یکشنبه 18 مرداد 1405 / خواندن: 3 دقیقه
پرونده «هنر و ادبیات ضد آمریکایی» | صفحه‌ی ششم

یک صفحه داستان: ادبیات ضدآمریکایی در کتاب «روز نهنگ»، نوشته «عباس عبدی»

«روز نهنگ» رمانی است نوشتۀ مرحوم «عباس عبدی» که در ردۀ رمان نوجوان امروز توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید. عباس عبدی (1331 -1397) خود متولد آبادان بود و کتاب‌هایی که نوشت همه به نحوی رنگ و بویی از جنوب داشتند. «قلعه پرتغالی»، «دریا خواهر است»، «شناگر» و .... و روز نهنگ که در جزیره قشم می‌گذرد. قشمی که شاهد حمله به هواپیمای مسافربری ایرباس ایرانی توسط ناو آمریکایی بوده.

5
یک صفحه داستان: ادبیات ضدآمریکایی در کتاب «روز نهنگ»، نوشته «عباس عبدی»

مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «هنر و ادبیات ضد آمریکایی» به سراغ  بخشی از کتاب «روز نهنگ»، نوشته «عباس عبدی» رفته‌ایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «پروانه شمس‌آبادی» در ادامه بخوانید:
 


«عباس عبدی»، (زادهٔ ۱۳۳۱ – درگذشتهٔ ۱ آذر ۱۳۹۷) نویسنده ایرانی

«روز نهنگ» رمانی است نوشتۀ مرحوم «عباس عبدی» که در ردۀ رمان نوجوان امروز توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید. عباس عبدی (1331 -1397) خود متولد آبادان بود و کتاب‌هایی که نوشت همه به نحوی رنگ و بویی از جنوب داشتند. «قلعه پرتغالی»، «دریا خواهر است»، «شناگر» و .... و روز نهنگ که در جزیره قشم می‌گذرد. قشمی که شاهد حمله به هواپیمای مسافربری ایرباس ایرانی توسط ناو آمریکایی بوده. قشمی که حالا باید در برابر کشورک‌های تازه تأسیس خلیج فارس که می‌خواهند با صاحب شدن گنجینه‌ها و عتیقه‌های اهالی قشم، برای خود صاحب هویت کهن شود بجنگد. «مانی» شخصیت راوی داستان به طور اتفاقی جزو اولین شاهدان مورد اصابت قرار گرفتن ایرباس ایرانی توسط ناو جنگی آمریکایی بوده است و همیشه بهانه‌ای پیدا می‌شود تا خاطرۀ آن روز به یاد او بیاید:

«چندخطی تندتند نوشتم. باید درباره‌ی خاطراتی که از جنگ داشتم می‌نوشتم. اما چه خاطراتی؟ جزیره در تمام مدت جنگ آرام بود. جبهه دور بود و تقریباً هرچه دیده بودم و شنیده بودم همان‌هایی بود که در رادیو و تلویزیون نشان می‌دادند. به جز سال آخر... فکر می‌کردم میان چند حادثه‌ای که خودم مستقیماً شاهدشان بودم، کدامشان به درد انشا نوشتن برای امتحان می‌خورد؟ باید به قول مادرم این‌بار هم سوار بر بال خیال می‌شدم و پرواز می‌کردم بالا، به این طرف و آن طرف. سر می‌زدم به کتاب‌ها و روزنامه‌ها و فیلم‌هایی که دیده بودم.

به شعرهایی که از حفظ داشتم. به داستان‌هایی که شنیده بودم. سراغ ماجراهایی می‌رفتم که... باید از خودم می‌گفتم. این که چه سهمی یا چه قدمی یا... خلاصه چه گلی به سر این میهن عزیز زده‌ام مثلاً. شانس خودم بود که درباره‌ی بعضی حوادث بیشتر و بهتر از همکلاسی‌هایم می‌دانستم. این را مدیون کار و موقعیت پدرم بودم. پدرم هم در فرمانداری کار می‌کرد و مسئول کارهای ساختمانی و عمرانی آن‌جا بود. گاهی مجری بود، گاهی هم ناظر و مشاور. این‌طور که پدرم و خیلی‌های دیگر می‌گفتند، فرماندار آدم خیلی درست و حسابی‌ای بود. هر چندوقت یا آن‌ها شام می‌آمدند پیش ما یا ما به خانه‌شان می‌رفتیم. آن‌طرف شهر بودند و شب و روز سربازی جلوی خانه‌شان کشیک می‌داد. اگر اوضاع غیر از این بود، شاید من هم مثل بقیه‌ی بچه‌ها تقریباً بلافاصله از سقوط هواپیمای مسافری ایرباس خبردار نمی‌شدم و تکه‌های بال و بدنه و اسباب و اثاثیه‌ی مسافرهایش را نمی‌دیدم. مادرم موقع دیدن اخبار تلویزیون نتوانست جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد و یک‌باره بلند زد زیر گریه. کی فکرش را می‌کرد آن‌قدر نزدیک، درست انگار وسط سفره‌ی ما، بیفتد؟ کی فکرش را می‌کرد بیخ گوشمان، عدل نزدیک ساحل مِسِن باشد؟ پدرم پیکان وانت فرمانداری را برمی‌داشت و مادرم هم آشی، برنجی، چیزی می‌پخت و بساط چای و میوه را آماده می‌کرد و پنج نفری می‌رفتیم روی ماسه‌های نرم و تمیز آن‌جا حصر پلاستیکی پهن می‌کردیم. برای برادرم، نیما کاخ و قلعه می‌ساختم تا او با خنده و سر و صدا و هیجان آن را به‌هم بریزد و خرابش کند. کی فکرش را می‌کرد ناگهان آن‌جا که آن همه آرام بود و فقط صدای ترکیدن حباب کف امواج روی ماسه‌ها شنیده می‌شد، دریا بشود عین جهنم خیس یا صحرای آب گرفته‌ی کربلا؟

