بخشی از کتاب پیله و پروانه «حالا به آخر راه رسیده‌ایم. به آن جمعه منحوس ۸ دسامبر ۱۹۹۵. از آغاز کتاب قصد داشتم لحظات آخر زندگی‌ام را به‌عنوان یک انسان خاکی فعال بنویسم، اما این قسمت را تا حال به عقب انداخته‌ام. در آستانه ورود به گذشته‌ام ناگهان احساس سرگیجه می‌کنم. چطور می‌توانم آن ساعت‌های پوچ طولانی را به‌یاد بیاورم که مانند قطره‌های جیوه فروریخته از دماسنجی شکسته فرّار و گریزان هستند؟ چگونه می‌توانم از خواب برخاستنم را برای آخرین بار توضیح دهم، بی‌توجه و شاید هم کمی بداخلاق. در حالی که در کنارم بدن گرم یک دختر قد بلند با موی تیره آرمیده بود؟ همه‌چیز در آن روز خاکستری بی‌صدا و آرام بود: آسمان، مردم، شهر. بعد از چند روز کاری اعصاب مردم در مرز شکنندگی قرار داشت. مانند میلیون‌ها پاریسی با چشمانی تهی و پوستی تیره و کدر، من و فلورانس مثل مردگان دوباره زنده شده روز جدیدی را شروع می‌کنیم. روزی مملو از مشکلات در میان ناملایماتِ غیرقابل توصیفِ ناشی از ضربات روزانه. تا این روز، من تمام کارهای ساده روزانه را به‌طور مکانیکی انجام می‌دادم. کارهایی که اجرای آن‌ها امروز به‌نظرم معجزه‌ای بیش نیست. اصلاح صورت، لباس پوشیدن و یا درست کردن یک شکلات گرم. چند هفته قبل قراری برای این روز تنظیم کرده بودم تا آخرین مدل یک ماشین آلمانی را امتحان کنم. واردکننده یکی از این اتومبیل‌ها را با راننده برای تمام روز در اختیار من گذاشته بود. سرِ ساعت مقرر مرد جوانی که شبیه تاجرها بود بیرون از خانه به ماشینِ ب.ام.و طوسی متالیک تکیه زده و منتظر من بود. از پنجره آپارتمان به ماشین بزرگ و براق و پر ابهت خانوادگی نگاهی انداختم و در این فکر بودم که ژاکت کهنه من با این ماشین چگونه هماهنگی خواهد داشت. پیشانی خود را به پنجره تکیه دادم تا دمای بیرون را ارزیابی کنم. فلورانس به‌آرامی پشت گردن مرا نوازش می‌کرد. خداحافظی ما کوتاه و مختصر بود. لب‌هایمان به‌سرعت همدیگر را لمس کردند. در حال دویدن به پایین پله‌ها بوی واکس کف زمین به مشامم خورد. این بو آخرین بو از دوران گذشته‌ام بود. اخبار روز را می‌خوانم، اوه پسر ...»

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

مثل باقی فیلم‌های آمریکایی بود. یک روایت خطی و سرگرمی هالیوودی البته نوعی طنز چاشنی کار بود. هم دیالوگ‌ها طنز داشتند و هم برایان کرانستون عالی بود. وزنۀ اصلی فیلم بود. طنز دیگه فیلم نشون دادن سلطۀ رسانه‌های زرد و به خصوص زردنویس اعظم «هدا هاپر» بود. کسی که با نوشته‌های زردش خیلی‌ها را چنان در هالیوود درگیر حاشیه کرد که از عرصه کار حرفه‌ای کنار گذاشته شدند. بخش طنز دیگه هم دوران بیکاری و نوشتن فیلمنامه‌های اصطلاحا آبگوشتی بود که واقعا شاد شدم. مخصوصا قسمتی که آدم فضایی‌ها با دختر مزرعه دربباره فواید کمونیست صحبت می‌کردند!! شاید بشه گفت فیلم بیش از اونچه دربارۀ ترامبو باشه دربارۀ سازوکار پشت پردۀ هالیوود بود. برای دریافت بهتر فیلم به نظرم حتما صحبت‌های آقای کریم نیکونظر در شب اکران نقد و تماشا باید خونده بشه.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

