مجله میدان آزادی: در جدیدترین صفحه از پرونده «هنر و ادبیات ضد آمریکایی» به سراغ بخشی از کتاب «مدیر مدرسه» نوشته «جلال آلاحمد» رفتهایم. این مطلب را با مقدمه و انتخاب «حنانه شکیبا» در ادامه بخوانید:

«جلال آلاحمد»، (زادۀ 1302-درگذشتۀ 1348) نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی
کتاب «مدیر مدرسه» را اولین رمان «جلال آل احمد» میدانند که حاصل تجربۀ سالها آموزگاری او بود. مدیر مدرسه روایت مدیری است که خسته از درس و بحث کلاس درس، به فکر مدیر مدرسه شدن میافتد تا کمی استراحت کند؛ غافل از اینکه چه دردسرهایی در انتظار اوست. در این داستان آقای مدیر به یکی از مدرسههای دورافتاده از شهر فرستاده میشود. مدرسهای که بانی خیّر آن به نیت آمدن جاده، آن را در زمینهای کشاورزی خود بنا کرده است. یکی از دردسرهای مدیر جدید مدرسه تصادف کردن معلم کلاس چهارم است که از قضا یک آمریکایی لتوپارش میکند و از صحنۀ تصادف میگریزد.
در اواسط رمان جلال به این نکته اشاره میکند که مدیر مدرسه در جلسهای درمییابد که متمولین منطقه برای آمدن آب و برق و تلفن مجانی به خانههایشان، خانهها را به آمریکاییهایی که به ایران آمدهاند اجاره میدهند و بهاینترتیب آب و برق و تلفن سریع و بدون دردسر به خانههایشان میآید. و اما ادامۀ داستان:
هنوز برف اول روی زمین بود که یک روز عصر معلم کلاس چهار رفت زیر ماشین. زیر یک سواری. مثل همه عصرها من مدرسه نبودم. دم غروب بود که فراش قدیمی مدرسه دم در خانهمان خبرش را آورد که دویدم به طرف لباسم و تا حاضر بشوم میشنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعریف میکند. عصر مثل هر روز از مدرسه درآمده و با یک نفر دیگه از معلمها داشته می رفته که ماشین زیرش میگیرد. ماشین یکی از آمریکاییها که تازگی در همان حوالی خانه گرفته بود تا آب و برق را با خودش به محل بیاورد -باقیش را از خانه که در آمدیم برایم گفت- گویا یارو خودش پشت فرمان بوده و بعد هم هل شده و دررفته. بچهها خبر را به مدرسه برگردانده و تا فراش و زنش برسند جمعیت و پاسبانها سوارش کرده بودند و فرستاده بودند مریضخانه. اما از خونیکه روی آسفالت بوده و دورش را سنگچین کرده بودهاند لابد فقط لاشهاش به مریضخانه رسیده. به اتوبوس که رسیدم دیدم لاکپشت سواری است. فراش را مرخص کردم و پریدم توی تاکسی.
اول رفتم سراغ پاسگاه جدید کلانتری که به درخواست انجمن محلی باز شده بود. همان تازگیها و در حوالی مدرسه. و السلامعلیک!... کشیک پاسگاه همان پاسبانی بود که آمده بود مدرسه و خودش پسرش را فلک کرده بود. تعارف و تکه پاره و از پرونده مطلع بود. اما پرونده تصریحی نداشت که راننده که بوده. گزارش پاسبان گشت و علامت انگشت و شماره دفتر اندیکاتور پاسگاه و همه امور مرتب. اما هیچکس نمیدانست عاقبت چه بر سر معلم کلاس چهار ما آمده است. کشیک پاسگاه همینقدر مطلع بود که در این جور موارد طبق جریان اداری اول میروند سرکلانتری بعد دایره تصادفات و بعد بیمارستان. اگر آشنا در نمیآمدیم کشیک پاسگاه مسلما نمیگذاشت به پرونده نگاه چپ هم بکنم. احساس کردم که میان اهل محل کم کم سرشناس شدهام و از این احساس خندهام گرفت و با همان تاکسی راه افتادم دنبال همان «جریان اداری»... و ساعت هشت دم در بیمارستان بودم. اگر سالم هم بود و از چهارونیم تا آن وقت شب این جریان اداری را طی کرده بود حتما یک چیزش شده بود. همانطور که من یک چیزیم میشد. روی در بیمارستان نوشته بود «از ساعت هفت به بعد ورود ممنوع» و در خیلی بزرگ بود و بوی در مردهشورخانه را میداد. در زدم. از پشت در کسی همین آیه را صادر کرد دیدم فایده ندارد و باید از یک چیزی کمک بگیرم. از قدرتی، از مقامی، از هیکلی، از یک چیزی. صدایم را کلفت کردم و گفتم: «من...» میخواستم بگویم من مدیر مدرسهام ولی فوراً پشیمان شدم یارو لابد میگفت مدیر مدرسه کدام سگی است؟ هر چه بود دربان چنان در بزرگی بود و سرجوخۀ کشیک پاسگاه تازهتاسیس شدۀ کلانتری که نبود تا ترۀ مدیر مدرسه محلهاش را خرد کند! این بود که با اندکی مکث و طمطراق فراوان جملهام را اینطور تمام کردم:... بازرس وزارت فرهنگم. که کلون صدایی کرد و لای در باز شد.
... خشونت ماموری را پیدا کرده بودم که سراغ خانه کسی میرود تا جلبش کند. حاضر بودم توی گوش اولین کسی بزنم که جلویم سبز بشود و نه بگوید. از همه چیز برای ایجاد خشونت در خودم کمک گرفتم. دیگران خانه میساختند تا اجارهاش را به دلار بگیرند و معلم کلاس چهار مدرسۀ من زیر ماشین مستأجرهاشان برود و من آن وقت شب سراغ بدبختی ناشناسی بروم که هیچ دستی در آن ندارم. در همان چند لحظهای که زیر درجای ساعت به انتظار راهنما ایستاده بودم اینها از فکرم گذشت یعنی اینها را به اصرار از ذهنم گذراندم که یارو رسید. هن هن کنان، دری را نشان داد که هل دادم و رفتم تو. بو تندتر بود و تاریکی بیشتر. تالاری بود پر از تخت و جیر جیر کفش و خرخر یک نفر. دور یک تخت چهار نفر ایستاده بودند. حتما خودش بود. پای تخت که رسیدم احساس کردم همه آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد. همۀ راه را دویده بودم. نفسم بند آمده بود و پایم هم میلرزید و این هم معلم کلاس چهار مدرسهام. سنگین و با شکم برآمده دراز شده بود. انگار هیکل مدیرکلیش را از درازا لای منگنه فشردهاند...
... آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا یک گزارش مفصل به امضای مدیر مدرسه و شهادت همۀ معلمها برای اداره فرهنگ و کلانتری محل و بعد هم دوندگی در اداره بیمه و قرار بر اینکه روزی نه تومان بودجه برای خرج بیمارستان او بدهند و عصر پس از مدتها رفتم مدرسه و کلاسها را تعطیل کردم و معلمها و بچههای ششم را فرستادم عیادتش و دستهگل و از این بازیها... و یک ساعتی تنها در مدرسه قدم زدم و فارغ از قال و مقال درس و تربیت خیال بافتم... فردا صبح پدرش آمد و سلام و احوالسپرسی و گفت که یک دست و یک پایش شکسته و کمی خونریزی داخل مغز و از طرف یارو آمریکاییه آمدهاند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد در اصل چهار استخدامش کنند و با زبان بیزبانی حالیم کرد که گزارش را بیخود دادهام و حالا هم که دادهام دنبال نکنم و رضایت طرفین و کاسۀ از آش داغتر و از این حرفها... خاک بر سر مملکت.