گفت دم ظهر بود که کسی از جزیره‌ی هنگام تماس گرفت. موسی‌پور بود؛ کارگر پیری که مأمور بود اول تاریکی موتور برق جزیره را روشن و آخر شب هم خاموشش کند. دیده بود چیزی از آسمان پایین می‌افتد. دیده بود چند تکه‌ی سفید و سیاه پخش شده در هوا. فکر کرده بود هواپیمای کوچک استانداری است که گاهی مهندس‌ها و کارمندها و مأمورین را از بندرعباس به ابوموسی یا تنب بزرگ و کوچک می‌برد. با تلفن اف‌ایکس که برای کارهای خیلی اضطراری بود تماس گرفته بود. پدرم می‌گفت همان موقع با رئیس اداره‌ی برق توی دفترش نشسته بودند و چای می‌خوردند و درباره‌ی برق‌رسانی به جایی در آخرهای جزیره حرف می‌زدند. تا خبر را شنیده بودند، به سرشان زده بود خودشان دوتایی بروند و از ماجرا سردربیاورند. با پاترول اداره‌ی برق گاز داده بودند تا ساحل مسن، اما هرچه چشم انداخته بودند چیزی ندیده بودند. نمی‌دانستند دو سه کیلومتر جلوتر، سیصد زن و مرد و بچه و بزرگ، در چشم به‌هم‌زدنی مرده‌اند و تکه‌تکه افتاده‌اند و روی آب پخش و پلا شده‌اند. برگشته بودند قشم. وقتی رسیده بودند کنار اسکله دیده بودند در این طرف جزیره، از طرف بندرعباس، ولوله‌ای بی‌انتها افتاده بر دریا. دوتا ناوچه و یک شناور عجیب که پروانه‌‌ی بزرگی داشت و قایق‌هایی کوچکتر همه به تاخت آب را می‌شکافتند و پیش می‌آمدند، می‌آمدند تا جزیره را دور بزنند و بروند سمت جزیره‌ی هنگام.»




تصاویر پیوست

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط «میدان آزادی» منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد!

نکته دان
«روز نهنگ» رمانی است نوشتۀ مرحوم «عباس عبدی» که در ردۀ رمان نوجوان امروز توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسید. عباس عبدی (1331 -1397) خود متولد آبادان بود و کتاب‌هایی که نوشت همه به نحوی رنگ و بویی از جنوب داشتند. «قلعه پرتغالی»، «دریا خواهر است»، «شناگر» و .... و روز نهنگ که در جزیره قشم می‌گذرد. قشمی که شاهد حمله به هواپیمای مسافربری ایرباس ایرانی توسط ناو آمریکایی بوده.

«گفت دم ظهر بود که کسی از جزیره‌ی هنگام تماس گرفت. موسی‌پور بود؛ کارگر پیری که مأمور بود اول تاریکی موتور برق جزیره را روشن و آخر شب هم خاموشش کند. دیده بود چیزی از آسمان پایین می‌افتد. دیده بود چند تکه‌ی سفید و سیاه پخش شده در هوا. فکر کرده بود هواپیمای کوچک استانداری است که گاهی مهندس‌ها و کارمندها و مأمورین را از بندرعباس به ابوموسی یا تنب بزرگ و کوچک می‌برد. با تلفن اف‌ایکس که برای کارهای خیلی اضطراری بود تماس گرفته بود. پدرم می‌گفت همان موقع با رئیس اداره‌ی برق توی دفترش نشسته بودند و چای می‌خوردند و درباره‌ی برق‌رسانی به جایی در آخرهای جزیره حرف می‌زدند. تا خبر را شنیده بودند، به سرشان زده بود خودشان دوتایی بروند و از ماجرا سردربیاورند. با پاترول اداره‌ی برق گاز داده بودند تا ساحل مسن، اما هرچه چشم انداخته بودند چیزی ندیده بودند. نمی‌دانستند دو سه کیلومتر جلوتر، سیصد زن و مرد و بچه و بزرگ، در چشم به‌هم‌زدنی مرده‌اند و تکه‌تکه افتاده‌اند و روی آب پخش و پلا شده‌اند. »

مطالب مرتبط
cover
هیچ قطعه ای انتخاب نشده پادکست
0:00 0:00