پابلو لارین کارگردان فیلم می گوید هدفش از ساخت نرودا، نه دریافت جوایز سینمایی که آشنا کردن مردم سراسر جهان با فعالیت های یک مبارز بزرگ است. در بسیاری از آثار این کارگردان، نوعی طنز سیاه یا تلخ دیده می‌شود که ناشی از ناهنجاری‌ها یا پوچی موقعیت‌های شخصیت‌هاست. او به شدت جامعه، سیاست و فرهنگ معاصر را نقد می‌کند، اما این نقد را به صورت مستقیم بیان نمی‌کند، بلکه از طریق شخصیت‌ها و موقعیت‌ها آن را به تصویر می‌کشد. شکستن قالب‌های روایی: لارایین علاقه‌ای به روایت‌های خطی و کلیشه‌ای ندارد. او با ساختار داستان بازی می‌کند، گاهی راوی‌های غیرقابل اعتماد معرفی می‌کند، یا داستان را از چندین زاویه روایت می‌کند. هدفش این است که تماشاگر را به فکر کردن وادارد، نه صرفاً سرگرم کند. ما نرودا را از چشم کسی (پلیس) می‌بینیم که هم او را می‌شناسد و هم نمی‌شناسد، هم او را تحسین می‌کند و هم می‌خواهد دستگیرش کند. این لایه، به فیلم عمق می‌بخشد و آن را از یک بیوگرافی ساده فراتر می‌برد.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

اگر تمام مسائلی چون تولید فشرده در زمان جنگ و محدودیت‌های داستانی و تصویری نمایش رابطه احساسی بین یک زن و شوهر را به دیده اغماض نگاه کنیم، «چادر مسافرتی» کار خوبیست. هم به نسبت باقی اپیزودهای سریال «سرو سپید سرخ» و هم به نسبت خودش! چادر مسافرتی ایدۀ آشنا و بکری دارد. آشنا از جهت اختلاف‌های زن و شوهری و بکر از نظر مطرح کردن نوع اختلافات. اختلافاتی که در این چند سال و با ایجاد فضای دو قطبی، در جمع دوستان و همکاران و افراد خانواده و البته زن و شوهرها فراوان شده است. اختلافاتی که باعث می‌شود توجه به ریشه‌های مشترک به حاشیه رود و تفاوت‌ها پررنگ‌تر به نظر آیند. حال اگر نگاه سمبلیک به «چادر مسافرتی» داشته باشیم، اعضای خانواده سمبل یک ملت هستند که وقت جنگ با بیگانگان، دعوا و ناسازگاری را کنار می‌گذارند. اما اگر همین نگاه سمبلیک را هم کنار بگذاریم چادر مسافرتی باز هم کار خوبیست و با پرداخت بیشتر، قابلیت تبدیل شدن به نسخه سینمایی دارد. چادر مسافرتی توانسته از موقعیت‌های روزمره خیلی عادی، چالش و بحران در زندگی خانوادگی درست کند و از این جهت که موقعیت‌ها را هدر نداده قابل تقدیر است. دیالوگ‌های آن پیش برنده و غیرتکراری است و البته شعاری هم نیست. شخصیت‌ها خاکستری متمایل به سفید هستند و هیچ به سمت سیاهی نرفته‌اند. با وجود لغزش‌ها، باز مراعات یکدیگر را می‌کنند و حتی از پدر خانواده که می‌توانست شخصیت منفی کار باشد مدارای بیشتری می‌بینیم که این خودش مرزبندی محکمی با شعاری شدن فیلم است. از همه مهم‌تر پایانبندی کار است. پایانبندی کار همان چیزی است که مخاطب خسته و فرسوده و زخمی امروز به آن نیاز دارد. یک پایانبندی عاشقانه اما منطقی.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

یادم هست وقتی در نوجوانی این فیلم رو دیده بودم کاملا قبول کرده بودم که روح 21 گرمه. توی نک و ناله‌های مخصوص دوران نوجوانی که در دفتر خاطراتم می‌نوشتم این جمله رو هم اضافه می‌کردم که "آخر مگر این 21 گرمی چقدر طاقت اینهمه سختی و رنج رو داره؟!"

