌رفته با آرام جلو رفتن مسیر فیلمنامه، متوجه این می‌شوید که انگار رسیدن و پیدا کردن این هنرمند جوان، خیلی موضوعیت ندارد، مسئله مسیر است و کیفیت گذشتن از آن. دوگانه‌ای همیشگی در مسیر زندگی انسان وجود دارد که آدم‌ها به تناسب آن زندگی متفاوتی را انتخاب می‌کنند. اولی لذت بردن از مسیر رسیدن به مقصد، و دومی مکانی که آن را مقصد می‌خوانیم بدون توجه به مسیری که به آن می‌رسیم. کارگردان این فیلم تمام حواسش را جمع می‌کند که ما را درگیر مسیر رسیدن این پدر و پسر به روستای کوکر بکند. چراکه هیچ وقت در نهایت به کوکر نمی‌رسند. اما از مسیری عبور می‌کند که حرف برای گفتن زیاد دارد. از صحبت‌های پسر و سوالاتش در ماشین بگیرید تا آدم‌های گذری توالت‌به‌دست! کودکی به اسم پویا در تمام مسیر با پدرش در حال بحث و گفت‌وگوی فلسفی است. گویی می‌خواهد از صورت سوال‌هایش غیرمستقیم پاسخشان را هم به مخاطبین بدهد. چراکه لزوما سوال‌هایی که از پدرش می‌پرسد با پاسخ پدر مواجه نمی‌شود. مثلا می‌گوید:« - پدر راهی که داریم می‌ریم درسته؟! - آره، بالاخره هر راهی به یک جایی می‌رسه. - پس بن بست چیه؟! - «....» اگر پدر را نماد جامعهٔ بزرگسال بدانیم و پویا را نماد کودکان که همیشه همراه نامشان کم‌تجربگی و نادانی را به دوش می‌کشند، این سوال‌ و جواب‌های مکرری که برای هر پدر و مادری طبیعی به نظر می‌رسند، شاید حرفی برای گفتن داشته باشد. حرفی که کودکان با وجود این که تجربه ندارند و خیلی دنیا را نگشته‌اند اما خیلی بهتر از بزرگسالان با جهان هماهنگ و منعطف می‌شوند. چراکه آن‌ها هم عموما به دنبال زندگی کردن در لحظه هستند. درست مثل مردمان این فیلم، ساده و صمیمی با مسائل برخورد می‌کنند. شاید برای همین بود که پویا هم در انتهای مسیر از جست‌وجو دست می‌کشد و همراه مردمانی می‌شود که در عین زلزله و خرابی و از دست دادن عزیزان، در حال آماده شدن برای بازی فوتبالی هستند که هر چهار سال یک بار اتفاق می‌افتد و می‌خواهند لحظه را زندگی بکنند چراکه معلوم نیست چهار سال دیگر زنده باشند یا نه. و این البته ویژگی همهٔ کودکان است که برخلاف بزرگسالان در لحظه زندگی می‌کنند. برای همین شاید گفت‌وگوی پویا با زنی که چندین بچه دارد و چندین عزیز از دست داده و در حال شستن لباس‌ها هست و حتی خیلی واکنشی هم ندارد، از سنش عجیب به نظر نمی‌رسد. در کنار این موارد، فیلم به خوبی از آداب‌ورسوم روستاها گذر می‌کند، نوع پوشش مردم، نوع مراسم‌های شادی و عزا و حتی مداحی‌های قدیمی آهنگرانی‌ با شعر حافظ که «کجا دانند حال ما سبک‌بالان ساحل‌ها» که دردی را همراه خودش به قلب مخاطب می‌دهد و می‌گیرد. همچنین در تعاملاتی که با مردم روستا اتفاق می‌افتد سعی می‌کند نگاه‌های مردم به ماجرای زلزله را بازتاب دهد. نگاه عامیانه‌ای در فیلم نقش بسته است نسبت به خدا و مشیتش! انگار از قدیم وقتی اتفاق طبیعی‌ای می‌افتد که باعث مرگ تعداد زیادی می‌شد، آدم‌ها دوباره برمی‌گردند فکر می‌کنند که کار خداست یا نه؟! و چون دلیل قانع‌کننده‌ای برای این همه مردن پیدا نمی‌کنند، در نهایت قانع می‌شوند که خداست و قدرت دارد و ما هیچ، ما نگاه. این نگاه هم به خوبی در طول مسیر فیلم قابل مشاهده و درک است. زندگی جریان دارد، حتی وقتی مرگ با تمام وجودش یکه‌تازی می‌کند، باز هم نمی‌تواند زندگی را از نفس بیندازد. زندگی و دیگر هیچ، عنوانی است که در این فضا ذهن را قلقلک می‌دهد که کدام زیبایی؟ ماشین گذر می‌کند... دوربین از دریچهٔ پنجرهٔ ماشین در حال تماشاست. آدم‌هایی پارچه‌های سفید، رویشان کشیده شده و منتظر اتمام زندگیشان هستند، آدم‌هایی که سیاه‌پوش بالای سر سفیدپوشان ایستاده‌اند، خانه‌های خراب، مغازه‌های بی‌صاحب شیشه‌شکسته و البته به همراه نوشابه‌های داغِِ داغ؛ که در آن هوا جگری را حال نمی‌آورد، همه‌وهمه مناظری است که کارگردان نمی‌گذارد در چشمتان بماند و سریع وارد صحنه‌ای دلپذیر می‌شود. صحنه‌ای همچون طبیعت زیبای روستایی، کوه‌های بلند استوار که شاید خلاف زلزله همچنان راست ایستاده‌اند و کوه هم تکانشان نداده، کودکان در حال بازی، مرد کت‌شلوارپوشی که شب بعد زلزله ازدواج کرده! همه‌وهمه شاید یک حرف برای گفتن دارد که البته یک بازیگر هم آن را در دیالوگ‌های فیلم‌نامه باید می‌گفت و گفت:« بالاخره بین این همه خرابی، یک خونه هم سالم مونده، این هم یک واقعیت هست!». دیدن همهٔ پازل‌های زندگی کنار هم، کار سختی است! اما به تلاشش می‌ارزد. این را پدر پویا در نگاهش وقتی به خرابه‌های یک خانه خیره شده بود گفت. در وسط خرابه، منظره‌ای بی‌نظیر از طبیعت بود که میان همه‌ خودنمایی می‌کرد. این نگاه برای من آشنا بود. شبیهش را در فیلم زندگی زیباست از «روبرتو بنینی» دیده بودم. وقتی جنگی آغاز می‌شود و خانواده‌ای با فرزند کوچکشان مجبور به گذران عمر خود در زندانی می‌شوند که باید کار بکنند و فرزندانشان را تحویل دولت دهند. و پدر خانواده با نگاه زیبایی که دارد تمام سختی‌های زندان را تبدیل به فرصتی برای بازی با کودک خود می‌کند. به حدی که تا کودک می‌آمد بفهمد چه شده جنگ تمام شد و خانواده آزاد می‌شوند. در پایان، سخن را با دیالوگ مهم این فیلم به پایان ببریم که از زبان پیرمردی باتجربه بیان شد: «تا پیر نشیم قدر جوونی رو نمی‌دونیم. تا نمیریم قدر زندگی رو. اگر می‌مردیم و دوباره زنده می‌شدیم حتما بهتر زندگی می‌کردیم.» پ.ن۱: این فیلم روایت زلزله‌ای تکان‌دهنده در منجیل استان گیلان است و در سالی ساخته شده است (۱۳۷۰). پ.ن۲: همچنین دو اثر دیگر «خانه دوست کجاست» و «زیر درختان زیتون» به همراه «زندگی و دیگر هیچ» سه‌گانۀ «عباس کیارستمی» دربارهٔ روستای «کوکر» است که جوایز متعددی هم از آن خود کرده است. یکی از ویژگی‌های مشترک این سه‌گانه این است که آقای کارگردان سعی کرده از بازیگران غیرمعروف بازی بگیرد که در سادگی تمام، به خود واقعیشان خیلی نزدیک هستند و همین موضوع کار را، باورپذیرتر می‌کند و البته کمی حوصله هم برای تماشایش می‌طلبد.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید