مجله میدان آزادی: در تازهترین صفحه از پرونده «روزی روزگاری تلویزیون» به سراغ اپیزود «نگاه» از سریال «سرو، سپید، سرخ» ساختۀ «سید محمدحسین حسینی» رفتهایم؛ این سریال همزمان با اتفاقات جنگ رمضان و زیر موشکباران و بمباران شهرها ساخته شده است. هر اپیزود این اثر ساختۀ یکی از کارگردانان کشورمان است و ما قصد داریم هر قسمت از این سریال را که در قاب تلویزیونی پخش میشود، جداگانه نقد کنیم. پیشتر ده اپیزود از این سریال را به نامهای «مرزبان»، «9:40»، «تماس»، «تهران-تورنتو»، «شکار اجدادی»، «فریاد بیصدا»، «جان نفس»، «پاخونه»، «چادر مسافرتی»، «تراس»، «نگران» و «نگاه» را نقد کردیم و اینک به سراغ نقد، تحلیل و بررسی اپیزود «من و شادی» این سریال به قلم الهام اصفهانی -کارشناسی ارشد نقد ادبی- میرویم. آن را در ادامه بخوانید:
عوامل من و شادی
«ابوذر حیدری»، کارگردان اپیزود «من و شادی» از مجموعۀ «سرو، سپید، سرخ» بیشتر با فیلمهای کوتاه و فیلم «۴۸ ساعت» در میان سینماییها نامآشناست. او طی سالها همواره دغدغۀ کودک داشته و شاید همین عاملی بوده که در این قسمت بهسمت به تصویر کشیدن جنگ از نگاه «کودک و خانواده» برود. نقش سه ضلع این خانوادۀ ازهمپاشیده را نیز «صادق برقعی»، «ستاره قطبی» و «ماهتیسا پسندیده» ایفا میکنند. صادق برقعی پیشتر با کارگردانی و بازیگری تئاتر شناخته شده است و ستاره قطبی مجری برنامههای تلویزیونی است. در میان کودکان سینما اما، شاید از این به بعد نام ماهتیسا پسندیده را بیشتر ببینیم.
خلاصۀ داستان
[خطر لو رفتن داستان]
«احسان» روانشناسی برجسته است که با سودای تأسیس کلینیک روانشناسی خانۀ خود را فروخته و پس از ورشکستگی، همسر و فرزندش «شادی» را رها کرده است. در روز اول جنگ، همسرِ احسان که گویندۀ اخبار تلویزیون است، از احسان میخواهد شادی را از مدرسه تحویل بگیرد. شادی ناراضی با پدر همراه میشود و آنها مجبورند تا رسیدن مادر، یعنی سحر روز بعد، با هم تنها بمانند. در این میان، با پختن پیتزا و اعتراف پدر به اشتباهش در گذشته رابطۀ احسان و شادی بهبود مییابد.
نقد و تحلیل
تولیدات تلویزیون در دوران جنگ در جایی اهمیت مییابند که نمایانگر چهرۀ واقعی جنگ باشند؛ چیزهایی که جنگ از ما میگیرد یا به ما ارزانی میدارد. تنها در این صورت است که میشود نقص در روایت یا ضعف شخصیتپردازی را به حساب «شرایط جنگی» گذاشت. اما اگر تولیداتی شکل بگیرند که بدنۀ روایتشان با حذف جنگ یا تغییر آن به چیزی دیگر آسیب نبیند، در این صورت چطور میتوان تولید آنها با کیفیت پایین را توجیه کرد؟
پیرنگ این داستان از منظر ساختاری ساده است. پدر که بهدلیل شکست مالی و ترس از مواجهه با خانواده، شش ماه خانه را ترک کرده، درست در روز نخست جنگ، ناچار میشود به موقعیتی بازگردد که مدتها از آن گریخته است. این بازگشت، تنها بازگشت فیزیکی به خانه نیست؛ بازگشت به مسئولیت، پدری کردن و تلاش برای مواجهه با شرمی است که طی شش ماه گذشته سرکوب شده. انتخاب چنین شخصیتی، بهویژه با شغل روانشناس، قاعدتاً باید از نظر دراماتیک جذاب باشد؛ مردی که باید روان آدمی را بفهمد، خود از مدیریت بحرانهای خانوادگیاش عاجز مانده است. این تناقض، ظرفیت بالایی برای خلق لایههای شخصیتی دارد و از نقاط قوت ایدۀ مرکزی محسوب میشود اما موقع اجرا، در ترس هنگام کشتن سوسک و یک اعتراف سطحی خلاصه شده است.
از آن سو، شادی آسیب خانوادگی را عمیقاً تجربه کرده است. او با پدر قهر است و بیش از هر چیز ترک محیط امن پیشین و سپس رهاشدگی آزارش میدهد. این قسمت تلاش میکند با وارد کردن فعالیتهای روزانه، مانند خرید کردن و آشپزی کردن حل بحران را از طریق عمل و نه فقط کلمات نشان دهد، اما شعارها در نجات دادن جان پسر در خیابان و گفتوگو با مادر، بالاخره در روایت نفوذ میکنند و باعث میشوند روایت به هدفش نائل نیاید. شاید اگر ایدۀ اولیۀ این قسمت جایی غیر از روز اول جنگ، آن هم با بهت عظیمی که همگان تجربهاش کرده بودند اتفاق میافتاد و شاید اگر نویسنده مجال بیشتری برای پرداختن داشت، رابطۀ پدردختری جان میگرفت و قلب مخاطب و نگاهش را با خود همراه میکرد.
قسمت «من و شادی» تلاش میکند تا نگاهی انسانی به جنگ داشته باشد و بیش از «فصل کردن» که رسالت اصلی جنگ است، به «وصل کردن» بپردازد، اما نه بازیها آنچنان اثرگذارند، نه جنگ آنطور که باید به روایت روح دمیده. شخصیتها بهجای آنکه جنگ را عمیقاً زندگی کنند، فقط آن را بازی میکنند و شاید همین باعث میشود وقتی احسان از در خانه بیرون میرود، قصه هم در ذهن مخاطب به پایان برسد.