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

اقتباسی از یکی از داستان‌های کوتاه گلی ترقی. اقتباسی کاملا وفادار به متن، حتی در به تصویر کشیدن کاسه ماست‌های سر سفره ناهار! انتخاب بازیگر و فضاسازی عالی. همایون ارشادی که به قول کیارستمی "به واقع آدم غمگینی است" انتخاب درستی بود برای شخصیت اصلی که ابتدا با غرور و خودبینی وارد شده و کم‌کم متوجه زوال عشق دوران کودکی می‌شود. همین کم کم متوجه شدن کم کم غم را به جایگزین غرور در چهره ارشادی می‌کند. گلشیفته فراهانی هم زمانی این فیلم را بازی کرده که هنوز چهره و استعداد کشف نشده‌ای داشت و از ایفای نقشش عالی برآمده. فضاسازی باغ و خانه باغ و رختخواب‌های سفید و درختان و کتابخوانی‌های تابستانی و ... همه و همه رویاگونه و حتی گاهی شبیه به نقاشی هاست. در این فیلم هم مهرجویی با نمایش جلد کتاب‌ها و اشاره بهشان، کتاب باز بودنش را به رخ می‌کشد. جمله‌های درخشان این فیلم به نظر من مربوط به داستان باغبان و درخت گلابی است: رستنی‌ها از هم تقلید می‌کنند! اگر اشتباه نکنم درخت گلابی آخرین همکاری مهرجویی و فریار جواهریان بود. بعد از آن بین این زوج جدایی اتفاق افتاد و مهرجویی زندگی مشترک و کاری خود را وحیده محمدی فر سهیم شد که از نظر شخصی من دوران افت او در فیلمسازی را این اتفاق "هم" رقم زد.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

روایت ناب و تکرارناشدنی از شیدایی و فرهیختگی آخرین نسل از خنیاگران ایرانی. روایتی که دودستی نوستالژی‌اش را (به ویژه از نوع قاجاری) چسبیده و آن را در برابر صدای پای مدرنیته حفظ می‌کند: سفر بزرگ‌زاده‌های قاجاری به قلب فرنگ برای ضبط موسیقی ناب ایرانی.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

بیدار شو آرزو اثر کیانوش عیاری و زندگی و دیگر هیچ اثر عباس کیارستمی هردو شناسنامه خوبی هستند از دو زلزله بزرگ و پرخسارت قرن اخیر ایران یعنی زلزله بم و زلزله رودبار. اتفاقا چون عیاری کارگردان بی‌فیلمنامه کار کنی است، این سبک کار و سوژه به او می‌خورد. از نظر فضا هم که هردو حال مستند دارند اما جهان زیبا و روشن زندگی و دیگر هیچ، اصلا قابل مقایسه با فضای پرتألم و اندوهبار بیدار شو آرزو نیست. کار کیارستمی واقعا شاعرانه است.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

خوب نبود. کثیف بود. شعاری بود. بی مزه بود. قابل پیش بینی بود. جهان نداشت. به امضای نرگس آبیار نمی خورد.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

دیدن زندگی و دیگر هیچ بدون تماشای زیر درختان زیتون معنایی ندارد. حتی به نظرم اول باید زیر درختان زیتون را دید و بعد زندگی و دیگر هیچ را. گرچه با خانه دوست کجاست سه گانه هستند ولی باز می‌شود خانه دوست کجاست را جدا کرد از این دو. کیارستمی ترفندهای زیادی دارد بای ساخت زندگی و دیگر هیچ و به خصوص زیر درختان زیتون. او اینقدر این ترفندها را دقیق درآورده که فکر می‌کنیم درست ساعاتی بعد از زلزله رودبار خودش را به آنجا رسانده اما واقعیت این است که او مدتها بعد از زلزله به سراغ ساخت این فیلم‌ها رفته است. یکی از دلایلش فشار و خواست سینماگران و هواداران جهانی او بود برای آگاهی از سرنوشت بازیگران خانه دوست کجاست؟ که کیارستمی با زیرکی در این فیلم جاده‌ای از آنها بازی می‌گیرد. بار اولی که فیلم را دیدم نقطه اوج فیلم برای من عروسی حسین و طاهره با گوجه کبابی‌های صدقه بود. حالا در گذر زمان به نظرم دیالوگ های آن پسر توی ماشین که یکی از برادرهایش به خاطر نیش پشه‌ها نجات یافته بود و مادرش همیشه شاکی بود که چرا پشه‌ها آن یکی برادر را نجات ندادند بیشتر در گوشم زنگ می‌زند.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

یک اثر درخشان از روزگاری که سینمای کمال تبریزی و ایفای نقشهای پرویز پرستویی هنوز در اوج بودند و هنوز چیزهای زیادی برای غافلگیری مخاطبان سینما داشتند. نمی‌دانم بگویم این از خوش شانسی ماست که تبریزی بعد از اینکه دیگر چیزی برای غافلگیر کردن مخاطب نداشت فیلم نساخت یا اینکه بگویم این از بدشانسی ماست که کمال تبریزی دیگر فیلم نساخت.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

سرویس تحویل کی کی دو نکته خیلی مهم دارد: اول اینکه چطور می‌شود یک انیمیشن ساخت که در آن مطلقا هیچ کنش منفی شامل خشونت، وحشت، الفاظ تند، افسردگی‌های حاد، پرخاش و ... وجود نداشته باشد. دوم اینکه در انیمیشن سرویس تحویل کی کی که در سال 1989 (حوالی 1368) ساخته شده است، کی کی دختر جادوگری است که در سن سیزده سالگی باید سوار بر جاروی خود شود و زندگی مستقلی را آغاز کند. در سال 1997 (حوالی سال 1376) اولین جلد از مجموعه هری پاتر به بازار عرضه شد که در آن پسری به نام هری پاتر که از تیره جادوگران است در تولد دوازده سالگی اش به مدرسه جادوگری هاگوارتز دعوت می‌شود و آنجا زندگی جدیدی را با تمام ابزارهای جادویی شروع می‌کند که جاروی جادویی هم یکی از آنها است! البته جی.کی.رولینگ خالق هری پاتر هیچوقت از اینکه از کی‌کی الهام گرفته سخنی نگفته اما شما کدام کار موفق و جهانی غرب را می‌شناسید که با نگاه و الهام به شرق ساخته نشده باشد؟

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید

بهترین امتیاز این سریال مثل باقی سریال‌های پلتفرمی ایرانی اینه که با یک ایده ناب شروع میشه و قلاب اول رو میندازه اما در ادامه هی ضعیف میشه، از ریتم میفته و کش میاد. یکی از دلایل این کش اومدن و از ریتم افتادن به نظرم بازی نوید محمدزاده است که واقعا از عهده‌اش برنمیاد و کاملا مشخصه پارتنرش یعنی احمد مهران‌فر رو با بازی سردش گیر میندازه. باقی سریال هم که کلیشه‌های معمول شبکه نمایش خانگی بود. ولی بازم ایده اول کار نو بود. یه نکته دیگه اینکه اگه قرار باشه فیلمی کمدی باشه ولی نتونه مخاطب رو بخندونه در نتیجه ابلهانه به نظر میاد. به نظرم مرز بین کمدی و بلاهت در جاهایی این سریال از بین رفته.

...بیشتر

برای ثبت دیدگاه باید وارد سایت شوید